زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام ....
ان شالله که حال همه دوستان خوب باشه در کنار خونوادتون ...

اول اینکه این پست ثابت میمونه برا بقیه مطالب هم برید پایین تر..
از امروز ینی شنبه 20 آذر ماه 95 میخوام  یه پیشنهاده خوبی بدم ...
از امروز میخوایم  روزی یک صفحه از قرآن رو با معنی بخونیم ینی یه ختم قرآن داشته باشیم بعد از 603 روز ..
 هر روز شماره صفحه و نام سوره و تعداد آیاتی که باید خونده بشه هر روز بروز میشه...
درضمن کسانی موفق نشدن از 20 آذر سال 95 با ما شروع کنن، اشکال نداره از صفحه امروز شروع کنید. ما این ختم رو همیشه ادامه خواهیم داد تا زمانی که زنده باشیم.

پ ن : 1396/09/20
سلام به همه دوستای عزیزم. امروز یکمین سالروز آغاز ختم قرآن این وبلاگ می باشد،
ان شالله همیشه و هرروز همراه این ختم قرآن بوده اید
ان شالله آثار و برکت خوندن قرآن و درک مفاهیم آن توی زندگیتون حس شده باشد.
و خوشا حال کسانی که سعادت پیدا کردن بخونند تا به امروز

.................................................................................................................................

امروز 1396/09/20 تلاوت قرآن کریم صفحه 367 سوره شعرا آیه 1 تا 19


نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 12:12 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
افراد را باید عصبانی کرد تا خوب شناخت !!
آنچه افراد در عصبانیت از خود بروز می دهند میزان منطق شان ، میزان ادب شان ،میزان بزرگی روحشان ،میزان شعورشان ، میزان معرفتشان میزان اصالتشان و حتی میزان مهر و محبت راستین شان نسبت به ما را نشان می دهد! گاهی دیده می شود افراد مادام که همه چیز بر وفق مراد است چنان مهربانند ،مودب و فروتن اند که در برابرشان احساس فرومایگی میکنی! ولی کافی است به بهانه ای یا اتفاقی یا انتقادی ،یا برخوردناخوشایندی رنجییده خاطر شوند.. تازه آن روی نامبارک خود را می نمایانند ...! دیگر نه ادب می شناسند، نه مرام نه معرفت نه محبت ... ازاین افراد برحذر باشید کسی که ، فقط به روزگار ملایمت اهل ادب و مهر و محبت است و با کمترین ناملایمت ها ، انسانیتش گم می شود شایسته ی دوستی پلیدار نیست ! این ها ، روح های کوچکی دارند که فقط به درد احوالپرسی های ، گاه گاهی میخورند.... بزرگی و معرفت و ادب و اصالت و نجابت آدمیان را به هنگام خشم و عصبانیت بیازمایید.

نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 07:56 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


تا حالا به لحظه تحویل سال 1450 فکر کردید!!! ؟؟

همه بلند میشن، روی همدیگر رو می بوسن ، و فرا رسیدن سال نو رو بهم تبریک میگن و ...
 اون وسط یک مهربون از جمع جدا میشه و  قاب عکسی را می بوسه و روش دست می کشه و میگه روحت شاد مامان بزرگ، روحت شاد پدر بزرگ !!! 
میدونید اون عکس کیه ؟
اون عکس من و شماست!!!
تبدیل شدیم به یک خاطره ...
آنهم شاید اگر خیلی خوش شانس باشیم...
 این واقعیت روزگار من و توست...
50 سال دیگر فقط یک خاطره ایم
تو یک قاب عکس خاک گرفته...
شاید هم نه عکسی و نه قابی ...
  همین و واقعا همین !!....
پس چرا حرص ؟؟
 چرا دل شکوندن ؟؟
چرا تظاهر ؟؟
 چرا چاپلوسی ؟؟
  چرا دروغ ؟؟
چرا تعصبات بیهوده ؟؟
چرا  ادعای جاهلانه ؟؟
چرا بی مهری ؟؟
چرا ....؟؟

 بیاید مهربون باشیم ،
 شاد باشیم ،
 به مردممون بیشتر برسیم ،
 کینه ها رو دور بریزیم ،
 همین الان دلی بدست بیاوریم،

اون سالها چه بخواهیم چه نخواهیم بزودی فرا خواهند رسید...

نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 08:58 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

عادتی شده برایم از رفتن نوشتن، از دلتنگی ، از بی معرفتی...


می دانی چرا؟
چون این روزها پای حرف های هر که نشستم دلتنگ بود، از بی معرفتی گفت و سعی داشت خاطرات یک آدم رفته را از یاد ببرد....
عزیز جان
این قصه ها قصه نیست واقعیتی ست که یک شهر را دچار کرده...
این ها را بخوان و بدان که عشق ورزیدن مهارتی ست اکتسابی به تمرین و ممارست...
و حاصلش آرامشی ست بینظیر اگر سازنده ترین گونه عشق را ابراز کنی...
بدان که هر رابطه ای دچار اشکال و تردید و تکرار میشود
مهم ماندن و درست کردن است که شجاعتی ستودنی میخواهد
و از ابتدا رفتن کار ترسوهاست....
بدان که راه رفتن گزینه ای ست که گاه به نجات دو نفر می انجامد اما انتخابش را بگذار بعد از تمام تلاش ها...
و اما خیانت.... در همه ادیان ها، در همه فرهنگ ها، در همه کشورها خطایی ست نا بخشودنی...
چرا....؟ چون کسی که خیانت می کند در مرحله اول خائن به خویشتن خویش و خائن به روح خویش است....
و در مرحله دوم حقی از طرف مقابل بر گردن دارد که دنیای انعکاس رفتارها آن را به شکل بدتری از او باز پس میگیرد...
اما تو از سر ترس، وفادار نباش
تو وفادار به خویشتن باش و وفادار به ذات عشق...
می نویسم تا ابعاد احساس آدم ها را برایت بازگو کنم
که بدانی زمانی که دوست میداری چه دنیای زیبایی می سازی
و زمانی که بذر بی مهری میکاری چه برداشت می کنی....
و بدان که گفتگو دروازه صلح است خواه وصل بیاورد خواه فصل...
شاید ندانی اما تو می توانی سازنده دنیایی پر عشق تر باشی
یا حداقل از ادامه این روند سقوط انسانیت و اخلاق با ابزار عشق جلوگیری کنی
برایت خواهم نوشت تا روزی که بالاخره قدرت عشق را باور کنی
و بدانی تنهایی بلایی ست که خود بر سر خود آوردیم آنگاه که قدر عشق را ندانستیم


نوشته شده در شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 07:52 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
خخخخخخخخخ
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
  
اگه گفتید حالا ، ینی از این روزا به بعد فصل چیه ......؟
ینی کی میتونه حدس بزنه چییییییی میخوام بگم.....


جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ


فکر کنید خیلی استرس دارید (دسشوری) داری میری دسشوری، درو باز میکنی میبینی یه سوسک نشسته داره نیگات میکنه چیکار میکنی ؟ (من ک جیییییغ میزنم و درو میبندم )
فکر کنید توی تختخواب خوابیدی توی عالم خواب یه چیزی روی بدنتون راه میره چه حسی پیدا میکنی وقتی صبح ببینی یه سوسک مرده بغل تخت افتاده ؟
فکر کنید توی حموم دارید اواز میخونید و زیر دوش، سرتون کفی اونم با شامپو تخمرغی اگه یه سوسک روی دیوار حموم ببینی چیکار میکنی ؟ (من که جییییغ میزنم و چشامم میبندم تا فرار کنه)
فکر کنید توی کوچه چند قدمی خونتون یه چاه باشه دوروبر چاه هم یه عالمه سوسک ...چیکار میکنی ؟ (من که جییییغ میزنم و چشامو میبندمو از روشون میرم باسرعت)



شب بخیر همگی...
شبتون سوسکی ...




نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین 1397 ساعت 09:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند .
یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحب خانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند . آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیرزمین سرد و تاریکی منتقل کردند
آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخی در درون دیوار افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمیر و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسید :
چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی
فرشته بزرگتر پاسخ داد : همیشه چیزهایی را که می بینیم آنچه نیست که به نظر می آید فرشته کوچکتر از این سخن سر در نیاورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج  کشاورز رسیدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپری کنند.زن و مرد کشاورز که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جواب مثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روی تخت انها بخوابند و خودشان روی زمین سرد خوابیدند
صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه مرد و زن کشاورز از خواب بیدار شد و دید آندو غرق در گریه می باشند . جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد آنها نیز بود در روی زمین افتاده‌ و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فریاد زد : چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد . تو به خانواده اول که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی این خانواده که غیر از این گاو چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد.
فرشته بزرگتر به آرامی و نرمی پاسخ داد : چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آید.
فرشته کوچک فریاد زد : یعنی چه من نمی فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامی که در زیر زمین منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوار گنجی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند
دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجای زن گاو را پیشنهاد و قربانی کردم .
چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آیند .


نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین 1397 ساعت 09:03 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام و درود خدا برشما دوستان عزیز و بامرام...
عیدتون مبارک...
ان شالله که سال خوبی رو شروع کرده باشید و تا آخر روزای خوب و شادی براتون رقم بخوره
ان شالله ...



سال 96 هم گذشت با همه خوب و بدیاش...
ان شالله که سال جدید سالی توام با سلامتی و شادکامی برای همه
من میگم سال قبل هرچی بود گذشت بهتر نیست بدیهاشو فراموش کنیم و سال جدید رو
با روزای خوب رقم بزنیم ..



فصل بهار ، فصل شکفتن و تازه شدن و زنده شدن
بهار اومده و چند روزی هم گذشته ، تا دیر نشده ، بیایید شادی و نشاط رو توی دل ها و قلب ها زنده کنیم
دوستای خوبم ، امسال رو بیایید متفاوت شروع کنیم ، متفاوت تر از سال قبل، تفاوتی که حال قلب و روحمون رو خوب کنه
عیدتون مبارک.....



بازم عیدتون مبارک ..
تنهاآرزویی که برای تک تک شما دوستان دارم ، ارزوی سلامتی و خوشبختی در کنار خونواده هاتون رو دارم
همیشه شاد باشید..
من به خودم امسال قول دادم، متفاوت تر از سال های قبل  باشم و درکنار خونواده بهترین روزا رو بسازم..ان شالله
با پست های جدید و بروز درکنارتون  هستم باوجود کمرنگ بودن...
خیلی دوستتون دارم...
راسی فروردینی های عزیز تولدتون مبارکــــــــــــــــــــ.....



توی همین روزا مناسبتی که هست روز پدر و تولد امام علی (ع)
پیشاپیش این روز بزرگ رو به همه پدران عزیز از جمله پدر خودم تبریک میگم
آرزو میکنم همیشه سایه پدران بالای سرمون باشه ..و برای کسانی که پدرشون رو از دست دادن آمرزش مغفرت دارم.



هرجا هستید مراقب خودتون باشید ...
عیدتون مبارک...
باتشکر - داداشی



نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین 1397 ساعت 07:23 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
پ ن : امروز 28 اسفند سال 96
بازم و دوباره سلام به کسانی ک خیلی دوسشون دارم
فرداشب یه همیچنین ساعتی سال تحویل شده وتویسال جدید هستیم البته بگم فقط یه چیزی منفجر میشه مث توپ اونوخ سال 96 میشه 97 همین وگرنه روزگار با خوب و بدش همونه چیزی تغییر خاصی نمیکنه جز فصل بهار میاد زمستون میره مگه نه؟؟؟ آدما باید تغییر کنند که نمیکنند خخخخخخ دنیای عجیبیه البته شاید واسه ما ایرانیا اینطور باشه ، بعضیی وقتا خندم میگیره از بی حوصلگی واتفاقات دوروبرم. بیخیال این حرفا دارم چرت مینویسم حتما خخخخخ
خب میدونید چیه دنیای مجازی خیلی سوت و کور شده کسی نیس همه رفتن از خیلی وقت پیش و حتما خیلی از دوستا فراموشم کردن. ولی برای همه چه اونایی ک هستن چه اونایی که نیستن آرزوی سلامتی و شادکامی در سال جدید دارم .عیدتون مبارک

پ ن : امروز 26 اسفند سال 96
بازم سلام .قابل توجه اون دسته از دوستان عزیزی که وب هاشون رو بستن یا حذف کردن
هنوز شما برای من بامعرفتید ، امیدوارم من هم براتون بامعرفت باشم، نبودن شما دوستان جز دلتنگی چیزی برام نداره ، خواهش میکنم میتونید اینجا یا همون دنیای مجازی که باهاش خاطره ها داریم رو از یاد نبرید

پ ن : امروز 25 اسفند سال 96
سلام دوستای همیشگی و مهربونم.ببخشید این چندماه اخیر نتونستم پستای جدید بذارم ولی دلیل اینکه پستای قبلی رو تکرار کردم بخاطر کامنتا ونظرات شما بود ک در هر پستی وجود داشت و میخواستم با این کارم بگم ک بیاد تک تک شما هرلحظه هستم ،
امشب هم وقتی کامنتاتون ک  از سال قبل بود رو میخوندم ناخداگاه اشکام میریخت ...
بیادت همتون هستم
ان شالله سال جدید باپستای جدید باشم.
دوستت دارم و دلتنگتونم
عیدتون مبارک




سلام به همه دوستای قدیمی و جدیدم.
سلام همه مهربونای دنیای مجازی
سلام به همه خوبان دنیای مجازی
و سلام گرم به همه اونایی که یکسال با من همراه بودن
و این آخرین پست سال 96 و یهویی این وبلاگ خواهد بود..



هر کسی برای هرکی به شخصیتی داره..
سال 96 داره تموم میشه و توی این سال من بیشتر اوقات با شما بودم.
دوست دارم آخر جمله این سال رو به من بزنید و اگه بدی در حقتون کردم حتما بهم بگید
هرچیزی که لیاقت من رو نشون میده میتونید راحت و بدون خجالت بگید وخوشحال
خواهم شد جمله هاتون رو بخونیم ..(هرچی دوست داری درمورد من بگوو)



درسال جدید برای همه ارزوی سلامتی و شادی
و ان شالله سالی پر برکت و پررونق آرزو میکنم...
کیا عیدی میخوان  ؟؟؟    اعلام کنن....

                                                                                            سال نو مبارک
                                                                                                         مدیریت وبلاگ
                                                                                                                             داداشی


نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1396 ساعت 07:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یه خاطره باحال و اما تاسف بار (پست از سال قبل)

امروز بعداز مدتها قصد کردم برم گلستان شهدای خودمون، از خونه راه افتادم به سمت مقصد البته با موتور، توی مسیرم چندین چراغ قرمز وجود داره که من هیچ کدوم رو رعایت نکردم البته با احتیاط میرفتمااا. یه چراغ قرمز مونده به مقصدم وایسادم البته پلیس هم حضور داشت با احترام رفتم جلوتر و قبل از عابر پیاده وایسادم، منتظر بودم تا چراغ سبز بشه که حرکت کنم که یهوو دیدم یکی اومد از پشت سر و سوویچ موتور منو در آورد یه نگاه کردم دیدم عه پلیس های مهربون هستن، گفتم بله بفرمایید ، گفت تشریف بیارید پایین، ولی من همینطور نشستم. 3نفر بودن اون درجه داره به اون دوتا سربازا داشت آموزش میداد چیکار کنید، آخه روز اولشون بود توی این پست خدمت میکردن، اون ستوانه به من گفت بیا پایین، خب با بی رغبتی اومدم پایین ولی موتور رو ندادم، گفت موتور رو بده و بیا تابرات توضیح بدم، گفتم خودم میارم، هیچی همگی رفتیم توی پیاده رو،

ستوان بهمنیه : مدارک؟

من : همراهم نیست

ستوان بهمنیه : چرا کلاه نداری

من : پس این چیه رو سرم حتما روسریه (یه کلاه از این نقابیا دارم)

ستوان بهمنیه : منظورم کلاه ایمنی

من : خب ندارم ،

ستوان بهمنیه : موتورت توقیف میشه بخاطر نداشتن مدارک و کلاه ایمنی و و کلی جریمه

من : مگه موتور گیریه ؟ دوربین مخفی نیس؟

ستوان بهمنیه : مسخره میکنی

من : نه بخدا.. آقای بهمنیه بخدا با این موتور میرم سرکار نکنی اینکاروهااا ، بیچاره میشم، من تازه یکماه دارم میرم سرکار به جز این وسیله ایی ندارم مسیره رفتنم خیلی بده وفلان از این حرفا

ستوان بهمنیه: تو قانون رو رعایت نکردی ، کلاه نداشتی، ما بخاطر خودت داریم میگیم و این طرحی که امروز شروع شده

من : آقای بهمنیه من خودم وایسادم دیدم شما رو ولی به احترامتون ایستادم، میخواستم راحت میتونستم فرار کنم، (توی دلم ، این همه چراغ قرمز رد کردی صاف همین یکی رو وایسادی واقعا چه فکری کردی ؟ خاک توی مخت چقد خنگ بازی در اوردی)

من : داستان سرهم کردم تا دلش بسوزه ، ولی فایده نداشت یه برگه رسید موتور میداد به من من نمیگرفتم چون دلش رحم اومد فقط نوشت عدم کلاه ایمنی که دوروز توقیف بشه موتور و بعد برم ازادش کنم، موتور به جهنم فکر این بودم شنبه چجوری برم سرکار،

درهمین حال یه موتور دیگه گرفتن البته اونم یه سرباز بیچاره بود اونم التماس مث من تازه اون زرنگ تر از من گریه هم کرد دلش سوخت ردش کرد رفت ینی حس کردم بهش گفت برو و برگرد، من التماس اون سربازا که برید باهاش حرف بزنید التماس ستوانه ولی فایده نداشت، ولی بخاطره سرکارم ول کن نبودم، وگرنه برام مهم نبود.

رفتم نشستم کنار موتورم شاید دلشون بسوزه ، دیدم انگار هر موتور بی کلاهی رد میشه تازه چراغ قرمزم رد میکنن واینا هیچی نمیگن، رفتم گفتم آقای بهمنیه مگه نمیگید قانون قانون خب تا الان این همه موتور بی قانونی رد شدن و نگرفتینشون فقط منه دربه در و بیچاره واسم قانون مهمه ، فقط به من بدبخت گیر دادید (توی دلم : همه چراغ قرمزا رو رد کردم و احترامی نذاشتم  تقصیر من خره ک شمارو آدم حساب کردم وگرنه میتونستم حسابتونم نکنم تازه بهتونم بخندم.بشکنه این دست که نمک نداره)

ستوان بهمنیه : با عصبانیت حالا میخوای مثلا چیکار کنی،

من : هیچی ، فقط قانون برای همه س ، نه من، رفتم باز نشستم ، دیدم ستوان با یکی از سربازا رفتن اون ور چهارراه به اون سربازه گفتم ببین بزار من برم بخدا هرچی گفتم راست گفتم شرایطمو درک کن بزار من برم و بگو یهو رفت کارید ندارن ولی اگه من شنبه نتونم برم سرکار دوباره بیکار میشم، گفت نمیشه، اگه دسته من بود اصلا موتور نمیگرفتم، دیدم راست میگه حرفی نزدم. ولی چند باری راحت میتونستم فرار کنم ولی نکردم،

باز دیدم هی بی قانون دارن فرارمیکنن و اینا مث خر حالا که میخوان وایسادن، باز رفتم گفتم دیگه هیچی نگفت و گفت از الان به شدت اعمال قانون میکنیم به همون نام و نشون هر کی اینا رو میدید یا دور میزد یا گازشو میگرفت میرفت تنها تونستن 5 موتور دیگه رو بگیرن، فامیل منم دیگه یاد گرفته بود، هی صدام میزد، یهو صدام زد گفت رسیدت کوو؟ بهش دادم گفت برو فلان ساعت اینجا باش ببینم چیکار میکنم ، گفتم باشه همینجا وایسادم گفت نه برو جایی دیگه .گفتم باشه

فلان ساعت اومدم دیدم خیر ، ماشین اومد که موتورا رو سوار کنن ببره ، حدسم درست بود اون سربازه اومد خلاصه بگم سربازه موتورشو گرفت و رفت متورای بقیه هم سوار ماشین کردن، موتور منم اومد ببره سربازه گفتم اینو فعلا نبر تورو خدا، یخده رفتم دوروبرش چرخیدم، گفت چرا کلاه سرت نمیزاری، گفتم خب چیکار کنم، گفتم شما که دوتا موتور رو راحت ازاد کردید خب از من هم میتونی، گفت اون سرباز بود و همکار ما ،

ستوان بهمنیه : برو یه کلاه ایمنی بخر وبیا تا بذارم بری

من : الان ؟ از کجا ؟ من از کجا بدونم کلاه ایمنی کجا میفروشن ، خیلی یه دنده بود تازه اون داشت منو راضی میکرد که من برم کلاه ایمنی بخرم گفتم شما میرید

ستوان : نه براچی من دارم میگم برو بیا ،

من : تورو خدا نریدا ،ادرس گرفتم از کجا ، رفتم سوار ماشین بشم و برم با خودم گفتم من برم تا اونجا و بیام 10 دقه میشه یکساعت و اینا رفتن، چیکار کنم چیکار نکنم، مث ای کی یو سان نشستم وسط پیاده رو و فکر کردم یهو ذهنم رفت سراغ کلاه ایمنی موتور سوارانی ک رد میشن خواستم جلوی یکیشون رو بگیرم همون لحظه کسی رد نمیشد مغازه ها رو دیدم چندتا موتوری هست که کلاه ایمنی دارن، یه چاپخونه عکاسی بود رفتم به منشی گفتم این موتورا از کیه ؟ گفت از پرسنل ؟ گفتم میشه صداشون کنید، گفت برو اقای آدم زاده (عجب فامیلی داشت) رفتم صداش کردم بعد دو دقه که اومد گفتم این کلاه ایمنیتو یه لحظه به من میدی من موتورمو گرفتن و ....گفت چیزی داری گرو بزاری گفتم اره ، موبایلمو دادم اونم یه کلاه ایمنی نو بهم داد، دمش گرم پرسیدم قیمتش چنده یهو پرسید بدونم کلاه ایمنی چندیه؟ گفت 60 تومن ، سریع اومدم بیرون و حدود 200 متری از چهار راه دور بودم تا اونجا دویدم دیدم موتورم هست و اونام وسط چهارراه داشتن باهم حرف میزدم ، با خودم گفتم اگه برم پیششون گیر میدن همینطوری نگفته موتورو میبرم اگه هم اومدن میگم کلاه دارم ، کلاه ایمنی رو گذاشتم سرم موتورو روشن کردم و گازشو گرفتم ، رفتم عکاسی کلاه ایمنی رو دادم، گفت آزاد کردی ، گفت بله بادربدری از 3 تا حالا که الان 6 ، تشکر کردم و گوشیمو گرفتم و رفتم خونه ، گلستان هم دیگه نرفتم.

نتیجه :

هیچ وخ به قانون احترام نذارید چون مث من گرفتار میشید ، اخرش هم دیدید که مث دزدا موتورا بردم

هرکسی که مجری قانون باشه هرکاری میتونه بکنه ، فقط امیدوارم این آقای ستوان بهمنیه به پست من نخوره وگرنه چنین تکیه هایی بهش میندازم که تااخر عمرش پشیمون باشه،

متاسفم از مملکتی که قانونش واسه کسانیه که با یه وسیله برای اعضای خونواده نون اور هستن خودمو نمیگم شنیدم شخصی بوده ک با موتور 7 نفرو نون میداده ولی قانون جلوی اینکارو ازش گرفته

مملکتی که عدالتش این باشه ، دیگه نباید از مسئولینش انتطار داشت

حرف من به آقای بهمنیه : تو که میگفتی من پسر خوبی هستم، توکه میگفتی بخاطر اخلاقت و مظلومیتت چیکار کنم، همون کاری رو میکردی که با سربازه کردی، منی که دربرابرتون ایسادم و احترام گذاشتم نادیده میگرفتید، میتونستی از شخصیت رفتاریم بفهمی که همه حرفایی ک زدم حقیقت داشت ولی نخواستی و ظلمی کردی، نمیدونم ببخشمت یا نه ...


نوشته شده در جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 08:12 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون دومین ماهش گذشت وسومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

اسفند ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک... اسفند عجب ماهی شده امسال..

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …



یادش بخیر :
اوج زمستون
کوچه های برفی
سردی زمین
حس سرمای عجیب انگشتهای پا
عجله برای رسیدن به خونه
ولی
گرمای خونه و مادری که بهار و زمستون نداشت …

دوست دارم برگردم اون دوران که بابام بیدارم میکرد و میگفت : پاشو ببین چه برفی اومده …

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 05:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 
کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم. 
هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. 
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم.
اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، 
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم. 
خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم. 
با رویایی از «ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم. 
با اشکانم گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم. 
خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم… 
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با عشق و در عشق زندگی می‌کردم. 
به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند، 
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند! 
به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد. 
به سالمندان می‌آموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد. 
چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام.. 
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند، 
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است! 
دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. 
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. 
چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد، 
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود.

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت 07:45 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام مجدد...
این پ ن جدید....
دهه زجر عه ببخشید دهه فجر و روز پیروزی انقلاب اسلامی رو در روز 22 بهمن ماه 57 به همه مردم عزیز ایران پیشاپیش تبریک میگویم ..
مسلما خیلییییی از شماها در راهپیماییو جشن 22 بهمن شرکت خواهید کرد حالا به هر دلیلی ، یکی بخاطر انقلاب ، یکی بخاطر انسجام ملی و وحدت ، یکی بخاطر دوربین های تلویزیون، یکی هم واسه تفریح و یا حوصلش توی خونه سر رفته ، یکی هم حتما بخاطر گرفتن عکس سلفی با خیلی ازچیزا یا آدما......اگه رفتید به هر دلیلی بهتون خوش بگذره ، یادتون نره حتما مشت بزنید توی دهن هرکی ناراحتتون میکنه...
22 بهمن روز ازخود گذشتن ، روز آزادی ما مبارک .........


 

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن 1396 ساعت 05:40 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ای کاش زندگی الان , توی کودکی ما بود.مهربون بودیم، وفادار بودیم
ساده بودیم. کم توقع بودیم . راحت بودیم.
صداقت داشتیم .چون کودک بودیم.



با تو خاطره هایم تازه می شوند هر روز هر شب

با تو شعرهایم تازه می شوند در این سکوت دلتنگ

با تو - فقط با تو - معنا میگیرد زندگانی پوچ من

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

تو تک نگار قصه ی  لیلی و مجنون منی

تو تک سوار قلب خسته  منی.


 قفس داران سکوتم را شکستند. دل دائم صبورم را شکستند.

به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند.

مرا از خلوتم بیرون کشیدند. چه بی پروا حضورم را شکستند.

تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند.




اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه،

مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،

اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه.



 من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خواب های رویائی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم؛ پر شدم؛ ز زیبایی




عشق جامی است كه آنرا سر میكشیم بی آنكه بدانیم شراب است

یا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشیدن آن حس خوبی داریم....




دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است



خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گریه کرد، زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود


نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 12:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

آقا و پسر سرزمینم گوش کن، به درد دل های دختران و زنان گوش کن

تویی که شاید خیلی وقتها زنانگی های دختران و زنان را درک نکردی ،تویی که گاهی صورت جراحی شده آنها را مسخره می کنی، تویی که احساس زیبا پرستیشان را پوزخند می زنی،  یکبار از خودت پرسیدی چرا دختران سرزمینم اینقدر عوض شدند؟ چرا “زن” زیادتر است و “بانو” کمتر؟ چرا دختران سرزمینت بلد نیستند درست “زنانه” زندگی کنند؟ هیچگاه ترس بانوی سرزمینت را دیدی؟ ترسهایش را فهمیدی؟ فهمیدی چقدر از تنهایی می ترسد؟ از پیر شدن و زشت شدن و دوست نداشته شدن، از استقلال نداشتن و محتاج بودن، از اینکه کسی جانشینش شود، فهمیدی چقدر از “جذاب دیده نشدن” می ترسد؟ آقای سرزمینم کاش می دانستی چقدر درد می کشند وقتی می بینند که پوششون شده سند بهشت رفتنت درد می کشند وقتی از تمام وجودشون ، از فکرشون، از روح زنانه شون، از همه ظرافتها و پیچیدگی هایشون فقط یک نقطه بدنشون را فهمیدی، دردشون می آید وقتی آزادی و امنیت ندارند و حقوق شرعی اش با واژه های “عندالمطالبه” و “عندالاستطاعه” پایمال می شود دردش می گیرد وقتی بی اذن تو نه اجازه عاشق شدن دارد و نه طلاق گرفتن، آنوقت تو برای حفظ کیان خانواده اجازه ازدواج دوباره داری، و گاهی هم در خلوت خودشون از جاذبه های زنانه  خجالت زده هستند که مبادا دلی لرزیده باشد

آقای سرزمینم وقتی بانوی این دیار احساس نا امنی کرد عوض شد امنیتش را نه در عشق و دلدادگی های محکم و مردانه تو که در جراحی های زیبایی و مردانه زیستن دید وقتی امنیتش شد در “خانم نبودن” آنوقت بود که عوض شد وقتی دنیای تو مردانگی را برتری خواند، احساس زن را ضعف عقل خواند و لطافت جسمش شد نشان ضعیفه بودن ما هم یاد گرفتیم که در دنیای مردانه، برای امنیت باید “مردانه” زنانگی مان را زندگی کنیم و بجنگیم آقای سرزمینم نسل من “مرد” می خواهد آرامش من در اقتدار توست نه پول و ماشینت مرا با نام خودم صدا بزن نه از ورای دنیای خودت عشق برای زن نه هوس است نه نادانی، معنایش ماندن تا پای جان است با زن روراست باش و زنانگی هایش را بفهم تا تمام دنیایش را بی منت به پایت بریزد آقای سرزمینم انقدر دنبال یک “بانوی خاص” نگرد، خودت هم کمی “مرد” باش…


نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 07:44 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون یکماهش گذشت و دومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

بهمن ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

(این ماه چقدر تولد داریم و خیلی از دوستان نیستن ، ای کاش باشید روز تولدتون)

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …


دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان
بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا بود زمستان
گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان
بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید
با این همه باز اهل وفا بود زمستان
غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان …

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیبت به هم مچاله شده
معصومانه به زمین خیره ای
چه قدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم
من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام …
.

نوشته شده در شنبه 30 دی 1396 ساعت 12:34 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
 
ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)..

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم سامان جان....

اما خاطره و جذابیت این خاطره...

دیدید بعضی وقتا یه شخصیت هایی درکنارتون هستن ک کاملا مظلوم ساکت آروم و آزارشون هم به یه مورچه هم نمیرسه یکی مث من...اما درونشون شخصیتی جالب و شوخ و هیجانی و تیکه انداز  و بودن باهاشون یه روز خاطرانگیز براتون ثبت میشه اونم مثلا توی یه گردش روزانه توی سطح شهر مث من.. .میخواهید امروز درکنار این شخصیت یه گردش کوچولو داشته باشیم ولذت ببریم اونم در کنار کسی مث من...

نقش اول من ، دوستان و خیابونای شهر و جاهای دیدنی اصفهون...

یه نکته : چوری میدونی چیه ؟ خخخ  (ما به همون جوجه مرغ میکیم چوری)(این اسم چوری اسم مستعار یکی از دوستامه، که بهش خواهیم رسید.)

با بچه های قرار گذاشتیم یکجایی و همه اومدن و رفتیم توی سطح شهر بگردیم اونم با پای پیاده توی محدوده چهارباغ و جای دیگه .اون موقعه رودخونه زاینده رود آب داشت. رفتیم سی و سه پل کنار آب و روی خوده پل و شیطنطت های نوجوانیمون با بچه ها سربه سرگذاشتن مردم و اینا البته من جزء این بچه ها نبودمااا فقط دنبالشون بودم هییی هم میگفتم نکنید زشته بی فرهنگاا، یکی از بچه ها حقیقتی  گفت که خودت این آتیش رو روشن میکنی حالا میگی زشته (منم دیدم حرف حق تلخه چیزی نگفتم) رفتیم چهار باغ و میدون امام قبلش رفتیم توی کاخ موزه چهل ستون، توی فضای بیرونی کاخ مث پارک و اونجا یه سری تنه های بزرگ درخت اما توخالی بود که بچه ها عکس هم میگرفتن دوربینش مال من بود از این قدیما اون موقعه موبایل نبود که .بچه ها میرفتن توی این تنه ها وایمسادن و عکس میگرفتن، یبار من از پشت رفتم توی تنه درخت و یواشکی اومدم پشت یکی از بچه ها که میخواست عکس بگیره، توحالت ژست گرفتن بود که من یهو صدا سگ دراورم هاپ هاپ هاپ ... دوستم که ندید کی بود و چی بود فقط گازشو گرفت و فرار کرد یه  10 متری هم دوید تا که دید بچه ها دلشون رو گرفتن دارن میخندن برگشت و انداخت دنبال من ، لامصب خیلی سرعتی بود ومجبور شدم بگم غلط کردم..رفتیم میدون امام ،ما هرجا میرفتیم یه عکس هم میگرفتیم، وسط میدون امام یه حوض بزرگ هست ک همیشه آب داره،کنار حوض ایستادیم بطوری که پشت ما مسجد امام توی عکس میفتاد،تقریبا همه لب حوض بودیم دقیقا یادم نیس اون لحظه این ترقه کبریتیا کوجا بود که من روشنش کردم انداختم زیر پای یکی از بچه ها اونم از ترس خودشا انداخت توی حوض.. بیچاره شانس اورد ک تابستون بودا و فقط شلوارش با کفشاش خیس شد البته دنبال من هم انداختا ولی این یکی سرعتش خوب نبود.رفتیم سمت پل خواجو ، پل خواجو قشنگتر و باحال تراز سی و سه پله.داشتیم میرفتیم  روی پل که چشم من به یه ماشین افتاد و کلیدای ماشین که توی صندوق عقب جامانده بود، نمیدونم چرا با اینکه پسر مظلومی هستم ولی گاهی کرم میریختم دکتر هم رفتمااا

بچه ها از ماشین رد شده بودن، من صداشون کردم..همه دور هم جمع شدیم و هرکی یه نظر داد که چیکار کنیم،من روبروی بچه ها و بچه ها روبروی من و پشت بچه ها به میدون یا فلکه خیابون و اونور خیابون و فلکه هم صدا وسیما بود و ماشین هم بغل ما بود و من هم کلیدارو درآورده بودم از ماشین، ماشینه هم شیش و دویست بود و مسافر هم بودن همینطور که وایساده بودیم من یهو به پشت سر بچه ا نیگاه کردم و گفتم بچا تکون نخورید و پشت سرتون رو نیگاه نکنید، بچه ها گفتن چیشده سرمو بردم نزدیکشون گفتم دوربین مخفیه..بچه ها از کجا میگی،؟ گفتم دوتا دوربین پشت این درختاس. گفتم بریم کلیدارو بدیم به باجه پلیس که ینی بچه های خوبی هستیم و این کار رو کردیم و بعدش بچه ها منتظر بودن تا یه گزارشگر بیاد و گزارش بگیره خب منم باید کم کم فرار میکردم ..که رفتیم توی خوده فلکه و بچه ها هم دنبال دوربین میگشتن و فهمیدن که اره ..(کات) ..یکی از بچه ها باورش شده بود که دوربین مخفیه و هی لباساشو مرتب میکردو هی به من میگفت کووو، دوربین کووو؟ من یه نیگاه بهش ،بچه ها یه نگاه بهش همه دلشون رو گرفتن و وسط فلکه و روی چمن ها غش کرده بودیم و هنوزم میگفت کووو دوربین مخفی..همه مردم هم به ما نیگاه میکردن،خسته شدیم ازبس به دوستمون خندیدیم رفتیم سمت چهارباغ خواجو تا چیزی بخوریم که چشمم به یه تابلو افتاده بود که میخواستم از خنده منفجر بشم که جلو خودمو گرفتم و به بچه هاگفتم وایسید، وسط چهارباغ روی نیمکتا نشستم و گفتم من با مهدی قهرم ، بچه هااا ... به مهدی گفتم خیلی نامردی خیلی بیمعرفتی ینی من غریبه بودم ینی ترسیدی ازت چیزی بخوام..بچه ها چیشده ؟ مهدی مگه من چیکار کردم..؟ من : تو مغازه میزنی نباید به ما بگی .خسیس. بی معرفت.. نامرد..با من دیگه حرف نزن..بچه ها.. چی میگی تووو ؟ من : من چی میگم پشت سرتون رو نیگاه کنید همه بچه ها و خوده مهدی برگشتن و اون تابلویی که نباید میدیدن رو دیدن نوشته تابلو (جوجه و مرغ سوخاری چوری ) قبل از اینکه مهدی برگرده و بچه ها روشون رو برگردن و منفجر بشن من فرار کردم از دست مهدی ، مهدی دنبال من و بچه ها روی زمین غلط میخوردن از خنده.. وقتی همه چیز ب ارامش رسید دیگه خواستیم برگردیم شب هم شده بود، ما شیش نفر بودیم دیدم خیلی نامردیه همه رو اذیت کردم به جز یه نفر، یه ماشین گرفتیم تا برگردیم محلمون کاری ک کردم گفتم اول یاسر برو بشین بعدش من بعدش بقیه.وقتی رسیدیم به بچه ها گفتم مدیونید اگه دست توجیبتون کنیداگفتم پیاده بشید که شدن بعدشم من گفتم راننده بگید چقد شد که دوستم حساب کنه و سریع پیاده شدم ، دوستم یه نیگاه به من.. و رفتیم اونور خیابون تا دوستمون بیاد، بیچاره کلی پول داد.. راسش همه شون تصمیم گرفتن یه بلایی سرم بیارن ولی خوشبختانه قسمت نشد بریم گردش دوباره باهم... خیلیا بهم میگن خرشانس ولی ای کاش توی این قرعه کشیای میلیونی خرشانس بودم..

نتیجه اخلاقی : هیچ وخ به یه شخصیت مظلوم اعتماد نکنید.


نوشته شده در شنبه 23 دی 1396 ساعت 11:50 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

میخوام براتون یهویی آرزوهای قشنگ کنم :  


الهی یهویی و بی دلیل دل مهربونتون شاد شه
الهی یهویی و بی دلیل گل لبخند روی لباتون بشکفه
الهی یهویی کاراتون راست و ریس شه
الهی یهویی امروز یه دوست خیلی قدیمی رو که باهاش خاطره های خوبی دارین ببینین
الهی یهویی خبر خوبی که مدتها منتظرش بودین امروز برسه بهتون
الهی یهویی دلتون هوای کودکی رو کنه و به دور از غم این دنیا، انقدر شادی کنید و بخندید که صدای خنده تون دنیا رو پر کنه
الهی یهویی از امروز زندگیتون تغییر کنه و بشه همونی که همیشه میخواستید
الهی یهویی امروز یکی از بهترین روزهای زندگیتون شه
و الهی هزار تا آرزوی قشنگِ یهویی، نصیب هرکی که داره اینو میخونه بشه
مهربونا ، روز و روزگارتون بخیر و خوشی
زندگیتون سرشار از عطر خدا


نوشته شده در دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 06:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

گاهی چه دلگیر میشوی از خدا و گاهی چه بی اندازه دلت برایش تنگ میشود؛ گاهی از حكمتش شاكی و گاهی راضی؛ گاهی مشكوك و گاهی مجذوب عدالتش میشوی؛ گاهی قدرتش در لبخند تو جاری میشود و گاهی در گریه ات؛ خدا همان خداست، فقط كاش اینقدر ما گاهی به گاهی نمیشدیم!

تویی كه كنار تخت خوابت پریز برق داری تویی كه تک فرزندیو توو ته دیگِ ماکارونی شریک نداری آره با توام ناموسن تو یکی دیگه از زندگی شکایت نکن

پیرمرده اونقدر تو حج به ستون شیطان محکم و دقیق سنگ میزد که
شیطان تو بلندگو اعلام کرد:
دوغ آبادی از ایران
یواش تر بزن حیوان، گولت زدم، ارث بابا تو که نخوردم روانی

تو اتوبوس عطسه کردم" واکنش حضار: زهر مار ، حالا همه مریض میشن . آقااااا شما میتونستی با آژانس بری محل کارت .خلاصه هرکسی چیزی بارم کرد. 

ده دقیقه بعد یه دختره عطسه کرد واکنش حضار : یاااا صاحب صبر عافیت باشه ایشالا خیره بخاری هارو روشن کنین آقا اون پنجره رو ببند یخ کردن همه !!!

ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ :
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺗﻮﻥ
ﮐﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮﮔﻔﺖ
ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ
۰۹۳۶ .....ﺍﺱ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ.بیاﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﺩﻝ ﻭ ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﻬﻢ
ﻣﯿﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻱ ﭘﻴﺎﻡ ﻫﺎﺷﻮﻧﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ
ﻫﺮ ﭘﻴﺎﻡ ۱۰۰۰ ﺗﻮﻣﻦ

 

 تمرین کنید که مثبت و امید دهنده باشید
هرگاه واژه ای امیدوارکننده به دیگران اهدا کنید
نه تنها احساس بهتری خواهید داشت
بلکه شخصیت مثبت خود را نیز،
 قوام بیشتری خواهید بخشید.
      امروز با خودم تکرار می کنم:
به لطف خدا همیشه بر دانایی
و آگاهی من افزوده می شود
     خوشبختی را نجو، که هرگز نخواهی یافت...
      خوشبختی همین لحظه توست...
لحظه ای که دنیا را با عمق بیشتری نگاه کردی،
 آنگاه در می یابی که هم اکنون
همه چیز در وجود خودم هست...
تنها كافیست عمیقا شاهد زندگی باشی...


نوشته شده در یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 06:16 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

دیماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

شاد باشید.............

"زمستان "،زمستان است

نگاه سردتو بر من زمستان است

صدای سرد تو بر من زمستان است

بهار چشم تو بر من زمستان است

به گرمی دل نمیبندم

دلم لبریز از سردیست

زمستون،تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

گلوله گلوله برف میاد

سرد هوا زمستونه

سرمای بی حد هوا

تن ادمو می لرزونه

برف که میاد از اسمون

سفید می شه درختچه ها

شادی داره صفا داره

بازی توی پس گو چه ها

وقتی زمستون می رسه

همش بخاری روشنه

باید پوشید لباس گرم

که وقت سر ما خوردنه

 


نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت 06:56 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یـــــــــــــلــدا مبارک

بلندترین شب سال مبــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــباد...

کسانی که دوست دارن جمله ایی برای شب یلدا به دوستاشون یا کلا به هرکی بگن و آرزویی دارن

توی قسمت نظرات بنویسید و ارسال کنید ک شب یلدا به نمایش گذاشته شود و ماهم به نوعی جشن بگیریم .

از الان بگم همتون شب یلدا دعوت هستید...

باتشکر: مدیریت وب

 


نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

وقتی یه ذهنیت خوبی راجع یه نفر داری

وقتی که فکر می کنی خیلی خوبه

بعد یهو یه چیزایی رو میفهمی...

یه چیزایی که مغزت هنگ می کنه...

یهو قفلی میزنی روش...

نمی تونی از فکر درای که اره؟فلانی؟فلان چیز؟بیخیال بابا؟؟؟!!!

اما یکم که با خودت فک می کنی میبینی واقعیت محضه...

کاش هیچ وقت ادما یه چیزایی رو راجع بعضی ادما نفهمن...

هیچوقت...

..............................................................


از خدا پرسیدم:

*چرا فاحشه ها قشنگ ترن؟؟؟

*چرا پسرای دختر باز جذاب ترن؟؟؟

*چرا ادمای سیگاری باحال ترن...؟؟؟

*چرا به اونایی که دیگران و مسخره می کنن بیشتر خوش میگذره؟؟؟

*چرا اونایی که خیانت می کنن دروغ می گن غیبت می کنن موفق ترن؟؟؟

خدا گفت:پیش من یا مردم؟؟؟!!!

دیگه حرفی نداشتم..

............................................................

آقا پسری که به عشقت میگی میذاری ببوسمت ؟

برای یه دختر خیلی سخته یه نفر دست بهش بزنه ... ببوستش...

وقتی عشقت سرشو میندازه پایین و میگه باشه...

اینو بدون که براش راحت نبوده...

کلی با خودش کلنجار رفته...همه چیز رو زیرپاش گذاشته و قبول کرده...

آهای پسر ایرونی با توام!

مرد باش و به یه بوسه رضایت بده ...

تو فقط اجازه یه بوسه از اون دختر گرفتی نه چیز دیگه ...

یه دختر احساسشو ... قلبشو میذاره کف دستش و میاد جلو ...

تو هم مرد باش و با احساست بیا ... نه با چیز دیگه ...!

چرا دست گل آلود شهوتت رو توی حوضچه زلال احساس میشوری ؟

میدونی مدیونی ؟

به تموم هم جنسای خودت مدیونی ...

به تموم کسایی که بعد از تو قراره با اون دختر برخورد داشته باشن مدیونی ...

در برابرشون مسئولی ...

چرااااااااا؟

چون تو دید اون دختر رو نسبت به همه عوض کردی...

چون تو ذهن اون دختر رو خراب کردی ... فکرشو مشغول کردی ...

آره برادر من مدیونی ... !

پس بخاطر دخترا نه !

بخاطر هم جنسای خودتونم که شده حواست بیشتر باشه ..

بخاطر دختر دار شدنت و دختر خودت حواست باشه....

گرچه کار هر دوشون اشتباهه ولی نکنین این کارو..

.........................................................................


ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ ، ﮔﻔﺘﯽ : "ﻗﯿﻤﺘﺖ ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ؟"

ﺳﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ ، ﮔﻔﺘﯽ : " ﺑﺮﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﯾﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ "!

ﺩﺭ ﺻﻒ ﻧﺎﻥ ، ﻧﻮﺑﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ " ﭼﻮﻥ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩ "!

ﺩﺭ ﺻﻒ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻧﻮﺑﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ "ﭼﻮﻥ ﻗﺪﺕ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩ "!

ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﻋﻮﺍﯾﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺳﺰﺍﻫﺎﯾﺖ " ﻓﺤﺶ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩ "!

ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﯾﻮﻡ ﺑﯿﺎﯾﻢ " ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯼ ﺁﺏ ﻧﮑﺸﯿﺪﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ "!

ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ "ﺩﯾﻨﺖ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯽ "!

ﺗﻮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻜﺮﺩﻱ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻲ : "ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ "!

ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻲ : "ﺗﺮﺷﻴﺪﻩ ﺍﻡ "!

ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ " ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺍﻧﺤﺼﺎﺭﻃﻠﺒﯽ ﮐﺸﯿﺪﯼ "!

ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺘﯽ : " ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﺩ "!

ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﺍﻃﻮ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ : " ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ "!

ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﻮﺷﮏ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ، ﮔﻔﺘﯽ : " ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﺍﺳﺖ "!

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻃﻼﻗﻢ ﺑﺪﻫﯽ ، ﮔﻔﺘﯽ : " ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺍﺳﺖ!!!

ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﯽ؟؟

ﺩﺭ ﭘﺲ ﻧﻘﺎﺏ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ، ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﺤﺾ ﺗﺎ ﮐﺠﺎ؟؟

ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ،ﺩﺭ ﭘﯿﺸﮕﺎﻩ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ

ﺁﻭﺭﯾﺪ ‏« ﻣﺮﺩﺍﻥ ‏» ﮐﺸﻮﺭ ﻣﻦ؟؟ !!


نوشته شده در یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 07:39 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یک عمر باید بگذرد
تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی
نه خوردنی بود نه پوشیدنی ,فقط دور ریختنی بود...
و چقدر دیر مفهمیم که
زندگی همین روز هاییست که
منتظر گذشتنش هستیم...
همیشه بیاد داشته باشیم و فراموش نکنیم.
"مقصد"همیشه جایی در "انتهای مسیر" نیست!
"مقصد"لذت بردن از قدم هاییست که بر میداریم!

..........................................................................................

نه چنان سخت که از عاطفه دلگیرشویم ،
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بدوخوب
لحظه ها میگذرند ،
گرم باشیم پرازفکروامید ،
عشق باشیم وسراسرخورشید ،
زندگی همهمه مبهمی از ردشدن خاطره هاست ،
هرکجاخندیدیم ،
هرکجاخنداندیم ،
زندگانی آنجاست ....

 " بی‌خیال همه تلخی‌ها


از شکست نترسید...
شما بارها شکست خوردید حتی اگه یادتون نباشه :
اولین باری که سعی کردید راه بروید افتادید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می شدید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید توپ رو گل کنید به خارج رفت مگه نه ؟
نگران تعداد دفعات شکستتون نباشید نگران تعداد دفعاتی باشید که می تونستید سعی کنید ولی نکردید.


نوشته شده در جمعه 17 آذر 1396 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
  سلام ..
 روز دانشجو رو به همه محصلان دانشجو ، اونایی که در آینده میخوان دانشجو بشوند و آنهایی که قبلا دانشجو بودن تبریک میگویییم بخصوص به شخص عزیز و گرامی خودم ..
الکی مثلا دانشجو هستم ..خب چیه نمیتونی یه دانشجو بودن رو به من ببینید ... حسودااااا



اینم بگم اگه جشنی چیزی گرفتید و کیک و شامی چیزی داشت
سهم منو هم بفرسید وبم......
منتظر کادوهاتون برای من ..هستم....
هرکی کادو نده بهم خودش میدونه و من...گفته باشم...
اصلا هم تهدید نکردم ...

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت 09:19 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

الان میدونید چه حســـــــــــی دارم ...
الان از اون حســــــــــایی دارم که نوشتنم نمیاد ...
خخخخخخ
بقول یکی از دوستای خوبم  شنیدیده بودید میگن چی بپوشیم ..حالا جدیدا مد شده میگن
" چی بنویسم "
خخخخخخخخخخخخ
.....

نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت 08:09 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز.....
تبریک به همه ......
برای تعجیل در ظهور حضرت بلند صلوات


....................................................................................



دیــــــــــــــــــــــروووووووووز.......






نوشته شده در یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 06:31 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام به دوستای خوبم. وقت این روزا از آخرین ماه پاییز بخیر...امیدوارم آخرین ماه پاییز رو به خوبی وخوشی سپری کنید .

به متولدین آخرین ماه پاییز، آذر ماهی ها.تبریک میگم، تولدتون پیشاپیش مبارک،


سلام..

یه سوال داشتم...

ما مسلمانیم؟

میدونین داشتم به اطرافم نگاه میکردم....همسن و سال های خودم...اصلا دهه اش مهم نیس..70...60...50...هرچی...

فقط حرفم با کسایی هست که مثل من میپرسن دین؟میگیم اسلام...میگیم مسلمانم....

با اونایی که توی مشخصاتشون نوشته شده مسلمان...

یه سوال...بچه ها چند تای ما قران رو کامل خوندیم؟

چند تای ما تفسیر قران رو خوندیم؟

چند تامون واقعا میدونیم دینی که داریم کاملا یعنی چی؟چه قوانینی داره؟

چند تامون همینجور توی روز پشت سر هم قسم به خدا میخوریم و عادتمون شده اینکار؟

چند تامون یادمون رفته یکی اون بالا داره نگاهمون میکنه؟

چند تامون نمازهامون رو سر وقت میخونیم تا خدا خوشحال بشه؟اصلا چند تامون نماز میخونیم؟

چند تامون تا یه مشکلی پیش میاد توی زندگیمون تا یه اتفاقی میوفته تازه یاد خدا میوفتیم؟

چند تامون به حرف های خدا گوش دادیم؟

هممون کلی اهنگ حفظیم اهنگ ها رو چند بار گوش میدیم تا یه وقت یه کلمه رو اشتباه نکنیم ولی چند تامون قران روحفظیم؟اصلا حفظ رو بیخیال اخرین بار که تا اخر خوندیم کی بود؟اصلا اخرین باری که خوندیم کی بود؟

تا یه مشکلی پیش میاد گله میکنیم که خدا یا اخه چرا همش برای من و.... چشممون رو به راحتی میبندیم روی تمام نعمت هامون...

خوش به حال اونایی که واقعا مسلمان هستن...اونایی که واقعا تسلیم هستن...اونایی که واقعا مومن هستن...اونایی که شایسته ی اسم مسلمان هستن...

 بهتره به خودمون بیایم...نگو وقت هست...هیچ کس از یه لحظه ی بعدش اطمینان نداره....

بهتره بیدار بشیم....

 بچه ها یه سوال...

ما مسلمانیم؟...


نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 12:10 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
.


نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396 ساعت 01:39 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
ســـــــــلام ..(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره ...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)

این خاطره کاملا واقعیه ومربوط میشه به دوره راهنمایی توی مدرسه..

نقش اصلی خاطره خودم و بقیه همکلاسیاو دوستانم....

داستان از اونجا شروع شد که یه روز توی مدرسه زنگ تفریح نشسته بودیم با بچه ها (زنگ تفریح که میخورد چون ینی بزرگ شده بودیم مث آدم استراحتمون رو میکردیم ولی خیلیها کرم میریختن) اون روز من وسط اون تعداد دوستان نشسته بودم ، ینی کافی بود تو مدرسه یکجایی افتاب پیدا کنیم همه اونجارو تصرف میکردیم و من چون با سرما خیلی بدم بین بچه ها مینشستم تا گرم ببمونم آخه این خاطره مال تو زمستونه، مدرسه های محل ما حیاط بسیار بزرگی دارن هنوزم هسستن.اون روز هم بارون اومده بود و اب هایی که جمع شده بود یخ زده بود، بچه ها باهم شوخی میکردن وسطاش من هم یه چیزایی میگفتم، سر یکی از همین شوخیا یکی از بچه انداخت دنبال کسی که باهاش شوخی کرد،با یه سرعتی میرفتن، خب همه داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو من دراومدم گفتم عجب سرعتی داره حسین، یهو حسین رفت رو هوا و اومد رو زمین، (بچه ها هم که خودتون میدونید معطلن یکی یه سوتی چیزی بده یا مثلا بخوره زمین فقط مسخرش میکنن)یهو همه ازخنده غش کردند ، منم عادت ندارم به این چیزا بخندم.مچاله شدم تو خودم آخه سردم بود، بیچاره حسین داغون شده بود، اومد پیش ما ، انگشتتش درد گرفته بود، یکی گفت شکسته و الان داغی نمیفهمی، من گفتم نه بابا نشکسته، فردا صبح که اومد دیدیم انگشتشو اتل گرفته ، برگردیم به همون روز ، زنگ خورد رفتیم کلاس، علوم داشتیم از همون بچه هایی توحیاط باهم بودیم دونفرشون با من هم نیمکتی بودند معلم علوم ما هم همیشه سرسنگین و معولی بود، تو حال خودم بودم که یهویی گفتم کفشای اقای سلیمی قشنگه هااا، دوستم گفت هااا ؟ گفتم کفشای آقای سلیمی میگم قشنگه، داشت نگاه میکرد که کفشای آقای سلیمی گیر کرد به هم و اومد بخور زمین خودشو جمع جور کرد، بچه های کلاس خودشون سفت گرفتن تا نخندن، بغل دستی من یجورایی بهم نیگاه میکرد، زنگ خورد رفتیم جای همیشگی بقول معروف سینه آفتاب، بغل دستیم اسمش یاسر بود توحیاط جلوی بچه ها بهم گفت تو چشات شوره ؟؟ گفتم من ؟؟؟ گفتم نه ..واسه چی اینو میپرسی.؟ گفتم تو گفتی حسین چ سرعتی داره خورد زمین ، گفتی کفشای سلیمی قشنگه خواست بخوره زمین ، گفتم بشین سرجات ، یکی از بچه ها رو شوخی گفت : از این که داره میره تعریف کن بخوره زمین ببینیم، من واسه اینکه ثابتشون بشه که اینطور نیس یه لحظه گفتم (یکی داشت میرفت بیرون مدرسه با دوچرخه) چقد قشنگ با چرخ میره ، نزدیک درب مدرسه بود یهویی یکی از معلما اومد و خوردن بهم و خورد زمین، بچه ها یه نگاه به من یه نگاه به اون یه نگاه به معلمه و رفتن رو هوا از خنده ..عجب شدااا بابا نخندید الکی دیگه هم که ول ندادن گیر دادن به من..زنگ خورد رفتیم سر کلاس ، تا معلم میومد 5 دقه آزاد بودیم و هنوز بچه ها داشتن میخندیدن بابت قضیه، یکی از بچه هایی که همیشه باهم بودیم گفت که بگو معلم میاد امروز ، گفتم خب خره معلمو مگه ندیدی صبح بودش خب میادش حالا واسه چی بگم این خرفات چیه ..یکم عصبانی شدم . 5 دقه بعد نماینده کلاس گفتم برپا من سرم پایین بود یه لحظه که سرموبالا کردم دیدم ناظم مدرسه س گفتم یاابالفضل نکنه ....

بله معلممون رفته بود و ما زنگ آخرهم بود باید میرفتیم خونه، ناظم که رفت اون تعداد بچه ها یه 10 نفری بودن با خنده و منفجرشدنشون کلاس رو بردن رو هواااا..و همشون هم به من نیگاه میکردن..تا اومدیم بریم خونه هی بهم گیر دادن به این یه چیز بگو به اون یه چیز بگو .تا رفتیم خونه (یه چیزی هم که مد میشد ول کن نبودن) مسیر رفت و آمد ما به مدرسه با چند نفر از بچه ها یکی بود .مسیرمون یه جاده باریک بود کنار جاده یه جوب بزرگ بود که آب داشت ، آبشم بعضی وقتا کثیف بود

یه قسمتی از مسیر خیلی باریک میشد یه پیچ میخورد بعد دوباره پیچ میخورد بعد مستقیم میشد اینهایی که با دوچرخه بودن پیاده میشدن این پیچو رد میکردن بعد دباره سوار میشدن ، علت این پیچ هم یه کانال فرعی بود به یه سمت دیگه ، اینها که پیاده بودن مث ما از رو کانال میپریدیم ، یکی بود همیشه بادوچرخه بود هیچ وخ پیاده نمیشد با دوچرخه این پیچ رو رد میکرد، ترمز که میخواست بگیره پاشو میذاشت به چرخ عقب، همیشه هم با سرعت میرفت بخصوص سر همین پیچ، اون روز صبح هم با اون چند نفر باهم بودیم و داشتیم میرفتیم نزدیک پیچ بودیم که جواد مث همیشه باسرعت ازمون رد شد ناخودآگاه من گفتم عجب سرعتی داره این جواد و پیاده هم نمیشه که داشتیم نگاهش میکردیم دیدیم جواد مستقیم رفت ، و با کتاب و دفتر و دوچرخه و خودش رفتن تو جویب.. کل اونایی اون اطراف بودن افتادن زمین و دلاشون رو گرفتن از خنده..جواد هم مث موش ابکشیده شده اومد بیرون رفت خونه،اون چند نفر دوباره بهم گیر دادن هی میخندیدن ، هی بهم میگفتن یکی چشم بزن..من یه چیزی میگفتم همون میشد..رسیدیم مدرسه نشستیم سینه آفتاب تا زنگ بخوره بریم کلاس و اونام داشتن قضیه رو برا بقیه تعریف میکردن میخندیدن..(یکی از بچه های مدرسه به دلایلی هروخ زنگ میخورد میرسید تومدرسه ) یکی از دوستان دراومد گفت میشه یکاری بکنی مهدی امروز یخده دورتر بیاد ساعت هم 8 شده بود گفتم الان پیداش میشه چیکار به من داره گفتم بس کنید دیگه..

به همون نام و نشون 10 دقه زنگ مدرسه رو دیر زدند و اون روز اصلا مهدی مدرسه نیومد، و تا اخر زنگ هم فقط میخندیدند

و یه مدتی گذشت و حرف زدنم برای چشم زدن اثری نداشت دیگه از سرشون افتاد ولی من نمیدونم چرا اون دو روز هر چیزی میگفتم خلافش میشد..چشمام هم شور نیستااا ولی میشد..

نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته دراثر خرافات نیست ، بخاطر بی احتیاطی خودمونه


    پ ن اول : شما دوستان عزیز هم میتونید در استندآپ کمدین وبلاگ به اسم خودتون شرکت کنید فقط کافیه خاطراتتون را برام ارسال کنید....

    

امیدوارم از دومین استند آپ کمدین این وبلاگ خوشتون اومده باشه ..
.ببخشید اگه بد اجرا کردم..


نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 05:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام دوستان عزیز و مهربونم...
خواستم دومورد رو تذکر بدم..
اول اینکه هیچــــــــــــــــــــی............
دوم اینکه همچنان دوستتون دارم ...
 سالروز درگذشت خواننده محبوب کشور رو به همه دوستارانش تسلیت میگویم..




  دوستای عزیز.

به مناسبت سال روز درگذشت خواننده محبوب خیلی از دختر پسرا،

شادی روحش صلوات..

راسی آهنگ وب هم بیاد مرتضی و خاطراتش تغییر کرد

هرکس دوست داشت در همین پست یه جمله برای مرتضی بنویسه.


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 08:04 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستای همیشه درصحنه وبلاگم...
امیدوارم حالتون خوب و روزای پاییزی خوبی سپری کرده باشید و داشته باشید..


آدما دوستای زیادی دارن و بعضی هاشون خیلی دوست داشتنی هستند
من هم یه دوستی دارم از دوستای قدیمی این وبلاگم هست

ازتون میخوام براش دعا کنید ، برا سلامتیش دعا کنید
دعا کنید حالش خوب بشه...

دوست خوبم ،برات دعا میکنم تا با آرامش برگردی و باز بهم سربزنی ، با توکل به خدا
از لطف همه سپاسگذارم
برای دعای خیرتون

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1396 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . دعاهاتون | |

سلام

هرکسی میتونه با توجه به این عکس ، هرچیزی که به ذهنش میرسه بگه

این عکس اولین چیزی رو که به ذهنتون و خیالتون میاره چیه ؟

........................................................


نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 07:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |