زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام ....
ان شالله که حال همه دوستان خوب باشه در کنار خونوادتون ...

اول اینکه این پست ثابت میمونه برا بقیه مطالب هم برید پایین تر..
از امروز ینی شنبه 20 آذر ماه 95 میخوام  یه پیشنهاده خوبی بدم ...
از امروز میخوایم  روزی یک صفحه از قرآن رو با معنی بخونیم ینی یه ختم قرآن داشته باشیم بعد از 603 روز ..
 هر روز شماره صفحه و نام سوره و تعداد آیاتی که باید خونده بشه هر روز بروز میشه...
درضمن کسانی موفق نشدن از 20 آذر سال 95 با ما شروع کنن، اشکال نداره از صفحه امروز شروع کنید. ما این ختم رو همیشه ادامه خواهیم داد تا زمانی که زنده باشیم.

.................................................................................................................................

امروز 1396/09/03 تلاوت قرآن کریم صفحه 351 سوره نور آیه 11 تا 20


نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام به دوستای خوبم. وقت اولین روز از آخرین ماه پاییز بخیر...امیدوارم آخرین ماه پاییز رو به خوبی وخوشی سپری کنید .

به متولدین آخرین ماه پاییز، آذر ماهی ها.تبریک میگم، تولدتون پیشاپیش مبارک،


سلام..

یه سوال داشتم...

ما مسلمانیم؟

میدونین داشتم به اطرافم نگاه میکردم....همسن و سال های خودم...اصلا دهه اش مهم نیس..70...60...50...هرچی...

فقط حرفم با کسایی هست که مثل من میپرسن دین؟میگیم اسلام...میگیم مسلمانم....

با اونایی که توی مشخصاتشون نوشته شده مسلمان...

یه سوال...بچه ها چند تای ما قران رو کامل خوندیم؟

چند تای ما تفسیر قران رو خوندیم؟

چند تامون واقعا میدونیم دینی که داریم کاملا یعنی چی؟چه قوانینی داره؟

چند تامون همینجور توی روز پشت سر هم قسم به خدا میخوریم و عادتمون شده اینکار؟

چند تامون یادمون رفته یکی اون بالا داره نگاهمون میکنه؟

چند تامون نمازهامون رو سر وقت میخونیم تا خدا خوشحال بشه؟اصلا چند تامون نماز میخونیم؟

چند تامون تا یه مشکلی پیش میاد توی زندگیمون تا یه اتفاقی میوفته تازه یاد خدا میوفتیم؟

چند تامون به حرف های خدا گوش دادیم؟

هممون کلی اهنگ حفظیم اهنگ ها رو چند بار گوش میدیم تا یه وقت یه کلمه رو اشتباه نکنیم ولی چند تامون قران روحفظیم؟اصلا حفظ رو بیخیال اخرین بار که تا اخر خوندیم کی بود؟اصلا اخرین باری که خوندیم کی بود؟

تا یه مشکلی پیش میاد گله میکنیم که خدا یا اخه چرا همش برای من و.... چشممون رو به راحتی میبندیم روی تمام نعمت هامون...

خوش به حال اونایی که واقعا مسلمان هستن...اونایی که واقعا تسلیم هستن...اونایی که واقعا مومن هستن...اونایی که شایسته ی اسم مسلمان هستن...

 بهتره به خودمون بیایم...نگو وقت هست...هیچ کس از یه لحظه ی بعدش اطمینان نداره....

بهتره بیدار بشیم....

 بچه ها یه سوال...

ما مسلمانیم؟...


نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 12:10 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
.


نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396 ساعت 01:39 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
ســـــــــلام ..(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره ...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)

این خاطره کاملا واقعیه ومربوط میشه به دوره راهنمایی توی مدرسه..

نقش اصلی خاطره خودم و بقیه همکلاسیاو دوستانم....

داستان از اونجا شروع شد که یه روز توی مدرسه زنگ تفریح نشسته بودیم با بچه ها (زنگ تفریح که میخورد چون ینی بزرگ شده بودیم مث آدم استراحتمون رو میکردیم ولی خیلیها کرم میریختن) اون روز من وسط اون تعداد دوستان نشسته بودم ، ینی کافی بود تو مدرسه یکجایی افتاب پیدا کنیم همه اونجارو تصرف میکردیم و من چون با سرما خیلی بدم بین بچه ها مینشستم تا گرم ببمونم آخه این خاطره مال تو زمستونه، مدرسه های محل ما حیاط بسیار بزرگی دارن هنوزم هسستن.اون روز هم بارون اومده بود و اب هایی که جمع شده بود یخ زده بود، بچه ها باهم شوخی میکردن وسطاش من هم یه چیزایی میگفتم، سر یکی از همین شوخیا یکی از بچه انداخت دنبال کسی که باهاش شوخی کرد،با یه سرعتی میرفتن، خب همه داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو من دراومدم گفتم عجب سرعتی داره حسین، یهو حسین رفت رو هوا و اومد رو زمین، (بچه ها هم که خودتون میدونید معطلن یکی یه سوتی چیزی بده یا مثلا بخوره زمین فقط مسخرش میکنن)یهو همه ازخنده غش کردند ، منم عادت ندارم به این چیزا بخندم.مچاله شدم تو خودم آخه سردم بود، بیچاره حسین داغون شده بود، اومد پیش ما ، انگشتتش درد گرفته بود، یکی گفت شکسته و الان داغی نمیفهمی، من گفتم نه بابا نشکسته، فردا صبح که اومد دیدیم انگشتشو اتل گرفته ، برگردیم به همون روز ، زنگ خورد رفتیم کلاس، علوم داشتیم از همون بچه هایی توحیاط باهم بودیم دونفرشون با من هم نیمکتی بودند معلم علوم ما هم همیشه سرسنگین و معولی بود، تو حال خودم بودم که یهویی گفتم کفشای اقای سلیمی قشنگه هااا، دوستم گفت هااا ؟ گفتم کفشای آقای سلیمی میگم قشنگه، داشت نگاه میکرد که کفشای آقای سلیمی گیر کرد به هم و اومد بخور زمین خودشو جمع جور کرد، بچه های کلاس خودشون سفت گرفتن تا نخندن، بغل دستی من یجورایی بهم نیگاه میکرد، زنگ خورد رفتیم جای همیشگی بقول معروف سینه آفتاب، بغل دستیم اسمش یاسر بود توحیاط جلوی بچه ها بهم گفت تو چشات شوره ؟؟ گفتم من ؟؟؟ گفتم نه ..واسه چی اینو میپرسی.؟ گفتم تو گفتی حسین چ سرعتی داره خورد زمین ، گفتی کفشای سلیمی قشنگه خواست بخوره زمین ، گفتم بشین سرجات ، یکی از بچه ها رو شوخی گفت : از این که داره میره تعریف کن بخوره زمین ببینیم، من واسه اینکه ثابتشون بشه که اینطور نیس یه لحظه گفتم (یکی داشت میرفت بیرون مدرسه با دوچرخه) چقد قشنگ با چرخ میره ، نزدیک درب مدرسه بود یهویی یکی از معلما اومد و خوردن بهم و خورد زمین، بچه ها یه نگاه به من یه نگاه به اون یه نگاه به معلمه و رفتن رو هوا از خنده ..عجب شدااا بابا نخندید الکی دیگه هم که ول ندادن گیر دادن به من..زنگ خورد رفتیم سر کلاس ، تا معلم میومد 5 دقه آزاد بودیم و هنوز بچه ها داشتن میخندیدن بابت قضیه، یکی از بچه هایی که همیشه باهم بودیم گفت که بگو معلم میاد امروز ، گفتم خب خره معلمو مگه ندیدی صبح بودش خب میادش حالا واسه چی بگم این خرفات چیه ..یکم عصبانی شدم . 5 دقه بعد نماینده کلاس گفتم برپا من سرم پایین بود یه لحظه که سرموبالا کردم دیدم ناظم مدرسه س گفتم یاابالفضل نکنه ....

بله معلممون رفته بود و ما زنگ آخرهم بود باید میرفتیم خونه، ناظم که رفت اون تعداد بچه ها یه 10 نفری بودن با خنده و منفجرشدنشون کلاس رو بردن رو هواااا..و همشون هم به من نیگاه میکردن..تا اومدیم بریم خونه هی بهم گیر دادن به این یه چیز بگو به اون یه چیز بگو .تا رفتیم خونه (یه چیزی هم که مد میشد ول کن نبودن) مسیر رفت و آمد ما به مدرسه با چند نفر از بچه ها یکی بود .مسیرمون یه جاده باریک بود کنار جاده یه جوب بزرگ بود که آب داشت ، آبشم بعضی وقتا کثیف بود

یه قسمتی از مسیر خیلی باریک میشد یه پیچ میخورد بعد دوباره پیچ میخورد بعد مستقیم میشد اینهایی که با دوچرخه بودن پیاده میشدن این پیچو رد میکردن بعد دباره سوار میشدن ، علت این پیچ هم یه کانال فرعی بود به یه سمت دیگه ، اینها که پیاده بودن مث ما از رو کانال میپریدیم ، یکی بود همیشه بادوچرخه بود هیچ وخ پیاده نمیشد با دوچرخه این پیچ رو رد میکرد، ترمز که میخواست بگیره پاشو میذاشت به چرخ عقب، همیشه هم با سرعت میرفت بخصوص سر همین پیچ، اون روز صبح هم با اون چند نفر باهم بودیم و داشتیم میرفتیم نزدیک پیچ بودیم که جواد مث همیشه باسرعت ازمون رد شد ناخودآگاه من گفتم عجب سرعتی داره این جواد و پیاده هم نمیشه که داشتیم نگاهش میکردیم دیدیم جواد مستقیم رفت ، و با کتاب و دفتر و دوچرخه و خودش رفتن تو جویب.. کل اونایی اون اطراف بودن افتادن زمین و دلاشون رو گرفتن از خنده..جواد هم مث موش ابکشیده شده اومد بیرون رفت خونه،اون چند نفر دوباره بهم گیر دادن هی میخندیدن ، هی بهم میگفتن یکی چشم بزن..من یه چیزی میگفتم همون میشد..رسیدیم مدرسه نشستیم سینه آفتاب تا زنگ بخوره بریم کلاس و اونام داشتن قضیه رو برا بقیه تعریف میکردن میخندیدن..(یکی از بچه های مدرسه به دلایلی هروخ زنگ میخورد میرسید تومدرسه ) یکی از دوستان دراومد گفت میشه یکاری بکنی مهدی امروز یخده دورتر بیاد ساعت هم 8 شده بود گفتم الان پیداش میشه چیکار به من داره گفتم بس کنید دیگه..

به همون نام و نشون 10 دقه زنگ مدرسه رو دیر زدند و اون روز اصلا مهدی مدرسه نیومد، و تا اخر زنگ هم فقط میخندیدند

و یه مدتی گذشت و حرف زدنم برای چشم زدن اثری نداشت دیگه از سرشون افتاد ولی من نمیدونم چرا اون دو روز هر چیزی میگفتم خلافش میشد..چشمام هم شور نیستااا ولی میشد..

نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته دراثر خرافات نیست ، بخاطر بی احتیاطی خودمونه


    پ ن اول : شما دوستان عزیز هم میتونید در استندآپ کمدین وبلاگ به اسم خودتون شرکت کنید فقط کافیه خاطراتتون را برام ارسال کنید....

    

امیدوارم از دومین استند آپ کمدین این وبلاگ خوشتون اومده باشه ..
.ببخشید اگه بد اجرا کردم..


نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 05:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام دوستان عزیز و مهربونم...
خواستم دومورد رو تذکر بدم..
اول اینکه هیچــــــــــــــــــــی............
دوم اینکه همچنان دوستتون دارم ...
 سالروز درگذشت خواننده محبوب کشور رو به همه دوستارانش تسلیت میگویم..




  دوستای عزیز.

به مناسبت سال روز درگذشت خواننده محبوب خیلی از دختر پسرا،

شادی روحش صلوات..

راسی آهنگ وب هم بیاد مرتضی و خاطراتش تغییر کرد

هرکس دوست داشت در همین پست یه جمله برای مرتضی بنویسه.


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 08:04 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستای همیشه درصحنه وبلاگم...
امیدوارم حالتون خوب و روزای پاییزی خوبی سپری کرده باشید و داشته باشید..


آدما دوستای زیادی دارن و بعضی هاشون خیلی دوست داشتنی هستند
من هم یه دوستی دارم از دوستای قدیمی این وبلاگم هست

ازتون میخوام براش دعا کنید ، برا سلامتیش دعا کنید
دعا کنید حالش خوب بشه...

دوست خوبم ،برات دعا میکنم تا با آرامش برگردی و باز بهم سربزنی ، با توکل به خدا
از لطف همه سپاسگذارم
برای دعای خیرتون

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1396 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . دعاهاتون | |

سلام

هرکسی میتونه با توجه به این عکس ، هرچیزی که به ذهنش میرسه بگه

این عکس اولین چیزی رو که به ذهنتون و خیالتون میاره چیه ؟

........................................................


نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 07:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |






نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت 11:57 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام...
فصل پاییزتون بخیر وشادی ..
این پست رو از خاطرات و کامنتای دوستان از سال قبل مینویسم..
یاداور خاطرات خیلی شیرینه ...خاطرات رو بدون اسم مینویسم ...امیدوارم هرکسی بدونه خاطراتش کدومه...
.......................................................
کامنت اول ..

پاتو بردار (تکه کلامم)
یکی از خاطراتی که گفتم تعریف میکنم، من قبلا توی ساختمون نیمه کاره یا نسبتا قدیمی کار میکردم با همکارام.بیشتر وقتا توی خونه هایی کارمیکردیم که خب مابینمون وسایل خونه بود بیشتر وقتام کارمون هم دوماه اخر سال بود.
من همیشه و الان هرووخ یه چیزی سرراهم باشه و جلو دستاو پام باشه (میخواد وسیله باشه، پا باشه ، دست باشه، دماغ باشه، هرچیزی) میگم پاتوو بردار..توی ساختمون کار میکردیم توی ایستگاه پله من پایین پایین بودم و همکارم که بار اول بود باهم کار میکردیم طبقه بالا بود هیچ کسی هم دیگه نبود یه یخچالی اون پایین بود از این کوچیکا..
خب توی دستو پام بود من داشتم جابجاش میکردم و هعی میگفت پاتوو بردار، همکارم یه نیگاه به پایین انداخت که من باکی دارم حرف میزنمو میگم پاتوو بردار ...یه لحظه دیدم ابزار کارمون از اون بالا افتاد پایین و شکست دیدم همکارم نیس و یه صدایی میاد ترسیدم ..جناب خان چجوری بلند میخندید باسرعت رفتم بالا دیدم افتاده روزمین میگم چته افتادی، روشو برگردوندم دیدم داره غش میکنه از خنده واااا چیه ..میگه که تو به یخچال میگی پاتووو بردار ....میگم دیووونه زدی شیکستی ابزارو ..نه بابا تکه کلامم ..خلاصه اون روز من خودمو کشتم که بهش ثابت کنم که تکه کلامم اینه آخرشم نشد که ...هروخ منو میبینه میگه پاتوو بردار ..بابا زود قضاوت نکنید هممیشه

..............................................
کامنت دوم ...

ما ماهی عیدمون دو تا بودن منو داداشم بهشون میگفتیم عروس و داماد 4 سال بود که زنده بودنو خیلی دوسشون داشتیم یه روز یکی از ماهی ها مدتی بود از آب بیرون پریده بود و ما نمیدونستیم وقتی رسیدیم دیدیم تکون نمیخوره انداختیمش توی آب دیدیم بالا اومد یعنی مرده بود منو داداشم خیلی گریه می کردیمو کلی هم دعا می کردیم چون خیلی بهشون وابسته بودیم بعد یه ربع یهو دیدیم ماهی زنده شد یکی از بهترین خاطره هایی بود که
واقعا اون روز ایمان اوردم که خدا دعای بچه هارو قبول میکنه
.......................................
کامنت سوم...


زمانی که من بدنیا اومدم خونه ما خونه پدربزرگم بود ینی پدر بابام و اون زمان بابام جبهه حضور داشتن، تا اینکه من 1 ساله شدم و تازه راه افتاده بودم ..اگه یادتون باشه خونه مادربزرگا مرغ و خروس و حیوانات اهلی زیاد بودن ...پدربزرگ ماهم مرغ .خروس لاک پشت و گاو الاغ خر گربه خرگوش موش (باغ وحشه) داشتن..وقتی بخوایید مرغا رو هدایت کنید به لونشون میگن جا جا جا جا یا کیش کیش کیش.خب بچه بودم دیگه کلمات رو که نمیتوستم بگم .توی حیات بودم و مرغ و خروسا هم بیرون توی حیاط.من هم یه چوبه کوچیک دستم بود نه بچه باهوشی بودم رفته بودم سراغ مرغا و هدایتشون میکردم سمت لونشون و میگفتم کیش کیش کیش (البته میگفتم جیش جیش جیش) دیدی خدایی نکرده یکی فوت کنه خونوادش برا عزاداری میگن عزیـــــــزم الهی قربون بشم ازاینا /مامان من میدیه بود چیکار میکردم ازدم اتاق و از ذوق میگفت عزیــــــــــــــزم الهی قربونت برم .صدای مامانم رفته بود توی کوچه یکی از فامیلای دورمون داشته رد میشده ترسیده فکر کرده پدربزرگم فوت کرده اومده تو میگه چته مامان میگه پسرم چیکار میکنه .....هیچی اون خانومه هرچی از دهنش دراومده به مامانم گفته ..مثل اینا ..کوفت درد .زهر مارمرض ..یخده ارومتر ..

...............................................
کامنت تبلیغاتی ...

سپاس فراوان ..اگه توجه کنی ایده سری دومشه..سری اولشو برید به....
....................................
امتحان ادبیات
ماشین حساب

خاطره دارم از امتحان محاسبات فنی ..
...................................
این حرکت پسرعموتون چیزی نیس
اگه ه چیزی براتون تعریف کنم
فکرکنم رژیم بلند مدت میگیرید..
....................................................
یه سوتی جدید که مال دیشبه..
داشتم با تلفن حرف میزدم موقعه تموم کردن تماس
گفتم شرمنده و پشت سرش گفتم دشمنت
ینی خودم جواب حرف خودمو دادم
.................
یه خاطره هم دارم از این سوتی ینی سوتی نبودا
خودم تکه کلامم کرده بودمش اونوخ کسیکه واسه اولین بار میشنوید
فکر میکرد سوتیه و کلی میخندید یادم باشه براتون تعریف کنم خیلی باحاله...
هنوزم این تکه کلامو میگم..

آرشیو این خاطرات رو هرکسی خواستبگه ک آدرسشو بگم..

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 09:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


یک نقطه ی سیاه
کوچک که بودم یکروز در مدرسه معلم وارد کلاس شد و بلافاصله
یک ورق کاغذ سفید روی تخته چسباند و یک نقطه سیاه وسط آن کشید.
سپس به کناری رفت و به دیوار اشاره کرد و پرسید:
بچه ها این جا چه می بینید؟
همه یکصدا گفتند:
یک نقطه ی سیاه!
معلم لبخندی زد و گفت: بچه های خوبم دیوار به این سفیدی و بزرگی
تخته سبز به این عریضی و کاغذ سفید به این زیبایی را ندیده گرفتید و تنها همین نقطه ی کوچک را دیدید؟
و بعد ادامه داد: عزیزانم همیشه در زندگی سعی کنید اول سفیدی ها و زیبایی
ها را ببینید.
و این برای من درس بزرگی شد.


وبلاگسازی

اولش واسه سرگرمی و واسه اینکه همه وب دارن  میاییم  وبلاگ می سازیم

و از همه چیز می نویسیم و کلی دوست پیدا می کنیم

بعدش یا تو دنیای واقعی یا دنیای مجازی عاشق میشیم

و شروع می کنیم به نوشتم مطالب عاشقانه مثبت....

تا دعوامون میشه فوری از تنهایی و نامردی می نویسیم

وقتایی هم که همه چی آرومه عکسای دونفره و حرفای عاشقانه...

اگه رابطمون دو طرفه  بهم بخوره از خیانت و جدایی و جمله های

تیکه دار می نویسیم

اگه عاشقش بشیم و ولمون کنه و بره  کلا تلخ میشیم و تلخ می نویسیم

و گرنه تلخیمون فقط تا پیدا شدن کیس بعدی ادامه داره

و این روال وجود داره تا اینکه ازدواج کنیم

وقتی ازدواج کردیم وبلاگ دونفره می سازیم:

عاشقانه های من و آقامون(یا خانم خونه)

و تا قبل از پیدا شدن بچه، از قهر و آشتی و تفریحاتمون می نویسیم

و بعد واسه بچمون مطلب میذاریم: از طرف بابایی، از طرف مامانی

هروقت بتونیم میاییم سر میزنیم و همینطوری پیش میریم

تا اینکه بچه ها ازدواج می کنن و تنها میشیم

دیگه از خاطرات جوونی و خوشیای گذشته و حالمون مینویسیم

تا اینکه ی روز دیگه نیستیم که بنویسیم و

وبلاگ فرتــــــــــــــــــ


نوشته شده در شنبه 6 آبان 1396 ساعت 06:47 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
قبل از اینکه مطلب رو بخونید خواهش میکنم این حرفارو جدی بگیرید و بهش فکر کنید ، اگه قبول داشتید روزی چندبار این
متن رو بخونید .تنها تجویزی بود که میشه برای مرهم شکست زندگی پیدا کرد...



هر انسانی قصه ای دارد و هر قصه ای پایانی. من می دانم قصه ی لحظه های من نمی شود تکرار.

هر لحظه ی من منتظرِ قصه ای ست نو.نمی خواهم به زوال بکشانم لحظه ها را. من «لحظه» را «باور» دارم.
زندگی در سه بخش خلاصه می شود : حسرت دیروز، لذت امروز، ترس از فردا. می دانم
خیلی چیزها در گذشته جا مانده اما... نمی خواهم در کنج آغوش خاطره ها بستری پهن کنم. و بمانم در حسرت دیروز. میدانم این بار هم که می خواهم از جایم بلند شوم و قدم دیگری بردارم. باز هم ممکن است زمین بخورم. اماازترس زمین خوردن در فردا لذت قدم برداشتن در امروزم رااز خودم نمی گیرم. من باز به جاده می زنم. باز قدم دیگری بر می دارم با همه ی درد کشیدنم. من دیگر از زخمی شدن زانو هایم ترسی ندارم،. این حرف ،حرفِ راستی نیست. اما می دانم زندگی غرق شدن در  لذت قدم بر داشتن است. گاهی محوِ جاده می شوم. قدم برمی دارم و درد زانوهایم را فراموش میکنم. آه که این جاده چقدر زیباست. رسیدن زیباست. اما گاهی  مقصد هم رنگ می بازد. گاهی از مقصد هم رد می شویم . قدم برداشتن در جاده می ارزد به تحمل درد زانوهایم. پس باز هم قدمی دیگر بر میدارم. راه میروم. یک جاهایی اما خیلی خسته می شوم. آن وقت است که جای زمین نشستن «باید» بدوم. «می خواهم جاری شوم در امروز». می خواهم نور بپاشم به جهان. می خواهم این دنیای خاکستری ام را رنگ آمیزی کنم. شاید من نقاش ماهری نباشم اما... زندگی بومِ تمرین ماست. نمی گویم هیچ طرحِ اشتباهی نمی کشم در بومِ زندگی ام. اما طرح نازیبا بهتر از یک صفحه ی سفید ممتد و خالیست. شاید یک روز من هم نقاش خوبی شدم. و طرح زیبایی ریختم  در بوم زندگی ام.«می خواهم جاری شوم در امروز».

من نمی دانم آخر قصه ام چه می شود. اما می دانم بهترین نویسنده آن را می  نویسد.من به یک پایان

خوش می اندیشم. من به پایان خوش از قلمی که در دست  من به پایان خوش از قلمی که در

دست نویسنده ی زندگی ام است،. «ایــــــــــــمــــــــــــــــــان» دارم.

در این جاده دو ساک بیشتر در دست نمی توانیم داشته باشیم. میدانم که پایان خوش برای

 داستان زندگی یک انسان، سنگین بودن ساکِ خوبی ها. و سبک بودن ساکِ بدی هاست.

اگر پایان خوبی داشته باشیم. یک شروع زیباتر انتظار ما را می کشد.



نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 11:03 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

این روزا بی حوصله شدم و نمیدونم علتش چیست. به خیلی از دوستان سر زدم ولی کسی نبود. دوستای خودم هم نبودند.ینی کلا کسی این روزا نیست. بی حوصله و بدون حرف در یک سکوتی غم انگیزی داشتم قدم میزدم توی عالمه خودم که به این نوشته برخوردم.




این سؤال ، موجب دگرگونى شدیدى در زندگى عده اى ،
شده است.
انتظار ندارم بتوانید به سؤال من پاسخ دهید.
اما اگر در پنجاه سالگى هم نتوانید پاسخى براى آن بیابید ،
در این صورت ، حتم بدانید که زندگی تان را ضایع کرده اید.


آن سؤال این است:

" به خاطر چه چیزى باید از تو ، یاد کنند؟"


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 07:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاشت تو سینش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم, آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.نه دیگه... خدا گفت... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه.

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد. و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.....

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.

یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید. چرخید و چرخید. آسمون رعد زد و برق زد. دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته٬ با چشای سیاه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.

پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند.

تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.سینشو چسبوند به سینه آدم. خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.آدم با چشاش می خندید.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.

اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.





نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت 07:21 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


می دونم که خودت هم میدونی که اگه یه روز برای رکورد شکستن تو عشق نفس کم اوردی هنوز کسی هست که شاید رقیب اصلی تو باشه ولی همین که می خواد ازت جلو بزنه و چند متر ازت دور میشه و جلو میزنه! یه دفه یه نگاهی به پشت سرش هم می ندازه...همین که می بینه تویی,نمی میدونم شاید وجدانم میگه اگه بهت کمک نکنم بعدا پیشمون میشم... دستت رو میگیرم و با خودم میبرم! یعنی یه جورایی برای رسیدن به عشق کمکت می کنم که نکنه تو این راه نفس کم بیاری و ببازی.

نمیدونم اگه یک روز همین اتفاق برای من پیش می امد تو چکار می کردی؟تو این مسابقه اگه می دیدم که تو نفس کم اوردی و من دستت رو نمی گرفتم و بهت کمک نمی کردم و تو مسابقه رکورد شکنی می کردم این رکورد اصلا برام ارزشی نداشت چون باعث شد به خاطر غرورم عزیزترین کسی رو که تو زندگیم داشتم ببازه...

تو این مسابقه دستت رو گرفتم برای این که بدونی هنوز  عاشقی از تو عاشق تر هم هست،مثل من که بد جوری عاشقت شدم،اون هم از نوع زمینی و پاک و کشنده! که ممکنه اثر این عشق از سم خوردن هم بیشتر باشه! درسته بعضی ها به خاطر نرسیدن به عشقشون به طریق های متفاوت خود کشی میکنن اما این رو بدونین که خود عشق هم میتونه باعث خودکشی بشه! البته اگه این عشق پاک و زمینی باشه!  اما راستشو بخوای من عاشقی رو نمی خوام و نمی خوام عاشق باشم آخه عاشقی دووم نداره:

         دوستی را می پرستیم  چون که پایانی ندارد



امشب بغض شكوه هایم تركیده است،

 می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شبهای بی قراریم را وآوای غمناک مرغ عشقم را

،پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار . لحظه های پریشانی ام را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز سر می دهند

 نجوایی نیلی میبخشم ، با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت ،خزانم را نوید بهاری دیگر میدهم، شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند .

گفتی وقتی می آیی که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم!!!!.

وقتی می آیی که غروب دریا ،ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیهء قدومت سازم .

هنوزم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون ، باورت کرده بودم چون گفته بودی

عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است ، گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند.

گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند. وقتی پرستوها افسانه کوچ را روایت کنند

 و وقتی یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایشان بنویسند

گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد

. وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و

              محبت را از لبخند صداقت را از گل سرخ ، و راز را از گل شب بو..............

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم.


سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت.

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگربدانم روزی تو خواهی فهمید که من دوستت دارم..




نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1396 ساعت 11:40 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




هر آنچه برای پائیز نگفته ام برای تو خواهم گفت ، از تو ...

خودم را با سفیدی نرم گونه ات می سایم تا پاك شود هر آنچه از گذشته داشته ام .

كمی روان می شوم در كوچه پس كوچه های روشنی در لابه لای آسایش ،‌ چه غوطه ورانه به پیش می روم ! ، انگشتان پاهایم سِر

می شوند . می خواهم كرختیِ شان را لمس كنم .

اصلا می خواهم آدمكی برفی شوم برای تعدادی كودك بیكار و پر نشاط .

برف خواهم خورد ، مهم نیست با شیره یا بدون آن .

سُر خواهم خورد .

سرد خواهم شد .

كنار آتشی خواهم رفت درون دلّه ای سوزان تا اندكی گرم شوم با خوردن سیب زمینی بو داده شده درون آن تنها با تعارفی زلال و صمیمی 

شال گردنم را به دور چشمانم خواهم بست ! تا نبینم سردی را و فقط بشنوم گرمی خنده هایشان را از برف بازی های آتشین كودكانه .

برای گنجشكانِ پُف كرده دانه ای خواهم شد سبز !

سورتمه ای میخواهم بی گوزن . بی نشان . می خواهم خود سوار آن شوم . تمام بدی ها را سوار آن كنم و ببرم به كهكشانی دور تر یا جایی بی نشان ! .

می خواهم لَختی از این سیاهی ها دور شوم ، تا بی حسی محض تمام وجودم را حس دار كند .




نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396 ساعت 07:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |





سلام ...
عزاداری هاتون مورد قبول ....
از همه خواهش میکنم به این سوالم لبیک بگید و جواب بدید چون خیلی برام مهمه.فقط نظر خودتون نه از جای دیگه جواب بیاریدا..

تقریبا 20 روز پیش ماه محرم آغاز شد ، ماهی که متعلق به امام حسین (ع) بود
از اول محرم مراسمات سوگواری اباعبدالله حسین برقرار بود و هست .
خیلی از ماهاهم توی این مراسمات شرکت کردیم ...


و اما سوال من..؟؟؟

 پیام امام حسین در روز عاشورا چی بود؟
اصلا امام حسین برای چی شهید شد؟
امام حسین با اینکه علم غیب داشت  و میدونست رفتنش به کربلا چه مصیبت هایی براش داره ، چرا بازم رفت ..؟؟؟


باتشکر از دوست خوبم
میناخانم



نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 05:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
این پست موقتا ثابته برای دیدن پست های جدید برید پایین تر...


گفتی پاییز رو دوست داری ..
اینم پایــــــــــــــــــیز.........................



بیا ای همنشین سرد پاییز
به آواهای شب هایم درآمیز
بیا ای رنگ مهتاب بلورین
تو شعری تازه در من برانگیز . . .





پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده!
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن




وقتی میرفتی بهار بود ..تابستون نیومدی ..پاییز شد …
پاییز که نیومدی پاییز ماند ..زمستان که نیای ..باز پاییز میماند
تروخدا فصل ها رو به هم نریز و زودتر بیا !





زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .



پاییز می آید ، زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم
پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر
شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد....



زیر سایبون چشمات تو شبستون نگاهت
یه جایی گوشه اشکات مچ عشقتو میگیرم
بین پاییز و زمستون انتظار و نم بارون
میون نامهربونی تا بخوای برات میمیرم

 

 




نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1396 ساعت 08:14 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام
فرار رسیدن فصل پاییز ، فصل عشق و عاشقی، فصل درس و مشق رو به همه تبریک میگویم







ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ !
ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺘﻨﺪ ...
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺴﺎﺯ ...
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ ...
ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻗﻠﺒﺸﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺗﺎ ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩ !
ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ !
ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺷﻮﻧﺪ ....
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ...
ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺍﻧﮑﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺪ ﮐﺮﺩ !
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﮐﻢ ﻧﺒﻮﺩ ....






تو زندگی با ارزش ترین چیز برای آدم ها دلشونه
اگه کسی بهت سپردش ، یعنی ارزش تو براش بیشتر از دلشه
پس حالا که این قدر برات ارزش قائله ، تو هم براش امانت دار خوبی باش



گاهی بوی دلنشین خاک نم زده
در کوچه های دلتنگی هم عالمی دارد ...
مگر نمی دانستی کوچه خیس از عشق با تو
پر از حس خنک شبنم زده سپیده دمان
صبحی مه آلود خواهد بود ...
پس باغ را باور کن ، برگ را از بر کن
باید رفت ...
در حوالی های دلتنگی هایم
طراوت باران هنوز به انتظار نشسته ...




نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور 1396 ساعت 06:27 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام به همه عزیزان و دوستان
اول از همه تقدیر و تشکر میکنم بخاطر حضور در جشن و شادی ما، که هدیه ارزشمندی بود حضورتون برای ما ، زمانی میرسه که این هدیه ارزشمند رو تقدیم میکنم به دخترم از طرف شما دوستای گل. ان شالله بتونم توی شادی هاتون جبران کنم.



دوم از همه اینکه شاید این پست با کلمه شایدها درآمیخته شود و ممنون میشم با حوصله و علاقه حرفامو بخونید البته میدونم کسانی ک من براشون مهم باشم میخونند،

در ادامه حرفام به سومین نکته اشاره کنم که این حس خوب و آرامشی خواهد بود اگه و شاید یه روزی دوستان مجازی که شاید سال ها شاید چند ماه باهم در ارتباط هستیم بشوند دوست واقعی ینی آدم واقعی ، شیرینه وحس عجیبی داره یه دوستی که مدت هاست داری از پشت یه مانیتور یا پشت یه گوشی تلفن باهاش ارتباط برقرار میکنی و همون محبت و مهربونی و صداقت و پاکی رو در واقعیت ببینی ، مث این دو روز آخر مرداد ماه که برای من خاطره انگیزترین خاطره در این سال 96 شد، واقعا حس خوبی بود...
(از دوستان دیگه مجازی هم دعوت میکنم اگه دوست دارن با خونواده ما میزبانشون هستیم در اصفهون ،حتما خوش میگذره)


چهارم اینکه شاید خیلی از دوستان زمانی که خسته میشن ، امیدی ندارن ، دلشون گرفته، پستی میزارن بعنوان پست آخر، و حرف از رفتن میاد ، زندگی ما آدما چه واقعی چه مجازی مثال حرکت و رفتن توی یه جاده ست که اخرش رفتنه، یا رسیدن که این آخرش یه پایانی وجود داره حالا خوب یا بد، شاید فکر کنید حرفام میگه این نوشته ها ینی نوشته آخر، اما شاید به ظاهر اینگونه باشه، باوجودی که یکی از دوستای خوبم درمورد این نوشته ها گفت هرچه ساده تر باشه بهتر ولی من میخوام این پستم این نوشته هام بشه یه نوشته متفاوت ..


پنجم اینکه زمانی  به خودم قول دادم هیچ وخ وبم حذف نمیشه حتی اگه واسه همیشه نباشم حالا یا بیرون از دنیای مجازی باشم یا در عالم برزخ باشم.پس وبم حذف نمیشه هیچ وخ مگر میهن بلاگ نابود بشه خدایی نکرده، در غروب 31 روز مرداد ماه 96  اینطور رقم میخوره که در اینجا نوشته میشه نیستم شاید برای همیشه، نخواهم بود شاید برای همیشه، نیستم بخاطر اینکه زمانی رسیده ک باید برم، نیستم برای اینکه بودنم نیازی نیس با اینکه میدونم خیلیا دلتنگ میشن، خیلیا ناراحت میشن، خیلیاااا دلخور میشن، نخواهم بود با اینکه وابسته این دنیا و آدمای با محبت و مهربون اینجا هستم، نیستم چون نه دلم گرفته ، نه ناامیدم ، نه دلخورم، نه مجبورم برم و نه خسته ام ، اما قبل از اینکه بخواهم نباشم در پایان این پست یه حرفی با شماها دارم...



خدایا همانطورکه ازتوبخاطرنعمت زندگی ام سپاسگزاری میکنم....

 برای نعمت آدم های نازنینی که درطول این سفر سر راهم قراردادی...نیز بسیار ممنونم.

  *اگر بدانیم که رزق وروزی از طرف خداونداست.. انفاق برایمان چه آسان میشد!!

 *الهی،دراین سیاهی شب ،هنگامی که ماه با ستارگان نجوامیکند...وآسمان اسرارش را برای زمین زمزمه میکند...تورامناجات میکنم.

 *دست تنهایی ات را بسمت هیچ شخصی درازنکن،تامنت هیچ خاطره اشتباهی برسربی کسی ات نباشد.

 *زندگی را منوط و وابسته به بودن ونبودن آدم هانکن.

 *از ترس تنهایی...به آغوشهای پیش پا افتاده پناه نبر.

 *دعا ومراقبه،بزرگترین پناه در برابر تشویش ونگرانیست.

براتون آرزوی سلامتی و شادی و عاقبت بخیری و خوشبختی دارم. هرجاهستید مراقب خودتون باشید، حرفام رو توی متن بالا خلاصه کردم درکل بگم توی هرمحیطی هستید به هیچ کسی اعتماد نکنید...همیشه بیادتون هستم پیشاپیش تولد همه دوستان عزیز رو تبریک میگم بتونم برای عرض تبریک خواهم آمد. شاد باشید.

                                                                                           باتشکر
                                                                                            دوستدار و داداش شما
                                                                                                من


نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت 09:59 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


چی میتونم بنویسم که جذاب باشه هم برای خودم هم برای بازدیدکننده هام..
رفته بودم توی یه وبی ، نوشته بود این چکاریه که از هم کپی میکنیم و وبسایتمون رو به روز میکنیم، واسه اولین بار بصورت خاطره نوشته دستو پا کرده بود ..
اولا من که تاحالا از وبلاگی چیزی کپی نکردم یه چند باریم خاطره نوشتم ولی چیزی به ذهنم خطور نکرد که چیکارکنم . انگار تمام کلمه های جذاب دنیا تموم شده و دیگه چیزی نیس فکرکنم اینم تقصیر دولت باشه حالا دولتم نه تقصیر حکومت،   اگه روح و روانمون آروم بود همه چیز جذاب بود ...
میدونم الانم کسی این نوشته رو نمیخونه الکی مثلا میاد نظر میزنه به به عالییی بود ، اصلا خوندی که میگی عالییی بود ..بگذریم ..داشتم میگفتم که جذابیت ها تموم شده مثلا ،توی زندگی جذابیت واسه هرکسی یه چیزی معنی میشه ....




تو زندگی شما شاید غم باشه ، شاید آرامش باشه ، شاید دلخوشی باشه ، شاید دردسر باشه ، یا هر چیزی دیگه ،جذابیت برای شما چجوری معنی میشه ..؟

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 07:54 ب.ظ توسط داداشی.. . جذابیتتون چیه ...؟ | |

باید سعادت بزرگی باشه برای یه دختر خوشکل و ناز و شیرین که روزی بدنیا بیاد که هم روز تولدش باشه همه روز دختر...
خوش بحالت عزیزم...





 دختری نباش که به مردی نیاز داره

دختری باش که مردی به اون نیاز داره

و این دو باهم خیلی متفاوتند  . . .

روزت مبارک

  

روز دختر مبارک

امیدوارم مثل حنا با مسئولیت

مثه کزت صبور

مثه ممول مهربون

مثه جودی شاد و سر زنده

و مثل سیندرلا خوشبخت باشی !


دختر:موجودی است که:

وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!!

وقتی خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!!

وقتی غمگین است آه میکشد

وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد

وقتی بدش می آید میگوید ویشششش .

وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی.

همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند . تاریخ تولد و شماره کفش با جناق

پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی پوریا پور سرخ را میداند !

از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش میشود!!!

 


عزیزم امروز روز توست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری

و به تمام خواسته های زندگیت برسی

عرض تبریک به بهترین دختر دنیا

دخترم روزت  مبارک

پ ن : داشت یادم میرفت اگه بخواهیم از نظر ماه های قمری حساب کنیم تنها امیدم درچنین روزی بدنیا اومد . دختر نازم و شیرین امروز تولدتم هست یادت باشه بزرگ شدی روز دختر هم روزبهترین دختردنیاست هم روز تولدش. پس تولدتم مبارک ..

تولد تولد تولدت مبارک .....


نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 07:38 ب.ظ توسط داداشی.. . تبریک فراموش نشه | |


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که
وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که
"ای کاش"
تکیه کلام پیریت نشود

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست،
مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها،
اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

فریب مشابهت روز و شب*ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی*شود ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

برای دوست داشتن وقت لازم است،
اما برای نفرت
گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟"

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...


نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 08:04 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

من هنوز هم درپس تمام اتفاق هایی که نیوفتاده اند میشکنم!

چشمهایت را ببند

گوش کن

دخترکی دلش را بغل گرفته

و زیر آوار بغض های فرو ریخته اش فریاد می کشد

.............................................

خوش بحالت آسمان

بغضت که می شکند همه خوشحال می شوند

بغض من که می شکند

همه می گویند چته باز؟

............................................

مرد بغض نمی کند

مرد گریه نمی کند

مرد نمی شکند

فقط سیگاری روشن میکند

و آرام و بی صدا لابه لای دود و شعر می میرد

.....................................................

جنس بغض من آنقدر ها هم خوب نیست

تا اسمت را می شنود طفلک می شکند

...........................

می گویند

آخر خنده گریه است

بهانه ای جور کن بخندم

بغض بدی در گلو دارم


نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 07:43 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |











نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1396 ساعت 10:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

زندگی، رازِ بزرگی است که در ما جاری ست
زندگی فاصلۀ آمدن و رفتنِ ماست
رود دنیا جاری ست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کفِ این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!
زندگی، وزنِ نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرتِ بیهوده که بر دل داری
شعله گرمیِ امید تو را، خواهد کشت
زندگی درکِ همین اکنون است
زندگی شوقِ رسیدن به همان فردایی ست، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرفِ امروز، پُر از بودنِ توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهیِ با امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریاییِ یک قطره در آرامشِ رود
زندگی، حس شکوفاییِ یک مزرعه در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشۀ ماهی در تنگ
زندگی، ترجمۀ روشنِ خاک است، در آیینۀ عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصتِ بازیِ این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامشِ پُر مهرِ نسیم
پرده از ساحتِ دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسمِ پذیراییِ از تقدیر است
وزنِ خوشبختی من، وزنِ رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعرِ پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نانِ خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمۀ پاک حیات است ، میانِ دو سکوت
زندگی، خاطرۀ آمدن و رفتنِ ماست
لحظۀ آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدرِ این خاطره را دریابیم.


نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1396 ساعت 10:03 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

جییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییغ

جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ



جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییغ


جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییغ
جییییغ
جیغ

آخیش
راحت شدماااااااااااااااااااااااااااااااااا
اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف

نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1396 ساعت 09:58 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
اول از همه ....





اره دیگه رهاشدید ..................
بسه دیگه از بس درس خوندید
امروز بعدازظهر همه اژاد شدن
حالا وقته اینه که همه و کسایی که نبودن تلافی این روزایی ک نبودن رو در بیارن
منتظرتون هستم...
ارزوی قبولی و موفقیت برای همه دوستان ...

از فردا اینجا باید شلوغ بشه وگرنه شماها مسئول هستید نسبت به من
اگه اتفاقی برام بیفته
گفته باشم...


نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396 ساعت 01:40 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام عزیزان و دوستای خوبم ..

این پست رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم.(محسن) و دوستای گلم مث ، زهرا خانوم ، فاطمه ، نسیم ،شقایق ، ام الکثوم، فاطمه السادات ، مریم ، مهتاب ، کیانا ،شیداا ، باز فاطمه ، و دوستای دیگه که مطمئن باشند ک بیادشون هستم

با ارادت خاص خدمت محسن جان عزیزم و بقیه دوستانم، یه خسته نباشید و آرزوی موفقیت و کسب بهترین رتبه در آزمون امروز کنکور ...
محسن جان و دوستان عزیزدعا میکنم با توجه به تلاشی که داشتی و درجریان بودم ان شالله نتیجه خوبی بگیری و این رو از خدا خواستارم ..
اگه دکتر شدی یا مهندس شدی کارمون بهتون گیر افتاد پول نگیریااااا خخخخخخخ
............
ان شالله هم محسن ، هم دوستان عزیز باخبر خوش قبولی  و کسب بهترین رتبه ما رو خوشحال کنند...
..........................
داداش محسن خیلی دوستت دارم ...
...................................................
پ ن :
خواهشا خواهش میکنم تمنا میکنم متن ها یا یه نوشته رو با دقت بخونید، اخه من که کنکور نداشتم، من سال ها پیش کنکورتحصیلیمو دادم نه الان....
دقت کنید والاااااااااااااااااا..

نوشته شده در سه شنبه 13 تیر 1396 ساعت 08:17 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


ﻳﻜﻲ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ...
ﺩﻡ ﻧﺰﺩﻡ !
ﻳﻜﻲ ﺻﺪﺍﻗﺘﻢ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ...
ﺳﻜﻮﺕ ﻛﺮﺩﻡ !
ﻳﻜﻲ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﮔﺮﻓﺖ ...
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻛﺮﺩﻡ!
ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ...
ﺩﻧﻴﺎ جاییست ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺜﻞ ﺑﻘﻴﻪ ﻧﺒﺎﺷﻲ ...
ﻟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻱ !
ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﻘﻴﻪ ﺑﺎﺷﻢ ...
ﮔﻔﺘﻨﺪ . "ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ"!!!!



آدمهای مهربان
از سراحتیاجشان مهربان نیستند
آنها دنیاراکوچکتراز
آن میبینندکه بدی کنند
آدمهای مهربان
خودانتخاب کرده اندکه نبینند


گاهی،
برای رهاشدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت ....
میدانم که بخشیدن کسانی که از آنها زخم خورده ایم، سخت ترین کار دنیاست....
ولی،،تا زمانی که هر صبح چشمان خود را با کینه بازکنیم
 وآدمهای، خاطرات تلخ را زنده نگه داریم و در ذهن خود هر روز محاکمه شان کنیم....رنگ آرامش را نخواهیم دید !!
گاه،،،
چشم ها را ، باید بست و از کنار تمام بد بودنها گذشت..

نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر 1396 ساعت 09:23 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

 

امید چیزی است که روشنایی آفتاب را بر سایه های زندگی می گسترد و ما را به فرداها پیوند می زند .

خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازد.

آنکس که شما را آفریده دوستتان دارد و همواره مشتاق است که به شما کمک کند .

خنده بزرگترین اسلحه در جنگ زندگی است .

ترس را از دل بران و به خود بگو: من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم

قانون زندگی ، قانون باور است .

تجربه بهترین آموزگار است.

عشق فروتن است .



هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید.

اگر درباره کسی نیکویی کردی پوشیده دار و اگر کسی درباره تو نیکویی کرد آشکار ساز.

اخلاق خوب مثل آب جاری که موجب فرحی و حاصل خیزی اطراف می شود.

از فرصت ها استفاده کنید كه مانند شکارچی عمل کنید.

راز موفقیت این است هدفی را بی وقفه دنبال کنید .

زندگی یک سفر است نه یک مقصد ، افرادی موفقند که آمادگی تغییر و انعطاف را داشته باشند.  عمر شما از زمانی شروع می شود که سرنوشت خود را  در دست بگیرد.


نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 10:21 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |














نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 09:50 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |