زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام ....
ان شالله که حال همه دوستان خوب باشه در کنار خونوادتون ...

اول اینکه این پست ثابت میمونه برا بقیه مطالب هم برید پایین تر..
از امروز ینی شنبه 20 آذر ماه میخوام حالتون رو خب کنم و یه پیشنهاده خوبی بدم ...
از امروز میخوایم به خدا بیشتر نزدیک بشیم و روزی یک صفحه از قرآن رو با معنی بخونیم ینی یه ختم قرآن داشته باشیم بعد از 603 روز ..
 هر روز شماره صفحه و نام سوره و تعداد آیاتی که باید خونده بشه هر روز بروز میشه...
درضمن هرکی دوست داشت شروع کنه باهرنیتی که دوست داره .من خودم این ختم روبه نیت اول فرج آقا امام زمان ، دوم به نیت شفاهمه مریض ها ، سوم به نیت همه دوستان خوبم در دنیای مجازی برای موفقیت در همه عرصه ها در زندگیشون و سلامتتیون...
درضمن کسانی موفق نشدن از 20 آذر سال 95 با ما شروع کنن، اشکال نداره از صفحه امروز شروع کنید. ما این ختم رو همیشه ادامه خواهیم داد تا زمانی که زنده باشیم.

.................................................................................................................................

امروز 1395/11/05 تلاوت قرآن کریم صفحه 47 سوره بقره آیه 275 تا281


نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون یکماهش گذشت و دومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

بهمن ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …


دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان
بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا بود زمستان
گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان
بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید
با این همه باز اهل وفا بود زمستان
غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان …

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیبت به هم مچاله شده
معصومانه به زمین خیره ای
چه قدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم
من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام …
.

نوشته شده در جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 12:34 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

الان میدونید چه حســـــــــــی دارم ...
الان از اون حســــــــــایی دارم که نوشتنم نمیاد ...
خخخخخخ
بقول یکی از دوستای خوبم  شنیدیده بودید میگن چی بپوشیم ..حالا جدیدا مد شده میگن
" چی بنویسم "
خخخخخخخخخخخخ
.................................
اگه دوست دارید از نوشته و پست یهویی الانم لذت ببرید برید ادامه مطلب.....
....
.

نکته : پست بعدی این وبلاگ با جسارت ومعذرت خواهی از کلیه دوستان بنام
(داستان  18+) منتشرخواهد شد



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1395 ساعت 06:49 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
 
ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)..

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم سامان جان....

دوتاخاطره تعریف میکنم هردوتاشم واقعیه..

تاحالا شده بخواهید یه عکس خونوادگی با مادر و داداشا و اینایی که خواهر دارن با خواهرتون بگیرید، زمان قدیم وقتی میخواستن گذرنامه بگیرند به جز پدر خونواده بقیه باید گذرنامه شون دسته جمعی باشه اینو از باباهاتون بپرسید ،خب ماهم برای گذرنامه میخواستیم عکس بگیریم دسته جمعی من و مادرم و داداشام. این اولین باری بود که ما همگی درکنار هم بودیم شاید چسبیده به هم و این یکم برامون عجیب بود عجیب که نه ولی خب دیدید مثلا یه حس جدیدی بهتون دست میده چه حالی دارید حس ما اون لحظه لبخند بود و یجور خجالت . خب رفتیم داخل اتلیه و عکاس اومد و مارو راهنمایی میکرد کجا بایستیم و اینا ...داداش کوچیکه هی تکون میخورد ینی صاف واینمیساد خخخخ یه لحظه صاف وایساده بود .عکاس اومد عکس بگیره داداشم نشست عکاس و ما بجای تعجب زدیم زیر خنده .عکاس گفت چرا نشستی کوچولو.. هیچی دوباره از اول اینبار همه ژست عکس گرفته بودیم که عکاس اومد عکس بگیره من خنده م گرفت زدم زیر خنده و همه مون زدیم زیر خنده ..خخخ دیگه خنده مون هم بند نمیومد عکاس از رفتارمون کلافه شد گفت من میرم هروخ اماده شدید بگید تا بیام.خلاصه تا اومدیم عکس بگیریم کلی عکس خراب کردیم و خندیدیم آخرشم عکسی که گرفتیم لبخندمون شبیه خنده س (درواقعه من که توی عکس دارم زبونمو گاز میگیرم تا نخنده م ) هنوزم اون عکس رو داریم ..

اما خاطر دوم و جذابیت این خاطره...

دیدید بعضی وقتا یه شخصیت هایی درکنارتون هستن ک کاملا مظلوم ساکت آروم و آزارشون هم به یه مورچه هم نمیرسه یکی مث من...اما درونشون شخصیتی جالب و شوخ و هیجانی و تیکه انداز  و بودن باهاشون یه روز خاطرانگیز براتون ثبت میشه اونم مثلا توی یه گردش روزانه توی سطح شهر مث من.. .میخواهید امروز درکنار این شخصیت یه گردش کوچولو داشته باشیم ولذت ببریم اونم در کنار کسی مث من...

نقش اول من ، دوستان و خیابونای شهر و جاهای دیدنی اصفهون...

یه نکته : چوری میدونی چیه ؟ خخخ  (ما به همون جوجه مرغ میکیم چوری)(این اسم چوری اسم مستعار یکی از دوستامه، که بهش خواهیم رسید.)

با بچه های قرار گذاشتیم یکجایی و همه اومدن و رفتیم توی سطح شهر بگردیم اونم با پای پیاده توی محدوده چهارباغ و جای دیگه .اون موقعه رودخونه زاینده رود آب داشت. رفتیم سی و سه پل کنار آب و روی خوده پل و شیطنطت های نوجوانیمون با بچه ها سربه سرگذاشتن مردم و اینا البته من جزء این بچه ها نبودمااا فقط دنبالشون بودم هییی هم میگفتم نکنید زشته بی فرهنگاا، یکی از بچه ها حقیقتی  گفت که خودت این آتیش رو روشن میکنی حالا میگی زشته (منم دیدم حرف حق تلخه چیزی نگفتم) رفتیم چهار باغ و میدون امام قبلش رفتیم توی کاخ موزه چهل ستون، توی فضای بیرونی کاخ مث پارک و اونجا یه سری تنه های بزرگ درخت اما توخالی بود که بچه ها عکس هم میگرفتن دوربینش مال من بود از این قدیما اون موقعه موبایل نبود که .بچه ها میرفتن توی این تنه ها وایمسادن و عکس میگرفتن، یبار من از پشت رفتم توی تنه درخت و یواشکی اومدم پشت یکی از بچه ها که میخواست عکس بگیره، توحالت ژست گرفتن بود که من یهو صدا سگ دراورم هاپ هاپ هاپ ... دوستم که ندید کی بود و چی بود فقط گازشو گرفت و فرار کرد یه  10 متری هم دوید تا که دید بچه ها دلشون رو گرفتن دارن میخندن برگشت و انداخت دنبال من ، لامصب خیلی سرعتی بود ومجبور شدم بگم غلط کردم..رفتیم میدون امام ،ما هرجا میرفتیم یه عکس هم میگرفتیم، وسط میدون امام یه حوض بزرگ هست ک همیشه آب داره،کنار حوض ایستادیم بطوری که پشت ما مسجد امام توی عکس میفتاد،تقریبا همه لب حوض بودیم دقیقا یادم نیس اون لحظه این ترقه کبریتیا کوجا بود که من روشنش کردم انداختم زیر پای یکی از بچه ها اونم از ترس خودشا انداخت توی حوض.. بیچاره شانس اورد ک تابستون بودا و فقط شلوارش با کفشاش خیس شد البته دنبال من هم انداختا ولی این یکی سرعتش خوب نبود.رفتیم سمت پل خواجو ، پل خواجو قشنگتر و باحال تراز سی و سه پله.داشتیم میرفتیم  روی پل که چشم من به یه ماشین افتاد و کلیدای ماشین که توی صندوق عقب جامانده بود، نمیدونم چرا با اینکه پسر مظلومی هستم ولی گاهی کرم میریختم دکتر هم رفتمااا

بچه ها از ماشین رد شده بودن، من صداشون کردم..همه دور هم جمع شدیم و هرکی یه نظر داد که چیکار کنیم،من روبروی بچه ها و بچه ها روبروی من و پشت بچه ها به میدون یا فلکه خیابون و اونور خیابون و فلکه هم صدا وسیما بود و ماشین هم بغل ما بود و من هم کلیدارو درآورده بودم از ماشین، ماشینه هم شیش و دویست بود و مسافر هم بودن همینطور که وایساده بودیم من یهو به پشت سر بچه ا نیگاه کردم و گفتم بچا تکون نخورید و پشت سرتون رو نیگاه نکنید، بچه ها گفتن چیشده سرمو بردم نزدیکشون گفتم دوربین مخفیه..بچه ها از کجا میگی،؟ گفتم دوتا دوربین پشت این درختاس. گفتم بریم کلیدارو بدیم به باجه پلیس که ینی بچه های خوبی هستیم و این کار رو کردیم و بعدش بچه ها منتظر بودن تا یه گزارشگر بیاد و گزارش بگیره خب منم باید کم کم فرار میکردم ..که رفتیم توی خوده فلکه و بچه ها هم دنبال دوربین میگشتن و فهمیدن که اره ..(کات) ..یکی از بچه ها باورش شده بود که دوربین مخفیه و هی لباساشو مرتب میکردو هی به من میگفت کووو، دوربین کووو؟ من یه نیگاه بهش ،بچه ها یه نگاه بهش همه دلشون رو گرفتن و وسط فلکه و روی چمن ها غش کرده بودیم و هنوزم میگفت کووو دوربین مخفی..همه مردم هم به ما نیگاه میکردن،خسته شدیم ازبس به دوستمون خندیدیم رفتیم سمت چهارباغ خواجو تا چیزی بخوریم که چشمم به یه تابلو افتاده بود که میخواستم از خنده منفجر بشم که جلو خودمو گرفتم و به بچه هاگفتم وایسید، وسط چهارباغ روی نیمکتا نشستم و گفتم من با مهدی قهرم ، بچه هااا ... به مهدی گفتم خیلی نامردی خیلی بیمعرفتی ینی من غریبه بودم ینی ترسیدی ازت چیزی بخوام..بچه ها چیشده ؟ مهدی مگه من چیکار کردم..؟ من : تو مغازه میزنی نباید به ما بگی .خسیس. بی معرفت.. نامرد..با من دیگه حرف نزن..بچه ها.. چی میگی تووو ؟ من : من چی میگم پشت سرتون رو نیگاه کنید همه بچه ها و خوده مهدی برگشتن و اون تابلویی که نباید میدیدن رو دیدن نوشته تابلو (جوجه و مرغ سوخاری چوری ) قبل از اینکه مهدی برگرده و بچه ها روشون رو برگردن و منفجر بشن من فرار کردم از دست مهدی ، مهدی دنبال من و بچه ها روی زمین غلط میخوردن از خنده.. وقتی همه چیز ب ارامش رسید دیگه خواستیم برگردیم شب هم شده بود، ما شیش نفر بودیم دیدم خیلی نامردیه همه رو اذیت کردم به جز یه نفر، یه ماشین گرفتیم تا برگردیم محلمون کاری ک کردم گفتم اول یاسر برو بشین بعدش من بعدش بقیه.وقتی رسیدیم به بچه ها گفتم مدیونید اگه دست توجیبتون کنیداگفتم پیاده بشید که شدن بعدشم من گفتم راننده بگید چقد شد که دوستم حساب کنه و سریع پیاده شدم ، دوستم یه نیگاه به من.. و رفتیم اونور خیابون تا دوستمون بیاد، بیچاره کلی پول داد.. راسش همه شون تصمیم گرفتن یه بلایی سرم بیارن ولی خوشبختانه قسمت نشد بریم گردش دوباره باهم... خیلیا بهم میگن خرشانس ولی ای کاش توی این قرعه کشیای میلیونی خرشانس بودم..

نتیجه اخلاقی : هیچ وخ به یه شخصیت مظلوم اعتماد نکنید.


نوشته شده در پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 11:50 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


آدمک آخردنیاست بخند...

آدمک عشق همین جاست بخند...

دسته خطی که توراعاشق کرد...

شوخی کاغذی مابودبخند...

آدمک خرنشوی گریه کنی...

کل دنیا سراب است بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی...

به خدامثل توتنهاست بخند...



ای زمانه من از این گردش تو سیر شدم
بس که آزرده شدم خسته و دلگیر شدم

ای مرگ چرا در آغوش نمی گیری مرا ؟
به خیالت جوانم ؟ به خدا پیر شدم

این پست جهت لــــــــــــــــــــوووس کردن خودم بود

و هیچ ارزش دیگری ندارد.....



نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 08:29 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

این تیتر بالا شما رو یاده چی میندازه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این بشر دوپا که خدا خلقتش کرده که مجودیست برتر از هر موجودی دیگر،آخرش کجا رو میخواهد تصرف کند وقتی در این دنیای فانی نهایتش 80 سال عمر میکند و زمانی به پایان این زندگی خواهد رسید،که چیزی از این دنیا به دنبال خودش نخواهد برد،هرچیزی تلاشی داره توی دنیا ، اما برای چی ؟برای کی ؟...

یه انسان برای زنده بودن تا همون 80 سال نیاز به یه آب، یه غذا،یه تحرک،یه سرپناه و یه ایمان، ایمان به کسی که خلقش کرده داره،بیشتر از این به چیزی دیگه احتیاج داره،ثروت و مال و اندوخته یه چیزی اضافیست که برای انسان موقعه مرگش دردسر..تنها چیزی که از آدمیت بجا میمونه اون هم موقعه مرگش ، محبت و مهربونیشه، اخلاقشه، رفتارشه،و اون چیزی که مردم خواهند گفت هنگام تشییع جنازه، بعدش که فراموش خواهد شد وقتی زیر خاک رفت حتی فرزندانش فراموش خواهند کرد.

راسش امروز توی  مرده شور خونه به اون میت که نگاه میکردم چیزی ندیدم جز چندتیکه پارچه سفید ....

چیزی ندیدم جزء شبیه همون بدنی که وقتی از شکم مادر بیرون میاد با این تفاوت که یکم قدش بلندتره و با این تفاوت که این بار زیر خاک نهاده میشه...من ثروتشو ندیدم، خونه و زندگیشو ندیدم که دنبال خودش ببره، دستاش خالی بود ، خالیه خالی ....

تنها چیزی که دنبالش بود اعمال ورفتارش که اونم هم کسی نمیبینه چون کسی نمیدونه اعمالش چی بود ، خودش میدونه و خدایش....

یه چیز جالب ..چند وقتی جناب عزراییل توی محل ما به کسانی که اسمشون شعبان یا شعبانعلی باشه گیر داده و مرگشو بهش تقدیم میکنه

تا الانم 3 تاشونا برده ..امیدوارم کسی اینجا اسمش شعبان نباشه...

پیشنهاد میکنم ینایی که اسمشون شعبان یا نسبتی باهاش دارن دم پره یا دردسترس عزراییل نباشید

امروز سه شنبه س، برای غافلگیری اموات ، گذشتگان، شهداء و خودمون یک صلوات بفرستید



نوشته شده در سه شنبه 14 دی 1395 ساعت 11:43 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

قبل از سوالم ، خواهش میکنم خودتون رو توی اون شرایطی که عرض میکنم واقعا قرار بدید ..

فرض کنید شما بین جمعیت حاضر در عکس زیر هستید

و شما درحال رفتن به یه مسیری یا مکانی هستید و توی حال خودتون هستید، از بین این جمعیت یه جوانی مثلا 25ساله بیاد سراغ شما و بعد از سلام بهتون یه چیزی بگه :

آقا ، خانم :

پدر و مادرم منو رها کردن ، من گم شدم ، میشه به من کمک کنید پدر و مادرمو پیدا کنم ؟؟؟

پدر و مادرمو ندیدید..؟؟؟

تو این حالت عکس العمل شما چیه ؟؟

همین الان که این متن رو خوندی عکس العملتون چی بود ؟؟؟؟

شما در جواب اون جوان بهش چی میگید...؟؟؟؟؟

واینکه کلا نظرتون در مورد چنین اتفاقی چیه از همه جهات ..؟؟؟

به وقتش علت این نظر سنجی رو در پست پایین خواهم گذاشت امیدوارم به واقعیت این نظرسنجی پی ببرید..؟

سپاسگزارم..



نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 08:03 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام .پست بالایی وبمو با دقت خوندید . همون جوان 25 ساله رو میگم...

چرا کسی به عمق جریان پی نبرد ؟

چرا همتون فکردید اون جوان ممکنه یه مزاحم باشه یا یه دیوونه؟

ینی یه پدر میتونه فرزندشو رها کنه حتی اگه بداخلاق باشه ؟

ینی یه پدر فرزندشو دوست نداره ، ینی یه پدر قلب مهربونی نداره؟

یه مادر چی ؟

مادری که جونشو میده واسه فرزندش، مادری که شام نمیخوره تا فرزندش گشنه نخوابه، مادری که تا نصف شب بیدار میمونه تا فرزندش بیاد خونه بهش بگه شام خوردی ؟کجا بودی عزیزم نگرانت بودم اونوخ سرش داد میزنیم .اونوخ یه مادر مهربون چطور میتونه فرزندشو رها کنه

به چهره معصوم این پدر و مادر نیگاه کنید. به اشکاشون نگاه کنید..

زمانی که ما بدنیا اومدیم تا وقتی که تونستیم روی پای خودمون بایستیم و کارای خودمون رو خودمون انجام بدیم ازمون مراقبت کردن، بزرگمون کردن ، پدر مادرامون وقتی به سن پیری میرسن، مث بچه هامیشن و نیاز به مراقب دارن، مث دوران طفولیت ما، که اینجا ما باید جبران زحمت هاشون، محبت هاشون، مهربانی هاشون رو بدیم.

آیا تا حالا این کارو کردیم ..؟ تا حالا چند بار روی ماهشون رو بوسیدیم..؟

قدر پدر مادراتون رو بدونید،

یه صلوات هم بفرستید واسه شادی روح اون دسته ازپدر و مادرانی که در بین ما نیستند.....

اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل فرجهم.


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 08:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

بنظرتون چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه...؟؟؟




نوشته شده در شنبه 11 دی 1395 ساعت 08:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

گاهی چه دلگیر میشوی از خدا و گاهی چه بی اندازه دلت برایش تنگ میشود؛ گاهی از حكمتش شاكی و گاهی راضی؛ گاهی مشكوك و گاهی مجذوب عدالتش میشوی؛ گاهی قدرتش در لبخند تو جاری میشود و گاهی در گریه ات؛ خدا همان خداست، فقط كاش اینقدر ما گاهی به گاهی نمیشدیم!

تویی كه كنار تخت خوابت پریز برق داری تویی كه تک فرزندیو توو ته دیگِ ماکارونی شریک نداری آره با توام ناموسن تو یکی دیگه از زندگی شکایت نکن

پیرمرده اونقدر تو حج به ستون شیطان محکم و دقیق سنگ میزد که
شیطان تو بلندگو اعلام کرد:
دوغ آبادی از ایران
یواش تر بزن حیوان، گولت زدم، ارث بابا تو که نخوردم روانی

تو اتوبوس عطسه کردم" واکنش حضار: زهر مار ، حالا همه مریض میشن . آقااااا شما میتونستی با آژانس بری محل کارت .خلاصه هرکسی چیزی بارم کرد. 

ده دقیقه بعد یه دختره عطسه کرد واکنش حضار : یاااا صاحب صبر عافیت باشه ایشالا خیره بخاری هارو روشن کنین آقا اون پنجره رو ببند یخ کردن همه !!!

ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ :
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺗﻮﻥ
ﮐﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮﮔﻔﺖ
ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ
۰۹۳۶ .....ﺍﺱ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ.بیاﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﺩﻝ ﻭ ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﻬﻢ
ﻣﯿﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻱ ﭘﻴﺎﻡ ﻫﺎﺷﻮﻧﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ
ﻫﺮ ﭘﻴﺎﻡ ۱۰۰۰ ﺗﻮﻣﻦ

 

 تمرین کنید که مثبت و امید دهنده باشید
هرگاه واژه ای امیدوارکننده به دیگران اهدا کنید
نه تنها احساس بهتری خواهید داشت
بلکه شخصیت مثبت خود را نیز،
 قوام بیشتری خواهید بخشید.
      امروز با خودم تکرار می کنم:
به لطف خدا همیشه بر دانایی
و آگاهی من افزوده می شود
     خوشبختی را نجو، که هرگز نخواهی یافت...
      خوشبختی همین لحظه توست...
لحظه ای که دنیا را با عمق بیشتری نگاه کردی،
 آنگاه در می یابی که هم اکنون
همه چیز در وجود خودم هست...
تنها كافیست عمیقا شاهد زندگی باشی...


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 06:16 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

میخوام براتون یهویی آرزوهای قشنگ کنم :  


الهی یهویی و بی دلیل دل مهربونتون شاد شه
الهی یهویی و بی دلیل گل لبخند روی لباتون بشکفه
الهی یهویی کاراتون راست و ریس شه
الهی یهویی امروز یه دوست خیلی قدیمی رو که باهاش خاطره های خوبی دارین ببینین
الهی یهویی خبر خوبی که مدتها منتظرش بودین امروز برسه بهتون
الهی یهویی دلتون هوای کودکی رو کنه و به دور از غم این دنیا، انقدر شادی کنید و بخندید که صدای خنده تون دنیا رو پر کنه
الهی یهویی از امروز زندگیتون تغییر کنه و بشه همونی که همیشه میخواستید
الهی یهویی امروز یکی از بهترین روزهای زندگیتون شه
و الهی هزار تا آرزوی قشنگِ یهویی، نصیب هرکی که داره اینو میخونه بشه
مهربونا ، روز و روزگارتون بخیر و خوشی
زندگیتون سرشار از عطر خدا


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 06:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

دیماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

شاد باشید.............

"زمستان "،زمستان است

نگاه سردتو بر من زمستان است

صدای سرد تو بر من زمستان است

بهار چشم تو بر من زمستان است

به گرمی دل نمیبندم

دلم لبریز از سردیست

زمستون،تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

گلوله گلوله برف میاد

سرد هوا زمستونه

سرمای بی حد هوا

تن ادمو می لرزونه

برف که میاد از اسمون

سفید می شه درختچه ها

شادی داره صفا داره

بازی توی پس گو چه ها

وقتی زمستون می رسه

همش بخاری روشنه

باید پوشید لباس گرم

که وقت سر ما خوردنه

 


نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 06:56 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یـــــــــــــلــدا مبارک

بلندترین شب سال مبــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــباد...

کسانی که دوست دارن جمله ایی برای شب یلدا به دوستاشون یا کلا به هرکی بگن و آرزویی دارن

توی قسمت نظرات بنویسید و ارسال کنید ک شب یلدا به نمایش گذاشته شود و ماهم به نوعی جشن بگیریم .

از الان بگم همتون شب یلدا دعوت هستید...

باتشکر: مدیریت وب

 


نوشته شده در شنبه 27 آذر 1395 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلاممم

سلام به همه دوستان خوب و مهربونم. سلام به کسانی که خیلی بهم ارادت دارند و من نتونستم همیشه محبت هاشون رو جبران کنم.ان شالله که حالتون خوب باشه. بهترین ها رو براتون ارزو میکنم.

خیلیییییییییییییی خیلییییییییییییی معذرت میخوام بابت این پست و این حرفایی که میخونیید .واقعا معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید...

برخلاف میلم،برخلاف اخلاقم، برخلاف فکر و ذهنیتم، برخلاف وجدانم، برخلاف عقیده ام، برخلاف احساسم، برخلاف رسم محبت، برخلاف رسم مهمون نوازی، برخلاف معرفت خبری که براتون دارم اینکه :

از امروز گوشه نشین وبم هستم و خواهم بود ودیگه برخلاف میلم نمیتونم برای بازدید به وب دوستان برم و نظر بدم، شما همیشه بهم لطف داشتید، و به من خیلی محبت داشتید.اگه با نیومدن من به وبتون بهم سر نزنید اصلا ناراحت نخواهم شد و اگه هم سربزنید که خیلی خوشحال خواهم شد واگه نباشید و نیومدید بدونید همیشه بیادتون هستم و خواهم بود. من هستم ولی توی وبم .

هرکسی هم کامنت بده، اگه نیاز به پاسخ داشته باشه همینجا جواب میدم ولی سعی کنید اگه منت گذاشتید و اومدید بیشتر راجع به مطلبم نظر بدید .اگه نیومدید مطمئن باشید انتظاری ازتون ندارم و ناراحت نمیشم .از اول آمار و بازدید و تعداد کامنت برام مهم نبوده و الان هم نیس.من به خودم قولی دادی بودم مبنی بر حذف نکردن وب، برا همین اگه قولی درکار نبود حذف میکردم ولی وبم رو نگه میدارم، باز هم مطلب خواهم گذاشت، بـــــــی معــــــــــرفت هم نیستم..... از ته دل ، از تمام وجودم دوستتون دارم و برام عزیزهستید، براتون همیشه دعا خواهم کرد بخصوص برای کسانی که امسال کنکور درپیش دارن...موفق و پایدار باشید .

راسی ختم قرآن همیشه برقرار خواهد بود و کسانی که شروع کردن برای دیدن صفحه و آیات همیشه به پست ثابت وبم سر بزنن وببینن چون هرروز بروز میشه.و این پست مدتی اینجا خواهد بود تا همه ببیننن تا یه روزی از من دلخور نشن بخاطر نیومدنم به وبشون.مراقب خودتون باشید.....

ببخشید و بازم معذرت میخوام بخاطر سکوت همیشگیم....

دوستدار شما

داداشی...



نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 11:58 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یک عمر باید بگذرد
تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی
نه خوردنی بود نه پوشیدنی ,فقط دور ریختنی بود...
و چقدر دیر مفهمیم که
زندگی همین روز هاییست که
منتظر گذشتنش هستیم...
همیشه بیاد داشته باشیم و فراموش نکنیم.
"مقصد"همیشه جایی در "انتهای مسیر" نیست!
"مقصد"لذت بردن از قدم هاییست که بر میداریم!

نه چنان سخت که از عاطفه دلگیرشویم ،
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بدوخوب
لحظه ها میگذرند ،
گرم باشیم پرازفکروامید ،
عشق باشیم وسراسرخورشید ،
زندگی همهمه مبهمی از ردشدن خاطره هاست ،
هرکجاخندیدیم ،
هرکجاخنداندیم ،
زندگانی آنجاست ....

 " بی‌خیال همه تلخی‌ها


از شکست نترسید...
شما بارها شکست خوردید حتی اگه یادتون نباشه :
اولین باری که سعی کردید راه بروید افتادید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می شدید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید توپ رو گل کنید به خارج رفت مگه نه ؟
نگران تعداد دفعات شکستتون نباشید نگران تعداد دفعاتی باشید که می تونستید سعی کنید ولی نکردید.


نوشته شده در سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز.....
تبریک به همه ......
برای تعجیل در ظهور حضرت بلند صلوات


....................................................................................

دیــــــــــــــــــــــروووووووووز.......





نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت 06:31 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
  سلام ..
 روز دانشجو رو به همه محصلان دانشجو ، اونایی که در آینده میخوان دانشجو بشوند و آنهایی که قبلا دانشجو بودن تبریک میگویییم بخصوص به شخص عزیز و گرامی خودم ..
الکی مثلا دانشجو هستم ..خب چیه نمیتونی یه دانشجو بودن رو به من ببینید ... حسودااااا



اینم بگم اگه جشنی چیزی گرفتید و کیک و شامی چیزی داشت
سهم منو هم بفرسید وبم......
منتظر کادوهاتون برای من ..هستم....
هرکی کادو نده بهم خودش میدونه و من...گفته باشم...
اصلا هم تهدید نکردم ...

نوشته شده در سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت 09:19 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام .

میخوام از شما یه نظرسنجی داشته باشم ، خواهشا صادقانه جواب بدید. و به سوالم در پایان پاسخ دهید.

به نظر شما دوست دختر ، دوست پسر داشتن چه لذتی داره ، وقتی میدونیم تهش چی میشه، میدونیم تهش خیانته ، میدونیم تهش شکست عشقی رخ میده ، میدونیم بعضی هامون بیچاره میشیم....

1- لذت خاصی نداره...

2- واسه سرگرمی با این و اون ...

3- خب لذت داره (واسه تیغ زدنه)

4- سایر موارد رو بنویسید..

...............................

و اما سوالم :  یه کلمه بگید که آخرش با حرف ( ک ) تموم بشه ...مثل ..فندک..



نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت 08:46 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

داشتم به این فکر میکردم دنیای ما آدما چقدر کوچیکه،داشتم به این فکر میکردم ما آدما برای اینکه بیرون از این دنیا قدم بذاریم چکارا که نمیکنیم.دنیای ما میتونه همون تصور و خیالی باشه که توی ذهنمون پرورش میدیم و دنیای بیرون ما همون دنیای واقعیت میشه که همیشه روی زمینش قدم میزنیم .بارونش لمس میکنیم گرمای سوزانشو حس میکنیم،شاید تصور و خیال با واقعیت چندان فاصله ایی نداشته باشه و فاصله اون میتونه عمل یا حرکتی در مورد اون تصور و خیال باشه .راسش توی دنیای واقعیت همیشه چوب خشک و تر باهم میسوزن. توی زندگی همه ما آدما اتفاقاتی افتاده که همیشه باعث بدبین شدن به اطرافیان یا اون موضوع خاص باشیم.

واسه بعضی از افراد این دنیا متاسفم که بجای اطمینان و اعتماد به خوبی های آدما ، کاری میکنند که باعث از بین رفتن این اعتماد و این اطمینان میشوند.

واقعـــــــــــــــــــــــــــــاااااا متاســــــــــــــفم........



نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 07:21 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




فرارسیدن ایام سالگرد وفات حضرت محمد مصطفی(ص) و شهادت مظلومانه سبط اکبر پیامبر، امام حسن مجتبی(ع) و شهادت غریبانه هشتمین پیشوای معصوم، حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع)، بر تمامی مسلمان تسلیت باد.

نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 08:02 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)من که دارم یخ میزنم..

 

این خاطره کاملا واقعیه و از دوره راهنمایی و نقش اصلی خاطره من و مهدی و آقای سلیمی..

زمانی که مدرسه بود ما هم بودیم خب دوستای مدرسه و همکلاسی ها هم بودن  من هم بودم. اتفاقات زیادی برامون میفتاد که هرکدوم یه نوع خاطره ایی در یادهاثبت میشد این بار از خاطره های کوتاه تعریف میکنم .واسه شروع بگم نیگاه به من نکنید که اینقدر مظلوموساکتم همیشه رفتارم با سیاست بوده یه روز سر صف صبگاحی بودیم که همیشه بچه ها متلک میگفتن من هم گاهی میخندیدم  خنده منم یواشکی نبود مث استارت ماشین ژیان بابای علی مسعودی بود که اگه تعدادی میشنیدند منفجر میشدند از خنده ، سر یه جریانی که الان براتون تعریف میکنم من تابلو بودم . سر صف یهو خنده ام گرفت و خندیدم..خب نظم صف ریخت بهم و همه خندیدن منم تابلو معاون اومد گفت چرا خندیدی من هم میدونستم میخواد چیکار کنه کیفمو انداختم زمین دستشو برد بالا که بزنه توی گوشم تا اومد بخوره به من من جا خالی دادم به بهونه برداشتن کیفم جاخالی دادن من باعث شد پشت سریم توگوشی بخوره..بیچاره داشت میخندیداا ...

اما جریان تابلو شدن نوع خنده من ..تموم خاطرات شیرینم من با دوستان سر کلاس علوم بود..خخخ

روش تدریس معلم علوم ینی آقای سلیمی اینطوری بود که اول کلاس میپرسید پرسیدنش اول بصورت داوطلبی بود که هرکی داوطلب میرفت سوال جواب میداد 20 میگرفت، همیشه من و مهدی و جواد نفرات اول بودیم اخه داوطلب ک میرفتیم فوقش 3 تا سوال بود و یه 20 ولی اگه خودش میپرسید از 20 خبری نبود و کل کتاب رو ازت میپرسید بعد ازپرسیدن هم 1ساعت کلاس رو درس میداد. زنگ قبل سرکلاس حرفه و فن سر سوتی معلم خیلی خندیده بودیم که آثارش هنوز بود ینی اون سوتی بقدری فجیح بود ک اسمش ، یادش ازتو ذهنمون نمیرفت بخصوص من و مهدی ...هنوز توی حال و هوای کلاس حرفه و فن بودیم که داوطلب رفتیم درس جواب بدیم طبق معمول من ومهدی و جواد ، هروخ بچه های درس نخونده بودن به ما میگفتند برید ک یکم از وقت کلاس بره..اتفاقا اون روز قرار بود از اکثرا بپرسه ینی بیشتر وقته کلاس رو برای پرسیدن گذاشته بود .. من وسط مهدی و جواد ایستاده بودم ، ازسمت معلم اول جواد بود بعدش من بعدش مهدی، خخخخ نمیتونم بنویسم خنده م میگیره ..خخخخ . آقای سلیمی به جواد گفت شروع کن، جواد اومد شروع کنه ..(دیدیدتوی یکجایی از جواب گیر میکنید در حین فکر کردن میگید إإإإ) جواد هم گفت إإإإ ، إإإ گفتنش یکم مربوط شد به زنگ قبل، و باعث شد من و مهدی خنده مون بگیره و زدیم زیر خنده .... آقای سلیمی همیشه کلاسش سر وسنگینه مایل به خشک بود و کسی زیاد شوخی نمیکرد. همه بچه ها به ما نگاه میکردن و اقای سلیمی هم همینطور..هیچی دیدیم داری ضایع میشیم خفه خون گرفتیم .آقای سلیمی گفت تو بگو..من اومدم توضیح بدم مهدی (دیدید بعضی وقتی یه چیزی تو گلو گیر میکنه یه إإهنییی میکنید)إإإهنییی کرد باز من زدم زیر خنده .. بصورت استارت ژیان بابای علی مسعودی خخخ ، مهدی هم زد زیر خنده .اینبار بچه ها یه لبخند زدن .آقای سلیمی گفت انگار یه چیزتون میشه.باز هیچی نگفت من استارت خندم به لبخند تبدیل شد و اینبار نوبت مهدی شد توضیح درس رو بده که هنوز شروع نکرده بود من زدم زیر خنده خخخخ خنده ام بند نمیومد باور کنید دست خودمم نبود مهدی و جواد اونام زدن زیر خنده بچه های کلاس دیگه طاقت نیاوردن کلاس رو منفجر کردن از خنده .سلیمی هم خودش خندید بعد مدتی زد روی میزش با عصبانیت گفت ساکت  بسه دیگه انگار شما دونفر یه چیزدون هم میشه ..اومدید درس جواب بدید یا مسخره بازی در بیارید، مهدی نامرد در اومد گفت اقا اجازه همش این ما رو میخندونه ینی من..نامرد ...من چون پسری مظلوم بودم هیچی بهم نگفت شروع کرد به سوال پرسیدن جواد سوالشو جواب داد نوبت من شد که داشتم جواب میدادم مهدی زد زیر خنده منم زدم زیر خنده بچه های کلاس باز خنده و شلوغ و پلوغ کردن اینبار سلیمی پاشد زد تو سر مهدی .همه ساکت اروم ...از مهدی سوال پرسید (دیدید خندتون میگیره میخوای جلوی خنده تون رو بگیرید نمیشه ینی اخرش یه صدایی ازتون میاد) من نتونستم باز جلوی خنده مو بگیرم با صدای إإإهننن من مهدی هم خندید، من ،مهدی ، جواد بچه هاااا از خنده ترکیدیم ، اقای سلیمی عصبانی شد و نماینده کلاس صدا زد و گفت برو از دفتر چوب یا شلنگ رو بگیر بیا..همه خفه خون گرفتن ، نماینده هم رفت دفتر...من گفتم آقا اجازه ببخشید تو رو خدا و شروع کردم به درس توضیح دادن ..بسم الله ...(بچه آخر کلاس از این رفتارم زیر نیمکتا از خنده داشتن هلاک میشدن) تا اینکه نماینده اومد یه چوب اورده بود دیگه خنده مون نمیومد گفت برید بشینید و به هرسه مون 12 داد بجای 20 ...نامرد من ک جواب دادم ...

فکر کنم بخاطر من اقای سلیمی دست به زدن برنداشت..خخخخ.. حدود 2 سوم وقت کلاس گرفته شد. دیگه از کسی هم نپرسید و درس بعدی رو داد تایه مدتی هم از ما داوطلبی نپرسید هروخ هم سر هرکلاسی بچه ها درس نخونده بودن بی معرفتا ب ما میگفتن برید وقت کلاس رو بگیریم انگار ما دلقکیم ...اون روز ما خیلی خندیدیم ..شاید نتونسته باشم اون موقعیت رو براتون توضیح بدم ولی خیلی خنده دار بود رفتار و حرکاتمون..یادم باشه بعدا خاطره قضیه صدای آژیر آمبولانس رو توی کلاس همین آقای سلیمی براتون تعریف کنم...


نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته بهش بخندید حتی اگه دردناک باشه ...اخه دنیا دوروزه ..یه روزش جمعه س یه روزشم به دلیل آلودگی هوا تعطیله..


پ ن : راسی یادتون باشه خاطره ایی که شبیه همین اتفاق با این تفاوت که واسه گرفتن یه عکس دسته جمعی خونوادگی رخ داد ..


نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 11:32 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |






نوشته شده در شنبه 29 آبان 1395 ساعت 11:57 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



طاقت جدایی رو ندارم ...

میدونی طاقت جدایی رو ندارم

با شماها من مث صد تا بهارم

ازم بخواهید که نرم من از کنارتون

ازتون زیاد خاطره دارم

از شماها بگم در سایه سارم

هرجا باشید من دوستتون میدارم

از عاشقای این دیارم

بیاد شبهای زیر بارون که خیس میشد تموم سروپاهامون

شبا همش من خواب شمارو میبینم بین هفت تا آسمون ، رو




نوشته شده در دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 07:01 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام دوستان عزیز و مهربونم...
خواستم دومورد رو تذکر بدم..
اول اینکه تا دوروز آینده لینک تکونی دارم  و لینک های بی مورد حذف خواهند شد از کسایی که حذف میشن معذرت میخوام
دوم اینکه همچنان دوستتون دارم ...
 سالروز درگذشت خواننده محبوب کشور رو به همه دوستارانش تسلیت میگویم..




  دوستای عزیز.

به مناسبت سال روز درگذشت خواننده محبوب خیلی از دختر پسرا،

شادی روحش صلوات..

هرکس دوست داشت در همین پست یه جمله برای مرتضی بنویسه.


نوشته شده در یکشنبه 23 آبان 1395 ساعت 08:04 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلااااااااااااااااااااااام
جواب شما : نگاه های خیره به مانیتور !!!
حااالتوووووون چطووووووره ؟؟؟
جواب شما : باز هم نگاه های خیره به مانیتور !!!
خو راست میگم دیگه تو خونه که نمیشه دادبزنین بگین سلاااااام عااالیییییی ولی اگرم گفتین که دمتون خیلی گرم دیگه
من اسم مستعارم دختر عاشقه و اسم خودم فاطمه ست امیدوارم از خاطره ی من لذت ببرید و لحظات خوشی رو داشته باشید
خاطره ی من با گودزیلا و داداشش
تو همین تابستون امسال قرار شد خانواده ی دوست بابام بیان شهر ما هم برای گردش و تفریح و هم برای دیدار
دختر کوچولوشون ( گودزیلای قصه ی ما ) اسمش ثمینه و داداششم که 12 سالشه اسمش سهیله ... من چون دو سال پیش رفته بودم خونه شون و می دونستم این گودزیلا چه دماری از روزگار بنده در خواهد آورد پیش پیش فاتحه ی اتاقم و وسایلشو عروسکامو و درس خوندن و آماده شدن برای ترم جدید و خوندم
چون قرار بود 10 روزی بمونن :-) صبح کله ی سحر ثمین خانوم و خانواده رسیدن مامان و بابا رفتن استقبالشون منم رفتم تو اتاق که سریع آماده بشم و برم پیشواز که دیدم صدای گودزیلا داره میاد و چند لحظه بعد وارد اتاقم شد بهش گفتم : سلااااااااام عزییییییزممممم اونم گفت : سلاااااااام جییییگرمممممممم خوشگلممممممم خااانوووم چه بزرگ شدی :::!!!!!!!!:::: وروجک فقط 7 سالشه هااا !!!
داداش ثمین خانوم برعکس این خانوم که خیلی شیطونه یه پسریه در حد پروفسور یا شایدم فیلسوف ! هم آروم. هم متشخص در کل کنارت بشینه و باهات حرف بزنه فکر میکنی پسره 23 ساله ست !
دو دقیقه بعد داداشش اومد و گفت : سلام خانوم ببخشید مزاحم شدیم ! کلا هنگ کرده بودم خدایا این زلزله کجا و داداش مظلوم و ساکت و پروفسورش کجا !! سلام و احوالپرسی کردم باهاشون و اومدیم نشستیم تو حال ... همین که نشستیم دیدم گودزیلا یه نگاهش به منه و تو گوش باباش پچ پچ میکنه !!!
گفتم خدایا یعنی داره چه نقشه ای می کشه واسه من ! چند لحظه بعد با جواب منفیه باباش روبه رو شد و داد زد : میخواااااام بغلشششش کنمممممم باباش گفت ثمین زشته بشین ... خلاصه خیلی بهانه گرفت و مامانش گفت : عیبی نداره فقط اذیت نکنا ... گفت باشه و اومد طرف من گفت پاشو ... گفتم چیکار کنم ؟ گفت پاشو برو ته حال وایستا منم اینور حال وایمیستم بعد بقیه میگن یکککککککک ... دوووووو ... سهههههه بعد بدو میام بغلت فقط محکم منو بگیر که نخورم زمین !!! گفتم ثمین جون همینجا خوبه دیگه ... گفت : نههههههه دیدم چاره ای نیست گفتم باشه ... خلاصه که مراسم بغل کنان و اجرا کردیم و موجبات رضایتمندیه ثمین خانوم فراهم شد ... نشسته بودیم که رفت یه عروسک از اتاقم آورد داد بغل باباش و گفت : بابا بیااااا نوه ت و ببین چقققدر نااازههههه بزرگ شد باید عروسش کنی من دیگه پوکیده بودم از خنده !!!!
یهو پسرشون اومد نشست کنارم که حرف بزنیم : گفتم یا ابوالفضل ! فیلسوف اومد الان یچیزی می پرسه درباره ی اینترنت ورشته م و مسائل سیاسی و ورزشی و منم که خنننننننگگگگگ آبروم میره ! بلند شدم برم آشپزخونه کهگفت به چه موسیقی علاقه دارید ؟ دیدم راحته سوالش جواب دادم
یهو گفت : آنتی ویروس گوشیتون چیه ؟ آخرین ورژنش کی اومده ؟ سازنده ش کیه ؟ میدونید آنتی ویروس ها بر چه اساسی طراحی میشن ؟ میشه کمی توضیح بدید قیافه ی من و خودتون تصور کنید ! بهش گفتم : ببخشید مامانم کارم داره بعد حرف میزنیم داداشم باشه ؟ گفت : بله حتما !
این پسر یه تب لت داره که کلا عطسه کنی جلوش معنیه عطسه رو با تاریخچه شو تو گوگل سرچ می کنه بهت میگه رفته بودیم بازار جلو یه موبایل فروشی ایستاده بودیم سهیل به بابام گفت : آقای ... بابامو با فامیلیش صدا می کنه گفت آقای ... میشه یچیزی بگم ؟ بابام گفت بگو سهیل جان !گفت : ببینید من این سه تا گوشیو به شما پیشنهاد میدم این برای خودتون این برای خانومتون و این برای دختر خانومتون
گفت دختر شما چون دانشجو هستن و در حال تحصیل این نوع گوشی براشون مناسبه و با توجه به موقعیت شغلیه شما و همسرتون این دو تا گوشی برای شما مناسبه
قربون بابام بره کپیه قیافه خودم یهو هنگ کرد کلا !!!
گفت بله درست .. !! و اندکی بعد سکوت و سپس انفجار بمب خنده بین من و بابام و بابای سهیل
دوستان محترم این بود از استندآپ کمدین من امیدوارم لذت برده باشید این خاطره بخش های جذاب تری هم داره از جمله خاطره ی رفتنمون به شهر بازی و کپ کردن من داخل ترن هوایی ، رفتمون به بازار ، تنهاموندن من و گودزیلا تو خونه اگر دوست داشتید و از این خاطره خوشتون اومد لطفا تو کامنت بگید تا اگر داداشی صلاح دید ادامه شو هم بگم)
ممنون که همراهیم کردین آقایون محترم و خانوم های عزیز
به امید دیدار دوباره
خدانگهدارتون

نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395 ساعت 06:47 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
ســـــــــلام ..(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره ...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)

این خاطره کاملا واقعیه ومربوط میشه به دوره راهنمایی توی مدرسه..

نقش اصلی خاطره خودم و بقیه همکلاسیاو دوستانم....

داستان از اونجا شروع شد که یه روز توی مدرسه زنگ تفریح نشسته بودیم با بچه ها (زنگ تفریح که میخورد چون ینی بزرگ شده بودیم مث آدم استراحتمون رو میکردیم ولی خیلیها کرم میریختن) اون روز من وسط اون تعداد دوستان نشسته بودم ، ینی کافی بود تو مدرسه یکجایی افتاب پیدا کنیم همه اونجارو تصرف میکردیم و من چون با سرما خیلی بدم بین بچه ها مینشستم تا گرم ببمونم آخه این خاطره مال تو زمستونه، مدرسه های محل ما حیاط بسیار بزرگی دارن هنوزم هسستن.اون روز هم بارون اومده بود و اب هایی که جمع شده بود یخ زده بود، بچه ها باهم شوخی میکردن وسطاش من هم یه چیزایی میگفتم، سر یکی از همین شوخیا یکی از بچه انداخت دنبال کسی که باهاش شوخی کرد،با یه سرعتی میرفتن، خب همه داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو من دراومدم گفتم عجب سرعتی داره حسین، یهو حسین رفت رو هوا و اومد رو زمین، (بچه ها هم که خودتون میدونید معطلن یکی یه سوتی چیزی بده یا مثلا بخوره زمین فقط مسخرش میکنن)یهو همه ازخنده غش کردند ، منم عادت ندارم به این چیزا بخندم.مچاله شدم تو خودم آخه سردم بود، بیچاره حسین داغون شده بود، اومد پیش ما ، انگشتتش درد گرفته بود، یکی گفت شکسته و الان داغی نمیفهمی، من گفتم نه بابا نشکسته، فردا صبح که اومد دیدیم انگشتشو اتل گرفته ، برگردیم به همون روز ، زنگ خورد رفتیم کلاس، علوم داشتیم از همون بچه هایی توحیاط باهم بودیم دونفرشون با من هم نیمکتی بودند معلم علوم ما هم همیشه سرسنگین و معولی بود، تو حال خودم بودم که یهویی گفتم کفشای اقای سلیمی قشنگه هااا، دوستم گفت هااا ؟ گفتم کفشای آقای سلیمی میگم قشنگه، داشت نگاه میکرد که کفشای آقای سلیمی گیر کرد به هم و اومد بخور زمین خودشو جمع جور کرد، بچه های کلاس خودشون سفت گرفتن تا نخندن، بغل دستی من یجورایی بهم نیگاه میکرد، زنگ خورد رفتیم جای همیشگی بقول معروف سینه آفتاب، بغل دستیم اسمش یاسر بود توحیاط جلوی بچه ها بهم گفت تو چشات شوره ؟؟ گفتم من ؟؟؟ گفتم نه ..واسه چی اینو میپرسی.؟ گفتم تو گفتی حسین چ سرعتی داره خورد زمین ، گفتی کفشای سلیمی قشنگه خواست بخوره زمین ، گفتم بشین سرجات ، یکی از بچه ها رو شوخی گفت : از این که داره میره تعریف کن بخوره زمین ببینیم، من واسه اینکه ثابتشون بشه که اینطور نیس یه لحظه گفتم (یکی داشت میرفت بیرون مدرسه با دوچرخه) چقد قشنگ با چرخ میره ، نزدیک درب مدرسه بود یهویی یکی از معلما اومد و خوردن بهم و خورد زمین، بچه ها یه نگاه به من یه نگاه به اون یه نگاه به معلمه و رفتن رو هوا از خنده ..عجب شدااا بابا نخندید الکی دیگه هم که ول ندادن گیر دادن به من..زنگ خورد رفتیم سر کلاس ، تا معلم میومد 5 دقه آزاد بودیم و هنوز بچه ها داشتن میخندیدن بابت قضیه، یکی از بچه هایی که همیشه باهم بودیم گفت که بگو معلم میاد امروز ، گفتم خب خره معلمو مگه ندیدی صبح بودش خب میادش حالا واسه چی بگم این خرفات چیه ..یکم عصبانی شدم . 5 دقه بعد نماینده کلاس گفتم برپا من سرم پایین بود یه لحظه که سرموبالا کردم دیدم ناظم مدرسه س گفتم یاابالفضل نکنه ....

بله معلممون رفته بود و ما زنگ آخرهم بود باید میرفتیم خونه، ناظم که رفت اون تعداد بچه ها یه 10 نفری بودن با خنده و منفجرشدنشون کلاس رو بردن رو هواااا..و همشون هم به من نیگاه میکردن..تا اومدیم بریم خونه هی بهم گیر دادن به این یه چیز بگو به اون یه چیز بگو .تا رفتیم خونه (یه چیزی هم که مد میشد ول کن نبودن) مسیر رفت و آمد ما به مدرسه با چند نفر از بچه ها یکی بود .مسیرمون یه جاده باریک بود کنار جاده یه جوب بزرگ بود که آب داشت ، آبشم بعضی وقتا کثیف بود

یه قسمتی از مسیر خیلی باریک میشد یه پیچ میخورد بعد دوباره پیچ میخورد بعد مستقیم میشد اینهایی که با دوچرخه بودن پیاده میشدن این پیچو رد میکردن بعد دباره سوار میشدن ، علت این پیچ هم یه کانال فرعی بود به یه سمت دیگه ، اینها که پیاده بودن مث ما از رو کانال میپریدیم ، یکی بود همیشه بادوچرخه بود هیچ وخ پیاده نمیشد با دوچرخه این پیچ رو رد میکرد، ترمز که میخواست بگیره پاشو میذاشت به چرخ عقب، همیشه هم با سرعت میرفت بخصوص سر همین پیچ، اون روز صبح هم با اون چند نفر باهم بودیم و داشتیم میرفتیم نزدیک پیچ بودیم که جواد مث همیشه باسرعت ازمون رد شد ناخودآگاه من گفتم عجب سرعتی داره این جواد و پیاده هم نمیشه که داشتیم نگاهش میکردیم دیدیم جواد مستقیم رفت ، و با کتاب و دفتر و دوچرخه و خودش رفتن تو جویب.. کل اونایی اون اطراف بودن افتادن زمین و دلاشون رو گرفتن از خنده..جواد هم مث موش ابکشیده شده اومد بیرون رفت خونه،اون چند نفر دوباره بهم گیر دادن هی میخندیدن ، هی بهم میگفتن یکی چشم بزن..من یه چیزی میگفتم همون میشد..رسیدیم مدرسه نشستیم سینه آفتاب تا زنگ بخوره بریم کلاس و اونام داشتن قضیه رو برا بقیه تعریف میکردن میخندیدن..(یکی از بچه های مدرسه به دلایلی هروخ زنگ میخورد میرسید تومدرسه ) یکی از دوستان دراومد گفت میشه یکاری بکنی مهدی امروز یخده دورتر بیاد ساعت هم 8 شده بود گفتم الان پیداش میشه چیکار به من داره گفتم بس کنید دیگه..

به همون نام و نشون 10 دقه زنگ مدرسه رو دیر زدند و اون روز اصلا مهدی مدرسه نیومد، و تا اخر زنگ هم فقط میخندیدند

و یه مدتی گذشت و حرف زدنم برای چشم زدن اثری نداشت دیگه از سرشون افتاد ولی من نمیدونم چرا اون دو روز هر چیزی میگفتم خلافش میشد..چشمام هم شور نیستااا ولی میشد..

نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته دراثر خرافات نیست ، بخاطر بی احتیاطی خودمونه


    پ ن اول : شما دوستان عزیز هم میتونید در استندآپ کمدین وبلاگ به اسم خودتون شرکت کنید فقط کافیه خاطراتتون را برام ارسال کنید....

     پ ن دوم : دوستان عزیز بابت استقبالتون از استندآپ کمدین سپاسگذارم. فقط کسانیکه مایل هستن کمدین بعدی باشن

     خاطره هاشون اگه طولانیه بصورت چندتا نظر ارسال کنن یا در یه پست رمزدار در وب خود قرار دهید و اطلاع دهید میام برش میدارم و اگه میخوای جز نفرای اول باشید زودتر اقدام کنید تا الان 3 تا از بچه ها درخواست استمدآپ کمدین دادن و خاطره هاشون رو هم فرستادن..

امیدوارم از دومین استند آپ کمدین این وبلاگ خوشتون اومده باشه ..
.ببخشید اگه بد اجرا کردم..


نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت 08:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستای همیشه درصحنه وبلاگم...
امیدوارم حالتون خوب و روزای پاییزی خوبی سپری کرده باشید و داشته باشید..


آدما دوستای زیادی دارن و بعضی هاشون خیلی دوست داشتنی هستند
من هم یه دوستی دارم از دوستای قدیمی این وبلاگم هست
ایشون امروز یکشنبه صبح میره اتاق عمل ینی تا الان رفته و عملش 3 ساعت طول میکشه ...
ازتون میخوام براش دعا کنید ، برا سلامتیش دعا کنید
دعا کنید عملش موفقیت امیز باشه و نتیجه داشته باشه...

دوست خوبم ،برات دعا میکنم تا با آرامش برگردی و باز بهم سربزنی ، با توکل به خدا بعد از عمل این یکماه دوره درمان هم سپری میشود نگران نباش ، من درکنارت هستم...

       پ ن : سلام امروز دوشنبه س.
                خداروشکر عمل به خوبی انجام شده و دوست خوبم درشرایط خوبی بسر میبرن
                 از همه شما بزرگواران بخاطر دعای خیرتون سپاسگذارم.


               پ ن دوم : تشکر و قدردانی دوستم.
                  
داداش چقدر دوستات برای من دعا کردن مرسی قربون دل پاک همشون
                     خداروشکر بهترم.
از لطف همه سپاسگذارم
برای دعای خیرتون

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . دعاهاتون | |

این روزا بی حوصله شدم و نمیدونم علتش چیست. به خیلی از دوستان سر زدم ولی کسی نبود. دوستای خودم هم نبودند.ینی کلا کسی این روزا نیست. بی حوصله و بدون حرف در یک سکوتی غم انگیزی داشتم قدم میزدم توی عالمه خودم که به این نوشته برخوردم.


خب عرض کنم که احتمالا مدتی نباشم ، معلوم نیس چقدر ، ولی نبودنم دلیل بر نگرانی شما نیس ،سعی میکنم سربزنم فرصت کردم ...
مراقب خودتون باشید ...
بهم سر بزنید ...

این سؤال ، موجب دگرگونى شدیدى در زندگى عده اى ،
شده است.
انتظار ندارم بتوانید به سؤال من پاسخ دهید.
اما اگر در پنجاه سالگى هم نتوانید پاسخى براى آن بیابید ،
در این صورت ، حتم بدانید که زندگی تان را ضایع کرده اید.


آن سؤال این است:

" به خاطر چه چیزى باید از تو ، یاد کنند؟"


نوشته شده در سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت 06:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
قبل از اینکه مطلب رو بخونید خواهش میکنم این حرفارو جدی بگیرید و بهش فکر کنید ، اگه قبول داشتید روزی چندبار این
متن رو بخونید .تنها تجویزی بود که میشه برای مرهم شکست زندگی پیدا کرد...



هر انسانی قصه ای دارد و هر قصه ای پایانی. من می دانم قصه ی لحظه های من نمی شود تکرار.

هر لحظه ی من منتظرِ قصه ای ست نو.نمی خواهم به زوال بکشانم لحظه ها را. من «لحظه» را «باور» دارم.
زندگی در سه بخش خلاصه می شود : حسرت دیروز، لذت امروز، ترس از فردا. می دانم
خیلی چیزها در گذشته جا مانده اما... نمی خواهم در کنج آغوش خاطره ها بستری پهن کنم. و بمانم در حسرت دیروز. میدانم این بار هم که می خواهم از جایم بلند شوم و قدم دیگری بردارم. باز هم ممکن است زمین بخورم. اماازترس زمین خوردن در فردا لذت قدم برداشتن در امروزم رااز خودم نمی گیرم. من باز به جاده می زنم. باز قدم دیگری بر می دارم با همه ی درد کشیدنم. من دیگر از زخمی شدن زانو هایم ترسی ندارم،. این حرف ،حرفِ راستی نیست. اما می دانم زندگی غرق شدن در  لذت قدم بر داشتن است. گاهی محوِ جاده می شوم. قدم برمی دارم و درد زانوهایم را فراموش میکنم. آه که این جاده چقدر زیباست. رسیدن زیباست. اما گاهی  مقصد هم رنگ می بازد. گاهی از مقصد هم رد می شویم . قدم برداشتن در جاده می ارزد به تحمل درد زانوهایم. پس باز هم قدمی دیگر بر میدارم. راه میروم. یک جاهایی اما خیلی خسته می شوم. آن وقت است که جای زمین نشستن «باید» بدوم. «می خواهم جاری شوم در امروز». می خواهم نور بپاشم به جهان. می خواهم این دنیای خاکستری ام را رنگ آمیزی کنم. شاید من نقاش ماهری نباشم اما... زندگی بومِ تمرین ماست. نمی گویم هیچ طرحِ اشتباهی نمی کشم در بومِ زندگی ام. اما طرح نازیبا بهتر از یک صفحه ی سفید ممتد و خالیست. شاید یک روز من هم نقاش خوبی شدم. و طرح زیبایی ریختم  در بوم زندگی ام.«می خواهم جاری شوم در امروز».

من نمی دانم آخر قصه ام چه می شود. اما می دانم بهترین نویسنده آن را می  نویسد.من به یک پایان

خوش می اندیشم. من به پایان خوش از قلمی که در دست  من به پایان خوش از قلمی که در

دست نویسنده ی زندگی ام است،. «ایــــــــــــمــــــــــــــــــان» دارم.

در این جاده دو ساک بیشتر در دست نمی توانیم داشته باشیم. میدانم که پایان خوش برای

 داستان زندگی یک انسان، سنگین بودن ساکِ خوبی ها. و سبک بودن ساکِ بدی هاست.

اگر پایان خوبی داشته باشیم. یک شروع زیباتر انتظار ما را می کشد.



نوشته شده در یکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 11:03 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود :

 معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد



نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395 ساعت 07:25 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |