زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام ....
ان شالله که حال همه دوستان خوب باشه در کنار خونوادتون ...

اول اینکه این پست ثابت میمونه برا بقیه مطالب هم برید پایین تر..
از امروز ینی شنبه 20 آذر ماه میخوام حالتون رو خب کنم و یه پیشنهاده خوبی بدم ...
از امروز میخوایم به خدا بیشتر نزدیک بشیم و روزی یک صفحه از قرآن رو با معنی بخونیم ینی یه ختم قرآن داشته باشیم بعد از 603 روز ..
 هر روز شماره صفحه و نام سوره و تعداد آیاتی که باید خونده بشه هر روز بروز میشه...
درضمن هرکی دوست داشت شروع کنه باهرنیتی که دوست داره .من خودم این ختم روبه نیت اول فرج آقا امام زمان ، دوم به نیت شفاهمه مریض ها ، سوم به نیت همه دوستان خوبم در دنیای مجازی برای موفقیت در همه عرصه ها در زندگیشون و سلامتتیون...
درضمن کسانی موفق نشدن از 20 آذر سال 95 با ما شروع کنن، اشکال نداره از صفحه امروز شروع کنید. ما این ختم رو همیشه ادامه خواهیم داد تا زمانی که زنده باشیم.

.................................................................................................................................

امروز 1396/03/04 تلاوت قرآن کریم صفحه 168 سوره اعراف آیه 144 تا 149




نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 12:12 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



تبریک تبریک....
التماس دعا فراوان از همه دوستان عزیز
موقع سحر ، هنگام افطار برای هم دعا کنیم

نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1396 ساعت 01:12 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام ..
تقدیم میکنم به بهترین داداشم...محسن (مجازی)



هر روز برایت رویایی باشد در دست
نه دوردست
عشقی باشد در دل
نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی
نه روز مره گی
تولدت مبارک





روز تولد تو
روز نگاه باران
بر شوره زار تشنه
بر این دل بیابان
روز تولد تو
گویی پر از خیال است
یاس و کبوتر و باد
در حیرت تو خواب است




محسن جووووونم تولدت مبارک
برات بهترین ها رو آرزو میکنم همچنین ارزوی قبولی و بهترین رتبه در کنکور امسال....
تولدت مبارک عزیزم.....
کادوووووت هم محفوظه....


نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1396 ساعت 12:19 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
بازهم از اون پستای باحال .....

 
ســـــــــلام .. چقدر گرمه...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای گرم...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ).. بگم بخاری ها رو روشن کنن

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به همه کسانی که چندوقتیه منتظر هستن...

یه خاطره جدید درسال 96 که واقعیه.


سلام.. میدونم دیرشده...

دستی که نمک نداره میدونید چیه .؟

خب بنظر من ینی دستی که نه شوره نه بی مزه س بلکه بخوریش شیرینه تازه ازون کوچیکا باشه که خیلی آبداره ...

شاید خیلی ها بدونن بعلت شغل جدید حضور کمرنگی پیدا کردم و خیلی نت اومدنم سخت شده بخاطر نبودن هام و دلتنگیام ، دوری از دوستان ، معذرت میخوام بخاطر این دوری و نبودن و این بعنوان بی معرفتی من قرار ندید من نه تنها فراموشتون نمیکنم بلکه همیشه بیادتون هستم .

و امیدوارم همه منو ببخشن . اره داشتم میگفتم به این نتیجه رسیدم که دست من هم نمک نداره البته نمیدونم این خوبه یا بده حالا چجوری به این نتیجه رسیدم ...

در شغل جدیدم توی محیط باز کار میکنم که با همه نوع موجوده زنده سرکار دارم از پوست آدمیزاد و خوده آدمیزاد گرفته تا گل و گیاه و درخت و حیواناتی از قبیل سگو گربه و کلاغ و گنجیشک و ....

میگن من ادمی با محبت و مهربون و بامعرفتیم ...بخصوص مظلوم

در این مدت کارکردم و آشنایی با محیط کاری و عواملش همونایی که گفتم خب منو شناختن، هنگام کار کردن ، بخصوص موقع آبیاری فضای سبز، کلاغ ها بیشتر دور وبرم هستن برای کرم . غذای مورد علاقشون. این صمیمت منو و کلاغ ها ب جایی رسیده که در نیم متری من با خونسردی کامل قدم میزنن تازه نیش خند هم به من میزنن که کارشون ندارم.کلاغ هایی که میگم دو نوع هستن یه کیشون از این سیاه ها یکیشون از این زارکی ها ینی سفید و سیاه و قد کوتاه ها...البته اینو هم بگم این دوستای من متاهل هستنااا....

من یه روز از کانال آب گرفتم برای استخرها و مث همیشه اینا دوربرم بودم تا بعدازظهر که دیدم این کلاغ سیاه ها زن و شوهر باهم خیلی قار قار میکنن خب اهمیت ندادم.فرداش رفتم سرکار از صب دیدم باز کلاغ ها بخصوص شوهره قارقار میکنه و مث این آدمای لات هستن که قیافه میگرن برای زدن بال هاشو اونطور باز میکردو جیغ میزد ینی چیییییی ؟؟/

من کارمو ک شروع کردم توی مسیری ک میرفتمو میومد این بالای سر من بود و خانمشم روی تیر برق و درختا بود و نظاره گر بود داشتم میرفتم که دیدم  صدای قار قار کلاغه نزدیک شد برگشتم دیدم اوه اوه اوه اوه اوه میخواد بزنه .... تا که منو دید برگشتم مسیرشو عوض کرد نشست بالای سر من .تازه فهمیدم میخواد منو بزنه حتی بقصد کشت چندین بار بهم حمله کرد ولی خب یه ترسی توی حمله و وجودش بود ولی خیلی فوش میداد حیف ک زبونشو نمیفهمیدم..... توی یکی از حملاتش مث هواپیماهای جنگنده یه چیزی (بی ادبیشو) پرتاب کرد سمت من البته چند متر اونورتر فرود اومد

رسیدم به ساعات نزدیک ظهر و اینا هنوز ادامه میدادن و من هم ترسیده بودم. توی حملات این کلاغه اون کلاغ زارکی اومد و جریان رو دید، در حین حمله اون کلاغ سیاهه و فوش دادنش اون کلاغ زارکی در حمایت من به اون حمله میکرد و از من دفاع میکرد و این جا بود که خیالم راحت شد که حداقل کسی قدر نمک دست منو داره ... بازم به اون کلاغ زارکی...

هنوزم که میرم سرکار با اینکه یه هفته شده برای من قیافه میگیره ... کلاغ سیاهه..اما خسته شده، امروز میخواست آشتی کنه ولی من محلش ندادم  باهاشم آشتی نمیکنم ، اخرشم نفهمیدم دلیلش چیه ...میگن کلاغ ها کینه ایی هستن...

راسش این اون چیز باحال نبود ولی بخاطر نرسیدنم به وب اینو نوشتم.

بازم منو ببخشید



نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 10:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ღ ஜتولدت مبارک امام زمان  ஜღ

سلام دوستان عزیز ممنونم که تشریف آوردید .منت گذاشتید. بفرمایی داخل دمه در بده

کادو یا حرف دلتون رو برای آقا امام زمان (عج)بی زحمت توی نظرات بذارید که بعد از میل کیک تولد آقا باز کنیم .

خوش امدید.


ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﯾﺎﺭ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ
ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ

ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺍ ﺑﺮﻕ ﻧﮕﺎﻫﺶ
ﻣﯽ ﮔﺰﺍﺭﺩ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﺶ
 
ﺭﺍﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻟﻬﻲ ﺍﺳﺖ ﺭﻧﮓ ﺍﻭ ﺭﻧﮓ ﺍﻟﻬﻲ
ﻣﻲ ﺯﺩﺍﻳﺪ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻘﺶ ﺗﺒﺎﻫﻲ

ﻛﻴﺴﺖ ﺍﻭ ﮔﻨﺠﻴﻨﻪ ﻱ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﻴﻦ ﺍﺳﺖ
ﻭﺍﺭﺙ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻣﻮﻻ‌ﻳﻢ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ

ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻣﻬﺪﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﯿﻎ ﺳﺮﺥ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ
ﺗﺎ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺑﺮ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ

ﺗﺎ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭ
ﻻ‌ ﻓﺘﻲ ﺍﻻ‌ ﻋﻠﻲ ﻻ‌ ﺳﻴﻒ ﺍﻻ‌ ﺫﻭﺍﻟﻔﻘﺎﺭ


 حالا نوبت فووووووووووووووووووووت کردنه شمع هاست ، چون آقا یکمی سرشون شلوغه

من براشون فوت میکنم ، آماده اید...؟؟؟؟؟؟؟

یک

دو

سه

❤❤ آقا جان تولدت مبارک ❤❤




مهدی جان تقویم ما هنوز بهاری ندیده است
بـــشکن ســـــکوت یـــــــخ زده ی انـــــتظار را


دارد زمان آمدنت دیر می شود ...
دارد جوان سینه زنت پیر می شود ...

تقصیر گریه های غریبانه شماست ...
دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود..



اینجا  کیک قسمت میکنن بیاتو..


یاصاحب الزمان دوستان کادوهایی توی قسمت نظرات گذاشتن که حرف دلشون به شماست

بخونید..

ممنونم که توی این روز باعث شادی من و دوستان شدی ولی حیف که شام

ندادید ینی ازبس خوردیم دیگه جا نداشتیم .

خخخخخخخخ

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــارک آقــــــــا جــــان


از همه دوستان خوب و مهربونی که باحضورشون دل مارو شاد کردند و با تبریک های فراوانشون

به جشن ما انرژی دادند از طرف آقا بقیه الله  تشکر و قدردانی میکنم

ان شالله توی جشن و شادی هاتون جبران کنم..

خیـــــــــــــــــــــــــلی لطف کردید، صفا اوردید .

خوش آمدید.....

آقاجان ببخش اگه چیزی نداشتم تا روز میلادت بهتون هدیه بدم

میدونم بنده خوبی برای خدا نیستم. امیدوارم این حرکت رو ازمن و دوستانم بپذیری ..

آقاجان ، مهدی جان ، تولدت مبارک



نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 08:32 ق.ظ توسط داداشی.. . حرف دلتون به آقا... | |
سلام...
آدم بدشانس کــــــــــی دیده ...؟
یا آدم خوش شـــــــانس..؟
من اگه میدونستم که میهن بلاگ به محض عوض شدن قالب من سیستم نظر دهیش درست میشه
زودتر اینکار رو میکردم....
نه بخاطر خودم ، حداقل به خاطر دوستان که در سردرگمی شدیدی ک قرار گرفته بودن
حداقل شما دوستان زودتر به وضعیت قبل برمیگشتید..
بزنیم به تخته نظر دهی مث قبل شده ..
کسانی که قالب عوض کردن اگه دوست داشتن میتونن قالب قبلی خودشون رو بزارن
من که همون قبلی رو گذاشتم...

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ساعت 07:51 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

حتما بخونید ...

پسری قبل از اینکه عروسی کنه باباش بهش یک ورق داد و گفت شب عروسیت این ورقو به خانومت بده و تو هیچوقت اینو نخون! روزها گذشت و بابای اون پسره مرد؛ پسره از یک دختره ثروتمند خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و طبق وصیت باباش عمل کرد و ورقه رو به دختره داد و وقتی که دختره اونو خوند یک کشیده زد به پسره و گفتش الان منو طلاق بده!

رفت و از یک دختره فقیری خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و همون ورقو به اون دختره داد و بازم اونو کشیده زد و گفتش منو باید طلاق بدی!!!

رفت و یک دختر از فامیلش خواستگاری کرد و قبل اینکه وارد اتاق بشه ورقو بهش داد و بهش گفت قبل اینکه منو بزنی بگو ایا وصیت بابامو قبول کردی درحالی که چشمان دختر پر اشک بود یک کشیده اونو زد و گفت منو طلاق بده!!!

پسره حالش گرفته بود و به قصد مسافرت سوار هواپیما شد نزدیک این پسر یک دختر زیبایی نشسته بود در حالی که فکر و ذهنش متن اون نامه باباش بود به دختره گفت این ورق توش وصیت بابام نوشته شده است آیا امکان داره اونو برام بخونی چون بابام گفته این وصیتو من هرگز نخونم، دختره ورقو باز کرد و خوند و شروع به سر و صدا کرد و به پسره گفت اگه من جای تو بودم خودمو از اینجا مینداختم زمین! پسره هم که از زندگیش خسته بود تصمیم میگیره که خودشو بندازه زمین درحالی که خودشو پرت میکرد به فکرش رسید که الان من خودمو کشتم پس حداقل متن نامه رو میخوندم اما وقتی خودشو پرت میکرد نامه هم از دستاش تو هوا جدا شده و معلوم نیس الان دست کیه از یابنده خواهش و التماس میکنم بگه که توی نامه چی نوشته شده بود! 

فحش ندید منم دنبال نامه ام


به درجه ای از تنهایی رسیدم که خودم به خودم زنگ میزنم ، میبینم اشغاله

فحش میدم و قطع میکنم....

تازه من خوبم...

یه دوست دارم  دوتا خط داره با خودش اس بازی میکنه

یه بار به خودش گفت : عزیزم رسیدی خبر بده ...

بعد یادش رفت خبر بده..ناصبح از نگرانی خوابش نبرد..

هععععععییییی.

یه بار آستامینوفن خوردم ازم پرسید؟

الان دقیقا کجات درد میکرد که منو خوردی .؟

میخواستم بگم که سرم که تازه یادم اومد

که قرصا حرف نمیزنن رو قرص

رو نگاه کردم دیدم ترامادول خوردم..

 


نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 08:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام  و عرض ارادت خدمت همه

 بدلیل مشکل میهن بلاگ در امر نظر دهی مجبور شدم قالب وب رو تغییر بدم دیگه همه میتونن نظر بذارن ..
بقیه دوستان هم پیشنهاد میکنم فعلا قالبشون رو تغییر بدن اون هم از این مدلی ک من گذاشتم.
بازم اگه نتونستید نظر بدید از روش زیر استفاده کنید...

از دوستان عزیز خواهش میکنم بدلیل نتونستن در امر نظر دهی به قسمت پشتیبانی وبم مراجعه کنید
و کامنتای خودتون رو بزارید
به این نکته توجه داشته باشید که اون قسمتی که نوشته پست الکترونیکی آدرس وبتون رو بذارید تا بدون کیییی هستید
منتظر حضورتون هستم ....



شاد باشی ...


نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 ساعت 08:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




ماه خوبان ماه شعـــبان میرسد موسم گل های بسـتان میرسد

شاخ طوبی سر زد از خلـد برین مژده اینک ماه غفـــــران میرسد
مولد ابوالفضل و سجاد و حسین یاورانی بهــــــــــــر قرآن میرسد
زادروز مهـــــــــــدی صاحب زمان سروری بر اهــــل ایمان میرسد

سلام بر شعبان و اعیادش ، سلام بر حسین و عباسش ، سلام بر سجاد و سجودش ، سلام بر نیمه شعبان و ظهور مولودش. آغاز ماه رسول خدا ، ماه شادی آل الله مبارک باد





نسیم خوش ماه شعبان وزیدن گرفته است تا اشتیاق ورود به ماه رمضان را در این گرمای داغ تابستان لذت‏بخش كند، ماهی كه واسطه ورود به زیباترین ماه سال است

ماه شعبان رسید، ماه سه ماه
کربلا می رویم, بسم الله …
فرا رسیدن ماه شعبان تبریک و تهنیت باد.


نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ساعت 09:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام...
بهارتون سرسبز و توام با شادی و سلامتی
اردیبهشتی های عزیز تولدتون مبارک....

پ ن 1 :
باتشکر از دوست و خواهر خوبم محیا و خودم

...................................



اینجا هیچ چیز واقعی نیست
نه-رفتن ِ تو
نه-ماندن ِ من
انگار :
یکنفر دارد ما را خواب میبیند
با دانه های درشت ِ عرق
بر پیشانی اش!




هر صبح که چشم باز میکنم...
قبل از هر چیزی...قبل از هر کسی...
واقعیت را میبینم....




بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست
بگذار دست های تـــو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست
دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!
آزار می رسانــم اگـــر خشمگیــن نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست
من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست
آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست



بعضی روزها...
حال آدم یک جور عجیبی خوب است...
خوب که میگویم...
نه اینکه مشکل نباشدها... نه...
خوب یعنی خدا دستش را میگیرد...
مقابل غم ها...
میگوید "امروز بنده ام باید خوشحال باشد، سراغش نیایید"
و تو هی ذوق میکنی...
از خوشی های کوچک زندگی ات...
از اتفاقاتی که انتظارش را نداری و میشود...
گفتم انتظار، یادم آمد...
هر روزی که بی انتظار و شاکر چشم گشودم "حالم خوب بود "
خوب که میگویم...
نه اینکه به تمام آرزوهایم رسیده باشم ها!!! نه...
خوب یعنی خدا را رأس آرزوهایم قرار دادم...
و همه چیز را به او سپردم.

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 ساعت 09:43 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



خخخخخخخخخ
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
  
اگه گفتید حالا ینی از این روزا به بعد فصل چیه ......؟
ینی کی میتونه حدس بزنه چییییییی میخوام بگم.....




جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ


فکر کنید خیلی استرس دارید (دسشوری) داری میری دسشوری، درو باز میکنی میبینی یه سوسک نشسته داره نیگات میکنه چیکار میکنی ؟ (من ک جیییییغ میزنم و درو میبندم )
فکر کنید توی تختخواب خوابیدی توی عالم خواب یه چیزی روی بدنتون راه میره چه حسی پیدا میکنی وقتی صبح ببینی یه سوسک مرده بغل تخت افتاده ؟
فکر کنید توی حموم دارید اواز میخونید و زیر دوش، سرتون کفی اونم با شامپو تخمرغی اگه یه سوسک روی دیوار حموم ببینی چیکار میکنی ؟ (من که جییییغ میزنم و چشامم میبندم تا فرار کنه)
فکر کنید توی کوچه چند قدمی خونتون یه چاه باشه دوروبر چاه هم یه عالمه سوسک ...چیکار میکنی ؟ (من که جییییغ میزنم و چشامو میبندمو از روشون میرم باسرعت)



شب بخیر همگی...
شبتون سوسکی ...



نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1396 ساعت 08:14 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام....
میلاد خجسته یگانه مرد عالم ، حضرت علی (ع) رو به همه شما دوستان و پیروانش تبریک میگویم.


نا بازار خرید جوراب داغه کسی هست برای من هم جوراب بخره ....؟؟//
میدونم کسی کادووووووووو نمیده به من حداقل جوراب که میتونید بخرید ...؟
نکنه توهم خسیسی ...؟   اره با تو هستم .. تویی ک داریی این متن رو میخونی ...
الکی این طرف و اون طرفتو نیگاه نکن. میری و باکادو برمیگردی ...گفته باشم
ناسلامتی روز مرد و پدر و شوهر و ایناستاااا....
گفتم پدر ...بذار یه چیزی بگم..
پدرا مظلوم ترین آدمای روی زمین هستن (من به خوب و بد پدرا کار ندارم) واقعا کسی نیست که قدر پدرا رو داشته باشه
حتی خودم ..پدرا خیلی زحمت کش هستن. پدرا عزیزن . پدرا ....



اما یه سوال ؟
من هم بنظرتون یه مرد حساب میشم...؟
من هم جاداره که بهم تبریک بگن و یا کادووو بدن..؟
من چجور مردی هستم که نظرتون رو در مورد دوسوال اول مطرح کرده ؟
آیا باید رفتارم رو عوض کنم برای مرد بودن .....؟
و اگه نظرتون راجع به همه سوالا مثبت بود پس کادوووو  من فراموش نشه ...

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین 1396 ساعت 07:50 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

عادتی شده برایم از رفتن نوشتن، از دلتنگی ، از بی معرفتی...


می دانی چرا؟
چون این روزها پای حرف های هر که نشستم دلتنگ بود، از بی معرفتی گفت و سعی داشت خاطرات یک آدم رفته را از یاد ببرد....
عزیز جان
این قصه ها قصه نیست واقعیتی ست که یک شهر را دچار کرده...
این ها را بخوان و بدان که عشق ورزیدن مهارتی ست اکتسابی به تمرین و ممارست...
و حاصلش آرامشی ست بینظیر اگر سازنده ترین گونه عشق را ابراز کنی...
بدان که هر رابطه ای دچار اشکال و تردید و تکرار میشود
مهم ماندن و درست کردن است که شجاعتی ستودنی میخواهد
و از ابتدا رفتن کار ترسوهاست....
بدان که راه رفتن گزینه ای ست که گاه به نجات دو نفر می انجامد اما انتخابش را بگذار بعد از تمام تلاش ها...
و اما خیانت.... در همه ادیان ها، در همه فرهنگ ها، در همه کشورها خطایی ست نا بخشودنی...
چرا....؟ چون کسی که خیانت می کند در مرحله اول خائن به خویشتن خویش و خائن به روح خویش است....
و در مرحله دوم حقی از طرف مقابل بر گردن دارد که دنیای انعکاس رفتارها آن را به شکل بدتری از او باز پس میگیرد...
اما تو از سر ترس، وفادار نباش
تو وفادار به خویشتن باش و وفادار به ذات عشق...
می نویسم تا ابعاد احساس آدم ها را برایت بازگو کنم
که بدانی زمانی که دوست میداری چه دنیای زیبایی می سازی
و زمانی که بذر بی مهری میکاری چه برداشت می کنی....
و بدان که گفتگو دروازه صلح است خواه وصل بیاورد خواه فصل...
شاید ندانی اما تو می توانی سازنده دنیایی پر عشق تر باشی
یا حداقل از ادامه این روند سقوط انسانیت و اخلاق با ابزار عشق جلوگیری کنی
برایت خواهم نوشت تا روزی که بالاخره قدرت عشق را باور کنی
و بدانی تنهایی بلایی ست که خود بر سر خود آوردیم آنگاه که قدر عشق را ندانستیم


نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1396 ساعت 07:49 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام عیدتون مبارک ...
ان شالله فردا هوا بارونی باشه چون من بارون رو دوست دارم
و اینکه چون من نمیتونم برم سیزده بدر رو به در کنم شماها هم نباید برید ...
و اگه هم رفتید ان شالله بهتون خوش بگذره...

توی این مدت ک چاق نشدید ......؟

اما جریان این پست ..
اول یه سوال شما میدونید دنیای وارونه چیه ..؟
اگه نمیدونید من بگم تصورم از دنیای وارونه چیه ؟
تصور کنید هرچیزی ، هر عملی ، هر رفتاری ، هر حس و حالی توی دنیا وجود داره وارونه باشه ، مثلا چجوری اممممممممممممم
اهان به این عکس توجه کنید..


البته این نمونه میگه دنیا واروونه هست نیاز نیس واروونه تصور کنیم ، داشتم چیزایی دیگه رو تصور میکردم مثلا همین برف و بارون اگه برعکس بود چی میشد مثلا آدم برفیا از توی خونه بیرون رو ببینن و بگن عه عه داره آدم میباره بریم ادم بسازیم ..



یا تصورش رو بکنید اینایی که سیگار میکشن قضیه کشیدن برعکس بشه ، سیگار مثلا ونستون عقابی بزرگ شده و قد کشیده و
یه ادم دستش گرفته داره فندک میزنه روشنش کنه و میکنه و میکشه و بعد از مدتی تموم میشه بعد ته ادم رو میندازه و با پاش لهش میکنه
تصورم رسید به اینجا که فردا روز سیزده بدره و همه احتمالا ناهار جوجه کباب دارن و همه زغال و منقل و اتیش و یه جوجه کباب حالا فکر کنید مرغ و خروسا فردا میرن سیزده بدر و ناهار آدم کباب میزنن توی رگ...


وکلا خیلی از تصورات دیگه ک مربوط به اطراف و چیزای دوربرمون میشه و واروونه بودنشون باعث بهم ریختن دنیا میشه همونطوری که ما آدما باعث شدیم چرخه زندگی دنیا بهم بریزه فقط برای یه بار به این فکر کنید که رفتار و اخلاقتون برعلیه شما وارونه بشه آیا بنظرتون خوبه ؟؟؟؟
پ ن 1 : زندگیا سخت شده ، بی اعتمادیا زیاد شده ، شادی و خوشحالی کم شده ، غم و غصه و قصه های بدبختی زندگیا زیاد شده ، همه اینا ممکنه توی وجود تک تک آدما باشه و این قطره قطره جمع شده ، شده یه ملت ، یه کشور به اسم ایران

مسئولین چرا رسیدگی نمیکنن..؟؟؟؟؟؟
حالا که وقته انتخابات شده بفکر اشتغال و اقتصاد و رفاه مردم افتادید ؟؟؟؟؟؟
توی این 3 سال و خورده ایی نتونستید اشتغال ایجاد کنید حالا توی این چندماه واقعا میتونید ؟؟/
من سکــــــــوت میکنم........

عیدتون مبارک و سال خوبی رو سپری کنید ....



نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین 1396 ساعت 09:40 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام
عیدتون مبارک (روبوسی عید بودا)

قبلا لحظه سال تحویل برای همه چه اونایی که همیشه همراه ما بودن و چه اونایی که نبودن و چه اونایی که خیلی خیلی برام عزیزن بهترین آرزو ها و شاد باش ها و سالی پربرکتی ارزو کردم و ان شالله به هرچی که میخواهید برسید...
خب بریم سراصل مطلب  سال و جدید و خروس ..



بازم عیدتون مبارک .ان شالله سال خوبی رو شروع کرده باشید. میگن خروس سمبل وفاداری و وقت شناس بودن می باشد
ان شالله که برای تک تک ما این سمبل نمایان بشود .
البته دارم به این فکر میکنم که ما توی ایران خودمون انواع خروس داریم
یکی از نوع این خروس ها همین خروس وفادار و وقت شناس .
یه نوعش یه خروس هایی هستن بهشون میگن خروس بی محل که قبلا ما چندتاشونا داشتیم ک ساعت 12 شب ، 2 نصف شب ، کله سحر ، 10 صبح شروع میکردن به خوندن و روی اعصاب آدم راه میرفتن بخصوص موقعه خواب بخصوص اگه روز جمعه هم باشه
یه نوع خروس هایی دارمی که بهشون میگن خروس جنگی ، طبق آمار میگن لیگ برتر هم دارن ، هم دعوا و بزن بزن و ...
یه خروس هایی هم داریم که خوشکل ، پر ادعا ، قیافه بگیر، واسه خودشون یه کسی هستن مثل خروس الان ما ، پا پری سیاه یه دست ، قد کوتاه ، با 7 الی 8 مرغ دنبالش .. بگید ماشالله ...
حالا یه سوال اگه امسال سال خروس باشه  که هست اگه همه این خروس هایی که نوعشون رو گفتم توشخصیت هامون باشه چی میشه ؟؟؟
و خوده شما کدوم شخصیت این نوع خروس ها رو دوست دارید ؟؟؟؟
و اینکه چرااا به مرغ نمیگن خروس و به خروس نمیگن مرغ ؟؟؟؟؟؟

براتون ارزوی سلامتی و شادی دارم .سال خوبی رو اغاز کرده باشید و تا اخر سال به شادی  و شادکامی بگذره براتون .
دوستتون دارم .مراقب خودتون باشید .

عیدتون مبارک ....


نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین 1396 ساعت 06:23 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام به همه دوستای قدیمی و جدیدم.
سلام همه مهربونای دنیای مجازی
سلام به همه خوبان دنیای مجازی
و سلام گرم به همه اونایی که یکسال با من همراه بودن
و این آخرین پست سال 95 و یهویی این وبلاگ خواهد بود..



هر کسی برای هرکی به شخصیتی داره..
سال 95 داره تموم میشه و توی این سال من بیشتر اوقات با شما بودم.
دوست دارم آخر جمله این سال رو به من بزنید و اگه بدی در حقتون کردم حتما بهم بگید
هرچیزی که لیاقت من رو نشون میده میتونید راحت و بدون خجالت بگید وخوشحال
خواهم شد جمله هاتون رو بخونیم ..(هرچی دوست داری درمورد من بگوو)



درسال جدید برای همه ارزوی سلامتی و شادی
و ان شالله سالی پر برکت و پررونق آرزو میکنم...
کیا عیدی میخوان  ؟؟؟    اعلام کنن....

                                                                                            سال نو مبارک
                                                                                                         مدیریت وبلاگ
                                                                                                                             داداشی


نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 08:26 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری

افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم

زردی خاطرات بد را به آتشو سرخی عشق را از

آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم




اگه تونستید یکی از شما برام
فلسفه این چهارشنبه سوری رو برام توضیح بدید و...




چهار شنبه سوری روز ملی مبارزه با آرامش

اعصاب بر شما ترقه بازان گرامی مبارک باد !

ستاد روانی شدگان چهار شنبه آخر سال !




اینجا ک صدای ترقه میاد هرزگاهی
فقط میخوام بگم عید امسال رو زهر مار خودتون و خونوادتون نکنید
با بی جنبه بازی در اوردناتون ...
اتیش بازی خواستید بکنید بکنید ولی مث آدم ..

ستاد جلوگیری از پیشامدهای خطرساز
داداشی




نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت 07:53 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یه خاطره باحال و اما تاسف بار

امروز بعداز مدتها قصد کردم برم گلستان شهدای خودمون، از خونه راه افتادم به سمت مقصد البته با موتور، توی مسیرم چندین چراغ قرمز وجود داره که من هیچ کدوم رو رعایت نکردم البته با احتیاط میرفتمااا. یه چراغ قرمز مونده به مقصدم وایسادم البته پلیس هم حضور داشت با احترام رفتم جلوتر و قبل از عابر پیاده وایسادم، منتظر بودم تا چراغ سبز بشه که حرکت کنم که یهوو دیدم یکی اومد از پشت سر و سوویچ موتور منو در آورد یه نگاه کردم دیدم عه پلیس های مهربون هستن، گفتم بله بفرمایید ، گفت تشریف بیارید پایین، ولی من همینطور نشستم. 3نفر بودن اون درجه داره به اون دوتا سربازا داشت آموزش میداد چیکار کنید، آخه روز اولشون بود توی این پست خدمت میکردن، اون ستوانه به من گفت بیا پایین، خب با بی رغبتی اومدم پایین ولی موتور رو ندادم، گفت موتور رو بده و بیا تابرات توضیح بدم، گفتم خودم میارم، هیچی همگی رفتیم توی پیاده رو،

ستوان بهمنیه : مدارک؟

من : همراهم نیست

ستوان بهمنیه : چرا کلاه نداری

من : پس این چیه رو سرم حتما روسریه (یه کلاه از این نقابیا دارم)

ستوان بهمنیه : منظورم کلاه ایمنی

من : خب ندارم ،

ستوان بهمنیه : موتورت توقیف میشه بخاطر نداشتن مدارک و کلاه ایمنی و و کلی جریمه

من : مگه موتور گیریه ؟ دوربین مخفی نیس؟

ستوان بهمنیه : مسخره میکنی

من : نه بخدا.. آقای بهمنیه بخدا با این موتور میرم سرکار نکنی اینکاروهااا ، بیچاره میشم، من تازه یکماه دارم میرم سرکار به جز این وسیله ایی ندارم مسیره رفتنم خیلی بده وفلان از این حرفا

ستوان بهمنیه: تو قانون رو رعایت نکردی ، کلاه نداشتی، ما بخاطر خودت داریم میگیم و این طرحی که امروز شروع شده

من : آقای بهمنیه من خودم وایسادم دیدم شما رو ولی به احترامتون ایستادم، میخواستم راحت میتونستم فرار کنم، (توی دلم ، این همه چراغ قرمز رد کردی صاف همین یکی رو وایسادی واقعا چه فکری کردی ؟ خاک توی مخت چقد خنگ بازی در اوردی)

من : داستان سرهم کردم تا دلش بسوزه ، ولی فایده نداشت یه برگه رسید موتور میداد به من من نمیگرفتم چون دلش رحم اومد فقط نوشت عدم کلاه ایمنی که دوروز توقیف بشه موتور و بعد برم ازادش کنم، موتور به جهنم فکر این بودم شنبه چجوری برم سرکار،

درهمین حال یه موتور دیگه گرفتن البته اونم یه سرباز بیچاره بود اونم التماس مث من تازه اون زرنگ تر از من گریه هم کرد دلش سوخت ردش کرد رفت ینی حس کردم بهش گفت برو و برگرد، من التماس اون سربازا که برید باهاش حرف بزنید التماس ستوانه ولی فایده نداشت، ولی بخاطره سرکارم ول کن نبودم، وگرنه برام مهم نبود.

رفتم نشستم کنار موتورم شاید دلشون بسوزه ، دیدم انگار هر موتور بی کلاهی رد میشه تازه چراغ قرمزم رد میکنن واینا هیچی نمیگن، رفتم گفتم آقای بهمنیه مگه نمیگید قانون قانون خب تا الان این همه موتور بی قانونی رد شدن و نگرفتینشون فقط منه دربه در و بیچاره واسم قانون مهمه ، فقط به من بدبخت گیر دادید (توی دلم : همه چراغ قرمزا رو رد کردم و احترامی نذاشتم  تقصیر من خره ک شمارو آدم حساب کردم وگرنه میتونستم حسابتونم نکنم تازه بهتونم بخندم.بشکنه این دست که نمک نداره)

ستوان بهمنیه : با عصبانیت حالا میخوای مثلا چیکار کنی،

من : هیچی ، فقط قانون برای همه س ، نه من، رفتم باز نشستم ، دیدم ستوان با یکی از سربازا رفتن اون ور چهارراه به اون سربازه گفتم ببین بزار من برم بخدا هرچی گفتم راست گفتم شرایطمو درک کن بزار من برم و بگو یهو رفت کارید ندارن ولی اگه من شنبه نتونم برم سرکار دوباره بیکار میشم، گفت نمیشه، اگه دسته من بود اصلا موتور نمیگرفتم، دیدم راست میگه حرفی نزدم. ولی چند باری راحت میتونستم فرار کنم ولی نکردم،

باز دیدم هی بی قانون دارن فرارمیکنن و اینا مث خر حالا که میخوان وایسادن، باز رفتم گفتم دیگه هیچی نگفت و گفت از الان به شدت اعمال قانون میکنیم به همون نام و نشون هر کی اینا رو میدید یا دور میزد یا گازشو میگرفت میرفت تنها تونستن 5 موتور دیگه رو بگیرن، فامیل منم دیگه یاد گرفته بود، هی صدام میزد، یهو صدام زد گفت رسیدت کوو؟ بهش دادم گفت برو فلان ساعت اینجا باش ببینم چیکار میکنم ، گفتم باشه همینجا وایسادم گفت نه برو جایی دیگه .گفتم باشه

فلان ساعت اومدم دیدم خیر ، ماشین اومد که موتورا رو سوار کنن ببره ، حدسم درست بود اون سربازه اومد خلاصه بگم سربازه موتورشو گرفت و رفت متورای بقیه هم سوار ماشین کردن، موتور منم اومد ببره سربازه گفتم اینو فعلا نبر تورو خدا، یخده رفتم دوروبرش چرخیدم، گفت چرا کلاه سرت نمیزاری، گفتم خب چیکار کنم، گفتم شما که دوتا موتور رو راحت ازاد کردید خب از من هم میتونی، گفت اون سرباز بود و همکار ما ،

ستوان بهمنیه : برو یه کلاه ایمنی بخر وبیا تا بذارم بری

من : الان ؟ از کجا ؟ من از کجا بدونم کلاه ایمنی کجا میفروشن ، خیلی یه دنده بود تازه اون داشت منو راضی میکرد که من برم کلاه ایمنی بخرم گفتم شما میرید

ستوان : نه براچی من دارم میگم برو بیا ،

من : تورو خدا نریدا ،ادرس گرفتم از کجا ، رفتم سوار ماشین بشم و برم با خودم گفتم من برم تا اونجا و بیام 10 دقه میشه یکساعت و اینا رفتن، چیکار کنم چیکار نکنم، مث ای کی یو سان نشستم وسط پیاده رو و فکر کردم یهو ذهنم رفت سراغ کلاه ایمنی موتور سوارانی ک رد میشن خواستم جلوی یکیشون رو بگیرم همون لحظه کسی رد نمیشد مغازه ها رو دیدم چندتا موتوری هست که کلاه ایمنی دارن، یه چاپخونه عکاسی بود رفتم به منشی گفتم این موتورا از کیه ؟ گفت از پرسنل ؟ گفتم میشه صداشون کنید، گفت برو اقای آدم زاده (عجب فامیلی داشت) رفتم صداش کردم بعد دو دقه که اومد گفتم این کلاه ایمنیتو یه لحظه به من میدی من موتورمو گرفتن و ....گفت چیزی داری گرو بزاری گفتم اره ، موبایلمو دادم اونم یه کلاه ایمنی نو بهم داد، دمش گرم پرسیدم قیمتش چنده یهو پرسید بدونم کلاه ایمنی چندیه؟ گفت 60 تومن ، سریع اومدم بیرون و حدود 200 متری از چهار راه دور بودم تا اونجا دویدم دیدم موتورم هست و اونام وسط چهارراه داشتن باهم حرف میزدم ، با خودم گفتم اگه برم پیششون گیر میدن همینطوری نگفته موتورو میبرم اگه هم اومدن میگم کلاه دارم ، کلاه ایمنی رو گذاشتم سرم موتورو روشن کردم و گازشو گرفتم ، رفتم عکاسی کلاه ایمنی رو دادم، گفت آزاد کردی ، گفت بله بادربدری از 3 تا حالا که الان 6 ، تشکر کردم و گوشیمو گرفتم و رفتم خونه ، گلستان هم دیگه نرفتم.

نتیجه :

هیچ وخ به قانون احترام نذارید چون مث من گرفتار میشید ، اخرش هم دیدید که مث دزدا موتورا بردم

هرکسی که مجری قانون باشه هرکاری میتونه بکنه ، فقط امیدوارم این آقای ستوان بهمنیه به پست من نخوره وگرنه چنین تکیه هایی بهش میندازم که تااخر عمرش پشیمون باشه،

متاسفم از مملکتی که قانونش واسه کسانیه که با یه وسیله برای اعضای خونواده نون اور هستن خودمو نمیگم شنیدم شخصی بوده ک با موتور 7 نفرو نون میداده ولی قانون جلوی اینکارو ازش گرفته

مملکتی که عدالتش این باشه ، دیگه نباید از مسئولینش انتطار داشت

حرف من به آقای بهمنیه : تو که میگفتی من پسر خوبی هستم، توکه میگفتی بخاطر اخلاقت و مظلومیتت چیکار کنم، همون کاری رو میکردی که با سربازه کردی، منی که دربرابرتون ایسادم و احترام گذاشتم نادیده میگرفتید، میتونستی از شخصیت رفتاریم بفهمی که همه حرفایی ک زدم حقیقت داشت ولی نخواستی و ظلمی کردی، نمیدونم ببخشمت یا نه ...


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت 08:12 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام به همه دوستای عزیزم ..پیشاپیش مبارک عیدتون ..یادش بخیر قدیما.... موقع رسیدن آخرین ماه سال بخصوص روزای آخرش..چه شور و شوقی بود برامون...مدرسه ها رو تعطیل میکردیم .ماهی قرمز میخریدیم تا روزعید ینی سال تحویل میمردند دوباره میرفتیم میخریدیم ...

 

 

آقایون خونه دار، خانمای خونه دار ، فرش میشوریم براتون ، خونه رو براتون میتکونیم ..

خدمات خرید و نوسازی، ایناهم انجام میدیم ..خیلیم ارزووون

برای خدمت رسانی فقط کافی یه نظر بذارید ..واللاااااااا

پیشنهاد میکنم الان گل شبو نخرید ...آخه گلشبو الان گرووونه..

روز خود عید  مفتی میدن ..باور کنید.. توی محلمون که اینطوریه ..

وقتی آخر سال میشه ،دلم میگیره،اصلن میدونید چیه..؟

شاید بعضی هااا با اومدن ماه اسفند و آخر سال خوشحال بشن و جشن بگیرن و شوق و ذوق مراسمات و مقدمات عید رو انجام بدن...اما بعضیام هستن که وقتی این روزا میرسه ، توی دلشون ،متنفر از این ایام هستند..توی کشورمون که با منابعی که داریم که هر فرد ایروونی میتونه یه ثروتمندی برای خودش باشه،تنگدسی و فقر فریاد میزنه.که همش تقصیر مسئولین بی کفایت کشوره،این روزا برای اون دسته از هم وطنای عزیزم خیلی سخت میگذره .برای همین دلم میگره، همیشه از خدا خواستم چنان قدرتی بهم بده تا یاری و همراه هموطنانم باشم. ولی حیف که دستم برای یاری، برای همه هموطنانم کوتاهه......

چی میشد یه بار تصمیم میگرفتیم برای همدردی با این هموطنانمون لباس نو نپوشیم یا حداقل هرکس توی محله خودش کسی رو میشناسه برای اونم لباس نو تدارک ببینه .اینطوری یا همه مون بوی عید رو حس میکنیم یه حس نمیکنیم...


بنظرتون با 45000 تومن یارانه که تازه دولت منت هم سرمون میذاره ،

چند کیلو آجیل میشه خرید ،؟

چند کیلو میشه میوه خرید؟

برای مهمونامون که اگه شب خواستیم نگه شون داریم برای شام ، چقد گوشت میشه خرید؟

 

حرف که زیاده، دردها هم زیاده ، تحملمونم زیاد ، اما دلمون صافه. البته شاید تا یجایی تحملمون زیاد باشه..

بقیه حرفارو با این عکس ...درک کنید .....


نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت 08:45 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون دومین ماهش گذشت وسومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

اسفند ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک... اسفند عجب ماهی شده امسال..

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …



یادش بخیر :
اوج زمستون
کوچه های برفی
سردی زمین
حس سرمای عجیب انگشتهای پا
عجله برای رسیدن به خونه
ولی
گرمای خونه و مادری که بهار و زمستون نداشت …

دوست دارم برگردم اون دوران که بابام بیدارم میکرد و میگفت : پاشو ببین چه برفی اومده …

نوشته شده در شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 09:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

خوردن شیرینی خیلی راحته ...

خواندن داستان شیرین هم راحته ...

اما پیدا کردن دوست شیرین خیلی خیلی سخته..

.

.

شما چطوری منو پیدا کردید؟؟؟

والااااا مردم چه شانسایی دارن..laughlaugh

..................................................

دختره رفته میكانیكی میكانیك میگه برو یه لیتر روغن بگیر دختره گفته سرخ كردنی یا پخت و پز؟

میگن میكانیكه انقدر خودشو با تسمه پروانه زده كه سیاه و كبود شده....surprisedevil

......................................

لباس ها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز...

در درازای زندگی لباس باش و درپهنای آن برنج ...

اگرهم عمق این مطلب رو نفهمیدید بدان که تنها نیستی ..

آخه منم نفهمیدم ...laugh

........................................

غضنفر میره جبهه بعد از دو روز برمیگرده میگن :

چی شد اینقدر زود برگشتی؟

میگه بابا اونجا به قصد کشت تفنگ بازی میکنن..devilsurprise

..................

و اما کلام آخر من در این پست که شاید مهم باشه براتون...

اولا سلام دوستای گلم .امیدوارم از چندتیکه طنز بالا خوشتون اومده باشه ..

راسش به دلایلی که بعضیا میدونن این روزا ینی تا آخر سال حضور کمرنگی خواهم داشت و فقط بعداز ظهرا هستم و ممکنه نتونم به نظرات و محبت های شوما دوستای گلم پاسخ بدم و جبران مهر و مهربونیتون رو بکنم. امیدوارم منو توی این مدت که شاید نباشم ببخشید، سعی میکنم حضور پیدا کنم. مراقب خودتون باشید ، موفق باشید.

باتشکر

مدیریت وب ..داداشی



نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت 08:26 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام مجدد...
این پ ن جدید....
دهه فجر و روز پیروزی انقلاب اسلامی رو در روز 22 بهمن ماه 57 به همه مردم عزیز ایران تبریک میگویم ..
مسلما خیلییییی از شماها در راهپیماییو جشن 22 بهمن شرکت خواهید کرد حالا به هر دلیلی ، یکی بخاطر انقلاب ، یکی بخاطر انسجام ملی و وحدت ، یکی بخاطر دوربین های تلویزیون، یکی هم واسه تفریح و یا حوصلش توی خونه سر رفته ، یکی هم حتما بخاطر گرفتن عکس سلفی با خیلی ازچیزا یا آدما......اگه رفتید به هر دلیلی بهتون خوش بگذره ، یادتون نره حتما مشت بزنید توی دهن هرکی ناراحتتون میکنه...
22 بهمن روز ازخود گذشتن ، روز آزادی ما مبارک .........
یه چالش عکس :
کسانی که در راهپیمایی 22 بهمن شرکت میکنن عکس بگیرن از خودتون از جمعیت از هرچیزی که به نظرتون جالب میاد
به بهترین عکس جایزه میدم...
به بهترین چالش جایزه میدیم
پس چالش ما عکسی از از راهپیمایی..
منتظر ارسال عکساتون هستم..


نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 08:40 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1395 ساعت 05:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ای کاش زندگی الان , توی کودکی ما بود.مهربون بودیم، وفادار بودیم
ساده بودیم. کم توقع بودیم . راحت بودیم.
صداقت داشتیم .چون کودک بودیم.



با تو خاطره هایم تازه می شوند هر روز هر شب

با تو شعرهایم تازه می شوند در این سکوت دلتنگ

با تو - فقط با تو - معنا میگیرد زندگانی پوچ من

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

تو تک نگار قصه ی  لیلی و مجنون منی

تو تک سوار قلب خسته  منی.


 قفس داران سکوتم را شکستند. دل دائم صبورم را شکستند.

به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند.

مرا از خلوتم بیرون کشیدند. چه بی پروا حضورم را شکستند.

تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند.




اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه،

مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،

اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه.



 من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خواب های رویائی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم؛ پر شدم؛ ز زیبایی




عشق جامی است كه آنرا سر میكشیم بی آنكه بدانیم شراب است

یا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشیدن آن حس خوبی داریم....




دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است



خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گریه کرد، زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود


نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت 12:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون یکماهش گذشت و دومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

بهمن ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …


دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان
بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا بود زمستان
گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان
بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید
با این همه باز اهل وفا بود زمستان
غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان …

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیبت به هم مچاله شده
معصومانه به زمین خیره ای
چه قدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم
من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام …
.

نوشته شده در جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 12:34 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

الان میدونید چه حســـــــــــی دارم ...
الان از اون حســــــــــایی دارم که نوشتنم نمیاد ...
خخخخخخ
بقول یکی از دوستای خوبم  شنیدیده بودید میگن چی بپوشیم ..حالا جدیدا مد شده میگن
" چی بنویسم "
خخخخخخخخخخخخ
....
.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1395 ساعت 06:49 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
 
ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)..

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم سامان جان....

دوتاخاطره تعریف میکنم هردوتاشم واقعیه..

تاحالا شده بخواهید یه عکس خونوادگی با مادر و داداشا و اینایی که خواهر دارن با خواهرتون بگیرید، زمان قدیم وقتی میخواستن گذرنامه بگیرند به جز پدر خونواده بقیه باید گذرنامه شون دسته جمعی باشه اینو از باباهاتون بپرسید ،خب ماهم برای گذرنامه میخواستیم عکس بگیریم دسته جمعی من و مادرم و داداشام. این اولین باری بود که ما همگی درکنار هم بودیم شاید چسبیده به هم و این یکم برامون عجیب بود عجیب که نه ولی خب دیدید مثلا یه حس جدیدی بهتون دست میده چه حالی دارید حس ما اون لحظه لبخند بود و یجور خجالت . خب رفتیم داخل اتلیه و عکاس اومد و مارو راهنمایی میکرد کجا بایستیم و اینا ...داداش کوچیکه هی تکون میخورد ینی صاف واینمیساد خخخخ یه لحظه صاف وایساده بود .عکاس اومد عکس بگیره داداشم نشست عکاس و ما بجای تعجب زدیم زیر خنده .عکاس گفت چرا نشستی کوچولو.. هیچی دوباره از اول اینبار همه ژست عکس گرفته بودیم که عکاس اومد عکس بگیره من خنده م گرفت زدم زیر خنده و همه مون زدیم زیر خنده ..خخخ دیگه خنده مون هم بند نمیومد عکاس از رفتارمون کلافه شد گفت من میرم هروخ اماده شدید بگید تا بیام.خلاصه تا اومدیم عکس بگیریم کلی عکس خراب کردیم و خندیدیم آخرشم عکسی که گرفتیم لبخندمون شبیه خنده س (درواقعه من که توی عکس دارم زبونمو گاز میگیرم تا نخنده م ) هنوزم اون عکس رو داریم ..

اما خاطر دوم و جذابیت این خاطره...

دیدید بعضی وقتا یه شخصیت هایی درکنارتون هستن ک کاملا مظلوم ساکت آروم و آزارشون هم به یه مورچه هم نمیرسه یکی مث من...اما درونشون شخصیتی جالب و شوخ و هیجانی و تیکه انداز  و بودن باهاشون یه روز خاطرانگیز براتون ثبت میشه اونم مثلا توی یه گردش روزانه توی سطح شهر مث من.. .میخواهید امروز درکنار این شخصیت یه گردش کوچولو داشته باشیم ولذت ببریم اونم در کنار کسی مث من...

نقش اول من ، دوستان و خیابونای شهر و جاهای دیدنی اصفهون...

یه نکته : چوری میدونی چیه ؟ خخخ  (ما به همون جوجه مرغ میکیم چوری)(این اسم چوری اسم مستعار یکی از دوستامه، که بهش خواهیم رسید.)

با بچه های قرار گذاشتیم یکجایی و همه اومدن و رفتیم توی سطح شهر بگردیم اونم با پای پیاده توی محدوده چهارباغ و جای دیگه .اون موقعه رودخونه زاینده رود آب داشت. رفتیم سی و سه پل کنار آب و روی خوده پل و شیطنطت های نوجوانیمون با بچه ها سربه سرگذاشتن مردم و اینا البته من جزء این بچه ها نبودمااا فقط دنبالشون بودم هییی هم میگفتم نکنید زشته بی فرهنگاا، یکی از بچه ها حقیقتی  گفت که خودت این آتیش رو روشن میکنی حالا میگی زشته (منم دیدم حرف حق تلخه چیزی نگفتم) رفتیم چهار باغ و میدون امام قبلش رفتیم توی کاخ موزه چهل ستون، توی فضای بیرونی کاخ مث پارک و اونجا یه سری تنه های بزرگ درخت اما توخالی بود که بچه ها عکس هم میگرفتن دوربینش مال من بود از این قدیما اون موقعه موبایل نبود که .بچه ها میرفتن توی این تنه ها وایمسادن و عکس میگرفتن، یبار من از پشت رفتم توی تنه درخت و یواشکی اومدم پشت یکی از بچه ها که میخواست عکس بگیره، توحالت ژست گرفتن بود که من یهو صدا سگ دراورم هاپ هاپ هاپ ... دوستم که ندید کی بود و چی بود فقط گازشو گرفت و فرار کرد یه  10 متری هم دوید تا که دید بچه ها دلشون رو گرفتن دارن میخندن برگشت و انداخت دنبال من ، لامصب خیلی سرعتی بود ومجبور شدم بگم غلط کردم..رفتیم میدون امام ،ما هرجا میرفتیم یه عکس هم میگرفتیم، وسط میدون امام یه حوض بزرگ هست ک همیشه آب داره،کنار حوض ایستادیم بطوری که پشت ما مسجد امام توی عکس میفتاد،تقریبا همه لب حوض بودیم دقیقا یادم نیس اون لحظه این ترقه کبریتیا کوجا بود که من روشنش کردم انداختم زیر پای یکی از بچه ها اونم از ترس خودشا انداخت توی حوض.. بیچاره شانس اورد ک تابستون بودا و فقط شلوارش با کفشاش خیس شد البته دنبال من هم انداختا ولی این یکی سرعتش خوب نبود.رفتیم سمت پل خواجو ، پل خواجو قشنگتر و باحال تراز سی و سه پله.داشتیم میرفتیم  روی پل که چشم من به یه ماشین افتاد و کلیدای ماشین که توی صندوق عقب جامانده بود، نمیدونم چرا با اینکه پسر مظلومی هستم ولی گاهی کرم میریختم دکتر هم رفتمااا

بچه ها از ماشین رد شده بودن، من صداشون کردم..همه دور هم جمع شدیم و هرکی یه نظر داد که چیکار کنیم،من روبروی بچه ها و بچه ها روبروی من و پشت بچه ها به میدون یا فلکه خیابون و اونور خیابون و فلکه هم صدا وسیما بود و ماشین هم بغل ما بود و من هم کلیدارو درآورده بودم از ماشین، ماشینه هم شیش و دویست بود و مسافر هم بودن همینطور که وایساده بودیم من یهو به پشت سر بچه ا نیگاه کردم و گفتم بچا تکون نخورید و پشت سرتون رو نیگاه نکنید، بچه ها گفتن چیشده سرمو بردم نزدیکشون گفتم دوربین مخفیه..بچه ها از کجا میگی،؟ گفتم دوتا دوربین پشت این درختاس. گفتم بریم کلیدارو بدیم به باجه پلیس که ینی بچه های خوبی هستیم و این کار رو کردیم و بعدش بچه ها منتظر بودن تا یه گزارشگر بیاد و گزارش بگیره خب منم باید کم کم فرار میکردم ..که رفتیم توی خوده فلکه و بچه ها هم دنبال دوربین میگشتن و فهمیدن که اره ..(کات) ..یکی از بچه ها باورش شده بود که دوربین مخفیه و هی لباساشو مرتب میکردو هی به من میگفت کووو، دوربین کووو؟ من یه نیگاه بهش ،بچه ها یه نگاه بهش همه دلشون رو گرفتن و وسط فلکه و روی چمن ها غش کرده بودیم و هنوزم میگفت کووو دوربین مخفی..همه مردم هم به ما نیگاه میکردن،خسته شدیم ازبس به دوستمون خندیدیم رفتیم سمت چهارباغ خواجو تا چیزی بخوریم که چشمم به یه تابلو افتاده بود که میخواستم از خنده منفجر بشم که جلو خودمو گرفتم و به بچه هاگفتم وایسید، وسط چهارباغ روی نیمکتا نشستم و گفتم من با مهدی قهرم ، بچه هااا ... به مهدی گفتم خیلی نامردی خیلی بیمعرفتی ینی من غریبه بودم ینی ترسیدی ازت چیزی بخوام..بچه ها چیشده ؟ مهدی مگه من چیکار کردم..؟ من : تو مغازه میزنی نباید به ما بگی .خسیس. بی معرفت.. نامرد..با من دیگه حرف نزن..بچه ها.. چی میگی تووو ؟ من : من چی میگم پشت سرتون رو نیگاه کنید همه بچه ها و خوده مهدی برگشتن و اون تابلویی که نباید میدیدن رو دیدن نوشته تابلو (جوجه و مرغ سوخاری چوری ) قبل از اینکه مهدی برگرده و بچه ها روشون رو برگردن و منفجر بشن من فرار کردم از دست مهدی ، مهدی دنبال من و بچه ها روی زمین غلط میخوردن از خنده.. وقتی همه چیز ب ارامش رسید دیگه خواستیم برگردیم شب هم شده بود، ما شیش نفر بودیم دیدم خیلی نامردیه همه رو اذیت کردم به جز یه نفر، یه ماشین گرفتیم تا برگردیم محلمون کاری ک کردم گفتم اول یاسر برو بشین بعدش من بعدش بقیه.وقتی رسیدیم به بچه ها گفتم مدیونید اگه دست توجیبتون کنیداگفتم پیاده بشید که شدن بعدشم من گفتم راننده بگید چقد شد که دوستم حساب کنه و سریع پیاده شدم ، دوستم یه نیگاه به من.. و رفتیم اونور خیابون تا دوستمون بیاد، بیچاره کلی پول داد.. راسش همه شون تصمیم گرفتن یه بلایی سرم بیارن ولی خوشبختانه قسمت نشد بریم گردش دوباره باهم... خیلیا بهم میگن خرشانس ولی ای کاش توی این قرعه کشیای میلیونی خرشانس بودم..

نتیجه اخلاقی : هیچ وخ به یه شخصیت مظلوم اعتماد نکنید.


نوشته شده در پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 11:50 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


آدمک آخردنیاست بخند...

آدمک عشق همین جاست بخند...

دسته خطی که توراعاشق کرد...

شوخی کاغذی مابودبخند...

آدمک خرنشوی گریه کنی...

کل دنیا سراب است بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی...

به خدامثل توتنهاست بخند...



ای زمانه من از این گردش تو سیر شدم
بس که آزرده شدم خسته و دلگیر شدم

ای مرگ چرا در آغوش نمی گیری مرا ؟
به خیالت جوانم ؟ به خدا پیر شدم

این پست جهت لــــــــــــــــــــوووس کردن خودم بود

و هیچ ارزش دیگری ندارد.....



نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 08:29 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

این تیتر بالا شما رو یاده چی میندازه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این بشر دوپا که خدا خلقتش کرده که مجودیست برتر از هر موجودی دیگر،آخرش کجا رو میخواهد تصرف کند وقتی در این دنیای فانی نهایتش 80 سال عمر میکند و زمانی به پایان این زندگی خواهد رسید،که چیزی از این دنیا به دنبال خودش نخواهد برد،هرچیزی تلاشی داره توی دنیا ، اما برای چی ؟برای کی ؟...

یه انسان برای زنده بودن تا همون 80 سال نیاز به یه آب، یه غذا،یه تحرک،یه سرپناه و یه ایمان، ایمان به کسی که خلقش کرده داره،بیشتر از این به چیزی دیگه احتیاج داره،ثروت و مال و اندوخته یه چیزی اضافیست که برای انسان موقعه مرگش دردسر..تنها چیزی که از آدمیت بجا میمونه اون هم موقعه مرگش ، محبت و مهربونیشه، اخلاقشه، رفتارشه،و اون چیزی که مردم خواهند گفت هنگام تشییع جنازه، بعدش که فراموش خواهد شد وقتی زیر خاک رفت حتی فرزندانش فراموش خواهند کرد.

راسش امروز توی  مرده شور خونه به اون میت که نگاه میکردم چیزی ندیدم جز چندتیکه پارچه سفید ....

چیزی ندیدم جزء شبیه همون بدنی که وقتی از شکم مادر بیرون میاد با این تفاوت که یکم قدش بلندتره و با این تفاوت که این بار زیر خاک نهاده میشه...من ثروتشو ندیدم، خونه و زندگیشو ندیدم که دنبال خودش ببره، دستاش خالی بود ، خالیه خالی ....

تنها چیزی که دنبالش بود اعمال ورفتارش که اونم هم کسی نمیبینه چون کسی نمیدونه اعمالش چی بود ، خودش میدونه و خدایش....

یه چیز جالب ..چند وقتی جناب عزراییل توی محل ما به کسانی که اسمشون شعبان یا شعبانعلی باشه گیر داده و مرگشو بهش تقدیم میکنه

تا الانم 3 تاشونا برده ..امیدوارم کسی اینجا اسمش شعبان نباشه...

پیشنهاد میکنم ینایی که اسمشون شعبان یا نسبتی باهاش دارن دم پره یا دردسترس عزراییل نباشید

امروز سه شنبه س، برای غافلگیری اموات ، گذشتگان، شهداء و خودمون یک صلوات بفرستید



نوشته شده در سه شنبه 14 دی 1395 ساعت 11:43 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

قبل از سوالم ، خواهش میکنم خودتون رو توی اون شرایطی که عرض میکنم واقعا قرار بدید ..

فرض کنید شما بین جمعیت حاضر در عکس زیر هستید

و شما درحال رفتن به یه مسیری یا مکانی هستید و توی حال خودتون هستید، از بین این جمعیت یه جوانی مثلا 25ساله بیاد سراغ شما و بعد از سلام بهتون یه چیزی بگه :

آقا ، خانم :

پدر و مادرم منو رها کردن ، من گم شدم ، میشه به من کمک کنید پدر و مادرمو پیدا کنم ؟؟؟

پدر و مادرمو ندیدید..؟؟؟

تو این حالت عکس العمل شما چیه ؟؟

همین الان که این متن رو خوندی عکس العملتون چی بود ؟؟؟؟

شما در جواب اون جوان بهش چی میگید...؟؟؟؟؟

واینکه کلا نظرتون در مورد چنین اتفاقی چیه از همه جهات ..؟؟؟

به وقتش علت این نظر سنجی رو در پست پایین خواهم گذاشت امیدوارم به واقعیت این نظرسنجی پی ببرید..؟

سپاسگزارم..



نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 08:03 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام .پست بالایی وبمو با دقت خوندید . همون جوان 25 ساله رو میگم...

چرا کسی به عمق جریان پی نبرد ؟

چرا همتون فکردید اون جوان ممکنه یه مزاحم باشه یا یه دیوونه؟

ینی یه پدر میتونه فرزندشو رها کنه حتی اگه بداخلاق باشه ؟

ینی یه پدر فرزندشو دوست نداره ، ینی یه پدر قلب مهربونی نداره؟

یه مادر چی ؟

مادری که جونشو میده واسه فرزندش، مادری که شام نمیخوره تا فرزندش گشنه نخوابه، مادری که تا نصف شب بیدار میمونه تا فرزندش بیاد خونه بهش بگه شام خوردی ؟کجا بودی عزیزم نگرانت بودم اونوخ سرش داد میزنیم .اونوخ یه مادر مهربون چطور میتونه فرزندشو رها کنه

به چهره معصوم این پدر و مادر نیگاه کنید. به اشکاشون نگاه کنید..

زمانی که ما بدنیا اومدیم تا وقتی که تونستیم روی پای خودمون بایستیم و کارای خودمون رو خودمون انجام بدیم ازمون مراقبت کردن، بزرگمون کردن ، پدر مادرامون وقتی به سن پیری میرسن، مث بچه هامیشن و نیاز به مراقب دارن، مث دوران طفولیت ما، که اینجا ما باید جبران زحمت هاشون، محبت هاشون، مهربانی هاشون رو بدیم.

آیا تا حالا این کارو کردیم ..؟ تا حالا چند بار روی ماهشون رو بوسیدیم..؟

قدر پدر مادراتون رو بدونید،

یه صلوات هم بفرستید واسه شادی روح اون دسته ازپدر و مادرانی که در بین ما نیستند.....

اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل فرجهم.


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 08:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |