تبلیغات
زندگیمون قصه نیست و نبود
زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام ....
ان شالله که حال همه دوستان خوب باشه در کنار خونوادتون ...

اول اینکه این پست ثابت میمونه برا بقیه مطالب هم برید پایین تر..
از امروز ینی شنبه 20 آذر ماه 95 میخوام  یه پیشنهاده خوبی بدم ...
از امروز میخوایم  روزی یک صفحه از قرآن رو با معنی بخونیم ینی یه ختم قرآن داشته باشیم بعد از 603 روز ..
 هر روز شماره صفحه و نام سوره و تعداد آیاتی که باید خونده بشه هر روز بروز میشه...
درضمن کسانی موفق نشدن از 20 آذر سال 95 با ما شروع کنن، اشکال نداره از صفحه امروز شروع کنید. ما این ختم رو همیشه ادامه خواهیم داد تا زمانی که زنده باشیم.

پ ن : 1396/09/20
سلام به همه دوستای عزیزم. امروز یکمین سالروز آغاز ختم قرآن این وبلاگ می باشد،
ان شالله همیشه و هرروز همراه این ختم قرآن بوده اید
ان شالله آثار و برکت خوندن قرآن و درک مفاهیم آن توی زندگیتون حس شده باشد.
و خوشا حال کسانی که سعادت پیدا کردن بخونند تا به امروز

.................................................................................................................................

امروز 1396/09/20 تلاوت قرآن کریم صفحه 367 سوره شعرا آیه 1 تا 19


نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون دومین ماهش گذشت وسومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

اسفند ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک... اسفند عجب ماهی شده امسال..

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …



یادش بخیر :
اوج زمستون
کوچه های برفی
سردی زمین
حس سرمای عجیب انگشتهای پا
عجله برای رسیدن به خونه
ولی
گرمای خونه و مادری که بهار و زمستون نداشت …

دوست دارم برگردم اون دوران که بابام بیدارم میکرد و میگفت : پاشو ببین چه برفی اومده …

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 05:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 
کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم. 
هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. 
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم.
اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، 
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم. 
خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم. 
با رویایی از «ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم. 
با اشکانم گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم. 
خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم… 
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با عشق و در عشق زندگی می‌کردم. 
به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند، 
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند! 
به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد. 
به سالمندان می‌آموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد. 
چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام.. 
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند، 
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است! 
دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. 
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. 
چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد، 
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود.

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت 07:45 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام مجدد...
این پ ن جدید....
دهه زجر عه ببخشید دهه فجر و روز پیروزی انقلاب اسلامی رو در روز 22 بهمن ماه 57 به همه مردم عزیز ایران پیشاپیش تبریک میگویم ..
مسلما خیلییییی از شماها در راهپیماییو جشن 22 بهمن شرکت خواهید کرد حالا به هر دلیلی ، یکی بخاطر انقلاب ، یکی بخاطر انسجام ملی و وحدت ، یکی بخاطر دوربین های تلویزیون، یکی هم واسه تفریح و یا حوصلش توی خونه سر رفته ، یکی هم حتما بخاطر گرفتن عکس سلفی با خیلی ازچیزا یا آدما......اگه رفتید به هر دلیلی بهتون خوش بگذره ، یادتون نره حتما مشت بزنید توی دهن هرکی ناراحتتون میکنه...
22 بهمن روز ازخود گذشتن ، روز آزادی ما مبارک .........


 

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن 1396 ساعت 05:40 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ای کاش زندگی الان , توی کودکی ما بود.مهربون بودیم، وفادار بودیم
ساده بودیم. کم توقع بودیم . راحت بودیم.
صداقت داشتیم .چون کودک بودیم.



با تو خاطره هایم تازه می شوند هر روز هر شب

با تو شعرهایم تازه می شوند در این سکوت دلتنگ

با تو - فقط با تو - معنا میگیرد زندگانی پوچ من

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

تو تک نگار قصه ی  لیلی و مجنون منی

تو تک سوار قلب خسته  منی.


 قفس داران سکوتم را شکستند. دل دائم صبورم را شکستند.

به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند.

مرا از خلوتم بیرون کشیدند. چه بی پروا حضورم را شکستند.

تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند.




اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه،

مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،

اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه.



 من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خواب های رویائی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم؛ پر شدم؛ ز زیبایی




عشق جامی است كه آنرا سر میكشیم بی آنكه بدانیم شراب است

یا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشیدن آن حس خوبی داریم....




دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است



خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گریه کرد، زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود


نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 12:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

آقا و پسر سرزمینم گوش کن، به درد دل های دختران و زنان گوش کن

تویی که شاید خیلی وقتها زنانگی های دختران و زنان را درک نکردی ،تویی که گاهی صورت جراحی شده آنها را مسخره می کنی، تویی که احساس زیبا پرستیشان را پوزخند می زنی،  یکبار از خودت پرسیدی چرا دختران سرزمینم اینقدر عوض شدند؟ چرا “زن” زیادتر است و “بانو” کمتر؟ چرا دختران سرزمینت بلد نیستند درست “زنانه” زندگی کنند؟ هیچگاه ترس بانوی سرزمینت را دیدی؟ ترسهایش را فهمیدی؟ فهمیدی چقدر از تنهایی می ترسد؟ از پیر شدن و زشت شدن و دوست نداشته شدن، از استقلال نداشتن و محتاج بودن، از اینکه کسی جانشینش شود، فهمیدی چقدر از “جذاب دیده نشدن” می ترسد؟ آقای سرزمینم کاش می دانستی چقدر درد می کشند وقتی می بینند که پوششون شده سند بهشت رفتنت درد می کشند وقتی از تمام وجودشون ، از فکرشون، از روح زنانه شون، از همه ظرافتها و پیچیدگی هایشون فقط یک نقطه بدنشون را فهمیدی، دردشون می آید وقتی آزادی و امنیت ندارند و حقوق شرعی اش با واژه های “عندالمطالبه” و “عندالاستطاعه” پایمال می شود دردش می گیرد وقتی بی اذن تو نه اجازه عاشق شدن دارد و نه طلاق گرفتن، آنوقت تو برای حفظ کیان خانواده اجازه ازدواج دوباره داری، و گاهی هم در خلوت خودشون از جاذبه های زنانه  خجالت زده هستند که مبادا دلی لرزیده باشد

آقای سرزمینم وقتی بانوی این دیار احساس نا امنی کرد عوض شد امنیتش را نه در عشق و دلدادگی های محکم و مردانه تو که در جراحی های زیبایی و مردانه زیستن دید وقتی امنیتش شد در “خانم نبودن” آنوقت بود که عوض شد وقتی دنیای تو مردانگی را برتری خواند، احساس زن را ضعف عقل خواند و لطافت جسمش شد نشان ضعیفه بودن ما هم یاد گرفتیم که در دنیای مردانه، برای امنیت باید “مردانه” زنانگی مان را زندگی کنیم و بجنگیم آقای سرزمینم نسل من “مرد” می خواهد آرامش من در اقتدار توست نه پول و ماشینت مرا با نام خودم صدا بزن نه از ورای دنیای خودت عشق برای زن نه هوس است نه نادانی، معنایش ماندن تا پای جان است با زن روراست باش و زنانگی هایش را بفهم تا تمام دنیایش را بی منت به پایت بریزد آقای سرزمینم انقدر دنبال یک “بانوی خاص” نگرد، خودت هم کمی “مرد” باش…


نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 07:44 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون یکماهش گذشت و دومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

بهمن ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

(این ماه چقدر تولد داریم و خیلی از دوستان نیستن ، ای کاش باشید روز تولدتون)

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …


دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان
بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا بود زمستان
گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان
بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید
با این همه باز اهل وفا بود زمستان
غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان …

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیبت به هم مچاله شده
معصومانه به زمین خیره ای
چه قدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم
من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام …
.

نوشته شده در شنبه 30 دی 1396 ساعت 12:34 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
 
ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)..

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم سامان جان....

اما خاطره و جذابیت این خاطره...

دیدید بعضی وقتا یه شخصیت هایی درکنارتون هستن ک کاملا مظلوم ساکت آروم و آزارشون هم به یه مورچه هم نمیرسه یکی مث من...اما درونشون شخصیتی جالب و شوخ و هیجانی و تیکه انداز  و بودن باهاشون یه روز خاطرانگیز براتون ثبت میشه اونم مثلا توی یه گردش روزانه توی سطح شهر مث من.. .میخواهید امروز درکنار این شخصیت یه گردش کوچولو داشته باشیم ولذت ببریم اونم در کنار کسی مث من...

نقش اول من ، دوستان و خیابونای شهر و جاهای دیدنی اصفهون...

یه نکته : چوری میدونی چیه ؟ خخخ  (ما به همون جوجه مرغ میکیم چوری)(این اسم چوری اسم مستعار یکی از دوستامه، که بهش خواهیم رسید.)

با بچه های قرار گذاشتیم یکجایی و همه اومدن و رفتیم توی سطح شهر بگردیم اونم با پای پیاده توی محدوده چهارباغ و جای دیگه .اون موقعه رودخونه زاینده رود آب داشت. رفتیم سی و سه پل کنار آب و روی خوده پل و شیطنطت های نوجوانیمون با بچه ها سربه سرگذاشتن مردم و اینا البته من جزء این بچه ها نبودمااا فقط دنبالشون بودم هییی هم میگفتم نکنید زشته بی فرهنگاا، یکی از بچه ها حقیقتی  گفت که خودت این آتیش رو روشن میکنی حالا میگی زشته (منم دیدم حرف حق تلخه چیزی نگفتم) رفتیم چهار باغ و میدون امام قبلش رفتیم توی کاخ موزه چهل ستون، توی فضای بیرونی کاخ مث پارک و اونجا یه سری تنه های بزرگ درخت اما توخالی بود که بچه ها عکس هم میگرفتن دوربینش مال من بود از این قدیما اون موقعه موبایل نبود که .بچه ها میرفتن توی این تنه ها وایمسادن و عکس میگرفتن، یبار من از پشت رفتم توی تنه درخت و یواشکی اومدم پشت یکی از بچه ها که میخواست عکس بگیره، توحالت ژست گرفتن بود که من یهو صدا سگ دراورم هاپ هاپ هاپ ... دوستم که ندید کی بود و چی بود فقط گازشو گرفت و فرار کرد یه  10 متری هم دوید تا که دید بچه ها دلشون رو گرفتن دارن میخندن برگشت و انداخت دنبال من ، لامصب خیلی سرعتی بود ومجبور شدم بگم غلط کردم..رفتیم میدون امام ،ما هرجا میرفتیم یه عکس هم میگرفتیم، وسط میدون امام یه حوض بزرگ هست ک همیشه آب داره،کنار حوض ایستادیم بطوری که پشت ما مسجد امام توی عکس میفتاد،تقریبا همه لب حوض بودیم دقیقا یادم نیس اون لحظه این ترقه کبریتیا کوجا بود که من روشنش کردم انداختم زیر پای یکی از بچه ها اونم از ترس خودشا انداخت توی حوض.. بیچاره شانس اورد ک تابستون بودا و فقط شلوارش با کفشاش خیس شد البته دنبال من هم انداختا ولی این یکی سرعتش خوب نبود.رفتیم سمت پل خواجو ، پل خواجو قشنگتر و باحال تراز سی و سه پله.داشتیم میرفتیم  روی پل که چشم من به یه ماشین افتاد و کلیدای ماشین که توی صندوق عقب جامانده بود، نمیدونم چرا با اینکه پسر مظلومی هستم ولی گاهی کرم میریختم دکتر هم رفتمااا

بچه ها از ماشین رد شده بودن، من صداشون کردم..همه دور هم جمع شدیم و هرکی یه نظر داد که چیکار کنیم،من روبروی بچه ها و بچه ها روبروی من و پشت بچه ها به میدون یا فلکه خیابون و اونور خیابون و فلکه هم صدا وسیما بود و ماشین هم بغل ما بود و من هم کلیدارو درآورده بودم از ماشین، ماشینه هم شیش و دویست بود و مسافر هم بودن همینطور که وایساده بودیم من یهو به پشت سر بچه ا نیگاه کردم و گفتم بچا تکون نخورید و پشت سرتون رو نیگاه نکنید، بچه ها گفتن چیشده سرمو بردم نزدیکشون گفتم دوربین مخفیه..بچه ها از کجا میگی،؟ گفتم دوتا دوربین پشت این درختاس. گفتم بریم کلیدارو بدیم به باجه پلیس که ینی بچه های خوبی هستیم و این کار رو کردیم و بعدش بچه ها منتظر بودن تا یه گزارشگر بیاد و گزارش بگیره خب منم باید کم کم فرار میکردم ..که رفتیم توی خوده فلکه و بچه ها هم دنبال دوربین میگشتن و فهمیدن که اره ..(کات) ..یکی از بچه ها باورش شده بود که دوربین مخفیه و هی لباساشو مرتب میکردو هی به من میگفت کووو، دوربین کووو؟ من یه نیگاه بهش ،بچه ها یه نگاه بهش همه دلشون رو گرفتن و وسط فلکه و روی چمن ها غش کرده بودیم و هنوزم میگفت کووو دوربین مخفی..همه مردم هم به ما نیگاه میکردن،خسته شدیم ازبس به دوستمون خندیدیم رفتیم سمت چهارباغ خواجو تا چیزی بخوریم که چشمم به یه تابلو افتاده بود که میخواستم از خنده منفجر بشم که جلو خودمو گرفتم و به بچه هاگفتم وایسید، وسط چهارباغ روی نیمکتا نشستم و گفتم من با مهدی قهرم ، بچه هااا ... به مهدی گفتم خیلی نامردی خیلی بیمعرفتی ینی من غریبه بودم ینی ترسیدی ازت چیزی بخوام..بچه ها چیشده ؟ مهدی مگه من چیکار کردم..؟ من : تو مغازه میزنی نباید به ما بگی .خسیس. بی معرفت.. نامرد..با من دیگه حرف نزن..بچه ها.. چی میگی تووو ؟ من : من چی میگم پشت سرتون رو نیگاه کنید همه بچه ها و خوده مهدی برگشتن و اون تابلویی که نباید میدیدن رو دیدن نوشته تابلو (جوجه و مرغ سوخاری چوری ) قبل از اینکه مهدی برگرده و بچه ها روشون رو برگردن و منفجر بشن من فرار کردم از دست مهدی ، مهدی دنبال من و بچه ها روی زمین غلط میخوردن از خنده.. وقتی همه چیز ب ارامش رسید دیگه خواستیم برگردیم شب هم شده بود، ما شیش نفر بودیم دیدم خیلی نامردیه همه رو اذیت کردم به جز یه نفر، یه ماشین گرفتیم تا برگردیم محلمون کاری ک کردم گفتم اول یاسر برو بشین بعدش من بعدش بقیه.وقتی رسیدیم به بچه ها گفتم مدیونید اگه دست توجیبتون کنیداگفتم پیاده بشید که شدن بعدشم من گفتم راننده بگید چقد شد که دوستم حساب کنه و سریع پیاده شدم ، دوستم یه نیگاه به من.. و رفتیم اونور خیابون تا دوستمون بیاد، بیچاره کلی پول داد.. راسش همه شون تصمیم گرفتن یه بلایی سرم بیارن ولی خوشبختانه قسمت نشد بریم گردش دوباره باهم... خیلیا بهم میگن خرشانس ولی ای کاش توی این قرعه کشیای میلیونی خرشانس بودم..

نتیجه اخلاقی : هیچ وخ به یه شخصیت مظلوم اعتماد نکنید.


نوشته شده در شنبه 23 دی 1396 ساعت 11:50 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

میخوام براتون یهویی آرزوهای قشنگ کنم :  


الهی یهویی و بی دلیل دل مهربونتون شاد شه
الهی یهویی و بی دلیل گل لبخند روی لباتون بشکفه
الهی یهویی کاراتون راست و ریس شه
الهی یهویی امروز یه دوست خیلی قدیمی رو که باهاش خاطره های خوبی دارین ببینین
الهی یهویی خبر خوبی که مدتها منتظرش بودین امروز برسه بهتون
الهی یهویی دلتون هوای کودکی رو کنه و به دور از غم این دنیا، انقدر شادی کنید و بخندید که صدای خنده تون دنیا رو پر کنه
الهی یهویی از امروز زندگیتون تغییر کنه و بشه همونی که همیشه میخواستید
الهی یهویی امروز یکی از بهترین روزهای زندگیتون شه
و الهی هزار تا آرزوی قشنگِ یهویی، نصیب هرکی که داره اینو میخونه بشه
مهربونا ، روز و روزگارتون بخیر و خوشی
زندگیتون سرشار از عطر خدا


نوشته شده در دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 06:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

گاهی چه دلگیر میشوی از خدا و گاهی چه بی اندازه دلت برایش تنگ میشود؛ گاهی از حكمتش شاكی و گاهی راضی؛ گاهی مشكوك و گاهی مجذوب عدالتش میشوی؛ گاهی قدرتش در لبخند تو جاری میشود و گاهی در گریه ات؛ خدا همان خداست، فقط كاش اینقدر ما گاهی به گاهی نمیشدیم!

تویی كه كنار تخت خوابت پریز برق داری تویی كه تک فرزندیو توو ته دیگِ ماکارونی شریک نداری آره با توام ناموسن تو یکی دیگه از زندگی شکایت نکن

پیرمرده اونقدر تو حج به ستون شیطان محکم و دقیق سنگ میزد که
شیطان تو بلندگو اعلام کرد:
دوغ آبادی از ایران
یواش تر بزن حیوان، گولت زدم، ارث بابا تو که نخوردم روانی

تو اتوبوس عطسه کردم" واکنش حضار: زهر مار ، حالا همه مریض میشن . آقااااا شما میتونستی با آژانس بری محل کارت .خلاصه هرکسی چیزی بارم کرد. 

ده دقیقه بعد یه دختره عطسه کرد واکنش حضار : یاااا صاحب صبر عافیت باشه ایشالا خیره بخاری هارو روشن کنین آقا اون پنجره رو ببند یخ کردن همه !!!

ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ :
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺗﻮﻥ
ﮐﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮﮔﻔﺖ
ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ
۰۹۳۶ .....ﺍﺱ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ.بیاﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﺩﻝ ﻭ ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﻬﻢ
ﻣﯿﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻱ ﭘﻴﺎﻡ ﻫﺎﺷﻮﻧﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ
ﻫﺮ ﭘﻴﺎﻡ ۱۰۰۰ ﺗﻮﻣﻦ

 

 تمرین کنید که مثبت و امید دهنده باشید
هرگاه واژه ای امیدوارکننده به دیگران اهدا کنید
نه تنها احساس بهتری خواهید داشت
بلکه شخصیت مثبت خود را نیز،
 قوام بیشتری خواهید بخشید.
      امروز با خودم تکرار می کنم:
به لطف خدا همیشه بر دانایی
و آگاهی من افزوده می شود
     خوشبختی را نجو، که هرگز نخواهی یافت...
      خوشبختی همین لحظه توست...
لحظه ای که دنیا را با عمق بیشتری نگاه کردی،
 آنگاه در می یابی که هم اکنون
همه چیز در وجود خودم هست...
تنها كافیست عمیقا شاهد زندگی باشی...


نوشته شده در یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 06:16 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

دیماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

شاد باشید.............

"زمستان "،زمستان است

نگاه سردتو بر من زمستان است

صدای سرد تو بر من زمستان است

بهار چشم تو بر من زمستان است

به گرمی دل نمیبندم

دلم لبریز از سردیست

زمستون،تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

گلوله گلوله برف میاد

سرد هوا زمستونه

سرمای بی حد هوا

تن ادمو می لرزونه

برف که میاد از اسمون

سفید می شه درختچه ها

شادی داره صفا داره

بازی توی پس گو چه ها

وقتی زمستون می رسه

همش بخاری روشنه

باید پوشید لباس گرم

که وقت سر ما خوردنه

 


نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت 06:56 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یـــــــــــــلــدا مبارک

بلندترین شب سال مبــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــباد...

کسانی که دوست دارن جمله ایی برای شب یلدا به دوستاشون یا کلا به هرکی بگن و آرزویی دارن

توی قسمت نظرات بنویسید و ارسال کنید ک شب یلدا به نمایش گذاشته شود و ماهم به نوعی جشن بگیریم .

از الان بگم همتون شب یلدا دعوت هستید...

باتشکر: مدیریت وب

 


نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

وقتی یه ذهنیت خوبی راجع یه نفر داری

وقتی که فکر می کنی خیلی خوبه

بعد یهو یه چیزایی رو میفهمی...

یه چیزایی که مغزت هنگ می کنه...

یهو قفلی میزنی روش...

نمی تونی از فکر درای که اره؟فلانی؟فلان چیز؟بیخیال بابا؟؟؟!!!

اما یکم که با خودت فک می کنی میبینی واقعیت محضه...

کاش هیچ وقت ادما یه چیزایی رو راجع بعضی ادما نفهمن...

هیچوقت...

..............................................................


از خدا پرسیدم:

*چرا فاحشه ها قشنگ ترن؟؟؟

*چرا پسرای دختر باز جذاب ترن؟؟؟

*چرا ادمای سیگاری باحال ترن...؟؟؟

*چرا به اونایی که دیگران و مسخره می کنن بیشتر خوش میگذره؟؟؟

*چرا اونایی که خیانت می کنن دروغ می گن غیبت می کنن موفق ترن؟؟؟

خدا گفت:پیش من یا مردم؟؟؟!!!

دیگه حرفی نداشتم..

............................................................

آقا پسری که به عشقت میگی میذاری ببوسمت ؟

برای یه دختر خیلی سخته یه نفر دست بهش بزنه ... ببوستش...

وقتی عشقت سرشو میندازه پایین و میگه باشه...

اینو بدون که براش راحت نبوده...

کلی با خودش کلنجار رفته...همه چیز رو زیرپاش گذاشته و قبول کرده...

آهای پسر ایرونی با توام!

مرد باش و به یه بوسه رضایت بده ...

تو فقط اجازه یه بوسه از اون دختر گرفتی نه چیز دیگه ...

یه دختر احساسشو ... قلبشو میذاره کف دستش و میاد جلو ...

تو هم مرد باش و با احساست بیا ... نه با چیز دیگه ...!

چرا دست گل آلود شهوتت رو توی حوضچه زلال احساس میشوری ؟

میدونی مدیونی ؟

به تموم هم جنسای خودت مدیونی ...

به تموم کسایی که بعد از تو قراره با اون دختر برخورد داشته باشن مدیونی ...

در برابرشون مسئولی ...

چرااااااااا؟

چون تو دید اون دختر رو نسبت به همه عوض کردی...

چون تو ذهن اون دختر رو خراب کردی ... فکرشو مشغول کردی ...

آره برادر من مدیونی ... !

پس بخاطر دخترا نه !

بخاطر هم جنسای خودتونم که شده حواست بیشتر باشه ..

بخاطر دختر دار شدنت و دختر خودت حواست باشه....

گرچه کار هر دوشون اشتباهه ولی نکنین این کارو..

.........................................................................


ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ ، ﮔﻔﺘﯽ : "ﻗﯿﻤﺘﺖ ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ؟"

ﺳﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ ، ﮔﻔﺘﯽ : " ﺑﺮﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﯾﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ "!

ﺩﺭ ﺻﻒ ﻧﺎﻥ ، ﻧﻮﺑﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ " ﭼﻮﻥ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩ "!

ﺩﺭ ﺻﻒ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻧﻮﺑﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ "ﭼﻮﻥ ﻗﺪﺕ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩ "!

ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﻋﻮﺍﯾﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺳﺰﺍﻫﺎﯾﺖ " ﻓﺤﺶ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩ "!

ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﯾﻮﻡ ﺑﯿﺎﯾﻢ " ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯼ ﺁﺏ ﻧﮑﺸﯿﺪﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ "!

ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ "ﺩﯾﻨﺖ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯽ "!

ﺗﻮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻜﺮﺩﻱ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻲ : "ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ "!

ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻲ : "ﺗﺮﺷﻴﺪﻩ ﺍﻡ "!

ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ " ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺍﻧﺤﺼﺎﺭﻃﻠﺒﯽ ﮐﺸﯿﺪﯼ "!

ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺘﯽ : " ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﺩ "!

ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ ﺍﻃﻮ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ : " ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ "!

ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﻮﺷﮏ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ، ﮔﻔﺘﯽ : " ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﺍﺳﺖ "!

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻃﻼﻗﻢ ﺑﺪﻫﯽ ، ﮔﻔﺘﯽ : " ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺍﺳﺖ!!!

ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﯽ؟؟

ﺩﺭ ﭘﺲ ﻧﻘﺎﺏ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ، ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﺤﺾ ﺗﺎ ﮐﺠﺎ؟؟

ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ،ﺩﺭ ﭘﯿﺸﮕﺎﻩ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ

ﺁﻭﺭﯾﺪ ‏« ﻣﺮﺩﺍﻥ ‏» ﮐﺸﻮﺭ ﻣﻦ؟؟ !!


نوشته شده در یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 07:39 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یک عمر باید بگذرد
تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی
نه خوردنی بود نه پوشیدنی ,فقط دور ریختنی بود...
و چقدر دیر مفهمیم که
زندگی همین روز هاییست که
منتظر گذشتنش هستیم...
همیشه بیاد داشته باشیم و فراموش نکنیم.
"مقصد"همیشه جایی در "انتهای مسیر" نیست!
"مقصد"لذت بردن از قدم هاییست که بر میداریم!

..........................................................................................

نه چنان سخت که از عاطفه دلگیرشویم ،
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بدوخوب
لحظه ها میگذرند ،
گرم باشیم پرازفکروامید ،
عشق باشیم وسراسرخورشید ،
زندگی همهمه مبهمی از ردشدن خاطره هاست ،
هرکجاخندیدیم ،
هرکجاخنداندیم ،
زندگانی آنجاست ....

 " بی‌خیال همه تلخی‌ها


از شکست نترسید...
شما بارها شکست خوردید حتی اگه یادتون نباشه :
اولین باری که سعی کردید راه بروید افتادید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می شدید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید توپ رو گل کنید به خارج رفت مگه نه ؟
نگران تعداد دفعات شکستتون نباشید نگران تعداد دفعاتی باشید که می تونستید سعی کنید ولی نکردید.


نوشته شده در جمعه 17 آذر 1396 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
  سلام ..
 روز دانشجو رو به همه محصلان دانشجو ، اونایی که در آینده میخوان دانشجو بشوند و آنهایی که قبلا دانشجو بودن تبریک میگویییم بخصوص به شخص عزیز و گرامی خودم ..
الکی مثلا دانشجو هستم ..خب چیه نمیتونی یه دانشجو بودن رو به من ببینید ... حسودااااا



اینم بگم اگه جشنی چیزی گرفتید و کیک و شامی چیزی داشت
سهم منو هم بفرسید وبم......
منتظر کادوهاتون برای من ..هستم....
هرکی کادو نده بهم خودش میدونه و من...گفته باشم...
اصلا هم تهدید نکردم ...

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت 09:19 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

الان میدونید چه حســـــــــــی دارم ...
الان از اون حســــــــــایی دارم که نوشتنم نمیاد ...
خخخخخخ
بقول یکی از دوستای خوبم  شنیدیده بودید میگن چی بپوشیم ..حالا جدیدا مد شده میگن
" چی بنویسم "
خخخخخخخخخخخخ
.....

نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت 08:09 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز.....
تبریک به همه ......
برای تعجیل در ظهور حضرت بلند صلوات


....................................................................................



دیــــــــــــــــــــــروووووووووز.......






نوشته شده در یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 06:31 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام به دوستای خوبم. وقت این روزا از آخرین ماه پاییز بخیر...امیدوارم آخرین ماه پاییز رو به خوبی وخوشی سپری کنید .

به متولدین آخرین ماه پاییز، آذر ماهی ها.تبریک میگم، تولدتون پیشاپیش مبارک،


سلام..

یه سوال داشتم...

ما مسلمانیم؟

میدونین داشتم به اطرافم نگاه میکردم....همسن و سال های خودم...اصلا دهه اش مهم نیس..70...60...50...هرچی...

فقط حرفم با کسایی هست که مثل من میپرسن دین؟میگیم اسلام...میگیم مسلمانم....

با اونایی که توی مشخصاتشون نوشته شده مسلمان...

یه سوال...بچه ها چند تای ما قران رو کامل خوندیم؟

چند تای ما تفسیر قران رو خوندیم؟

چند تامون واقعا میدونیم دینی که داریم کاملا یعنی چی؟چه قوانینی داره؟

چند تامون همینجور توی روز پشت سر هم قسم به خدا میخوریم و عادتمون شده اینکار؟

چند تامون یادمون رفته یکی اون بالا داره نگاهمون میکنه؟

چند تامون نمازهامون رو سر وقت میخونیم تا خدا خوشحال بشه؟اصلا چند تامون نماز میخونیم؟

چند تامون تا یه مشکلی پیش میاد توی زندگیمون تا یه اتفاقی میوفته تازه یاد خدا میوفتیم؟

چند تامون به حرف های خدا گوش دادیم؟

هممون کلی اهنگ حفظیم اهنگ ها رو چند بار گوش میدیم تا یه وقت یه کلمه رو اشتباه نکنیم ولی چند تامون قران روحفظیم؟اصلا حفظ رو بیخیال اخرین بار که تا اخر خوندیم کی بود؟اصلا اخرین باری که خوندیم کی بود؟

تا یه مشکلی پیش میاد گله میکنیم که خدا یا اخه چرا همش برای من و.... چشممون رو به راحتی میبندیم روی تمام نعمت هامون...

خوش به حال اونایی که واقعا مسلمان هستن...اونایی که واقعا تسلیم هستن...اونایی که واقعا مومن هستن...اونایی که شایسته ی اسم مسلمان هستن...

 بهتره به خودمون بیایم...نگو وقت هست...هیچ کس از یه لحظه ی بعدش اطمینان نداره....

بهتره بیدار بشیم....

 بچه ها یه سوال...

ما مسلمانیم؟...


نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 12:10 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
.


نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396 ساعت 01:39 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
ســـــــــلام ..(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره ...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)

این خاطره کاملا واقعیه ومربوط میشه به دوره راهنمایی توی مدرسه..

نقش اصلی خاطره خودم و بقیه همکلاسیاو دوستانم....

داستان از اونجا شروع شد که یه روز توی مدرسه زنگ تفریح نشسته بودیم با بچه ها (زنگ تفریح که میخورد چون ینی بزرگ شده بودیم مث آدم استراحتمون رو میکردیم ولی خیلیها کرم میریختن) اون روز من وسط اون تعداد دوستان نشسته بودم ، ینی کافی بود تو مدرسه یکجایی افتاب پیدا کنیم همه اونجارو تصرف میکردیم و من چون با سرما خیلی بدم بین بچه ها مینشستم تا گرم ببمونم آخه این خاطره مال تو زمستونه، مدرسه های محل ما حیاط بسیار بزرگی دارن هنوزم هسستن.اون روز هم بارون اومده بود و اب هایی که جمع شده بود یخ زده بود، بچه ها باهم شوخی میکردن وسطاش من هم یه چیزایی میگفتم، سر یکی از همین شوخیا یکی از بچه انداخت دنبال کسی که باهاش شوخی کرد،با یه سرعتی میرفتن، خب همه داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو من دراومدم گفتم عجب سرعتی داره حسین، یهو حسین رفت رو هوا و اومد رو زمین، (بچه ها هم که خودتون میدونید معطلن یکی یه سوتی چیزی بده یا مثلا بخوره زمین فقط مسخرش میکنن)یهو همه ازخنده غش کردند ، منم عادت ندارم به این چیزا بخندم.مچاله شدم تو خودم آخه سردم بود، بیچاره حسین داغون شده بود، اومد پیش ما ، انگشتتش درد گرفته بود، یکی گفت شکسته و الان داغی نمیفهمی، من گفتم نه بابا نشکسته، فردا صبح که اومد دیدیم انگشتشو اتل گرفته ، برگردیم به همون روز ، زنگ خورد رفتیم کلاس، علوم داشتیم از همون بچه هایی توحیاط باهم بودیم دونفرشون با من هم نیمکتی بودند معلم علوم ما هم همیشه سرسنگین و معولی بود، تو حال خودم بودم که یهویی گفتم کفشای اقای سلیمی قشنگه هااا، دوستم گفت هااا ؟ گفتم کفشای آقای سلیمی میگم قشنگه، داشت نگاه میکرد که کفشای آقای سلیمی گیر کرد به هم و اومد بخور زمین خودشو جمع جور کرد، بچه های کلاس خودشون سفت گرفتن تا نخندن، بغل دستی من یجورایی بهم نیگاه میکرد، زنگ خورد رفتیم جای همیشگی بقول معروف سینه آفتاب، بغل دستیم اسمش یاسر بود توحیاط جلوی بچه ها بهم گفت تو چشات شوره ؟؟ گفتم من ؟؟؟ گفتم نه ..واسه چی اینو میپرسی.؟ گفتم تو گفتی حسین چ سرعتی داره خورد زمین ، گفتی کفشای سلیمی قشنگه خواست بخوره زمین ، گفتم بشین سرجات ، یکی از بچه ها رو شوخی گفت : از این که داره میره تعریف کن بخوره زمین ببینیم، من واسه اینکه ثابتشون بشه که اینطور نیس یه لحظه گفتم (یکی داشت میرفت بیرون مدرسه با دوچرخه) چقد قشنگ با چرخ میره ، نزدیک درب مدرسه بود یهویی یکی از معلما اومد و خوردن بهم و خورد زمین، بچه ها یه نگاه به من یه نگاه به اون یه نگاه به معلمه و رفتن رو هوا از خنده ..عجب شدااا بابا نخندید الکی دیگه هم که ول ندادن گیر دادن به من..زنگ خورد رفتیم سر کلاس ، تا معلم میومد 5 دقه آزاد بودیم و هنوز بچه ها داشتن میخندیدن بابت قضیه، یکی از بچه هایی که همیشه باهم بودیم گفت که بگو معلم میاد امروز ، گفتم خب خره معلمو مگه ندیدی صبح بودش خب میادش حالا واسه چی بگم این خرفات چیه ..یکم عصبانی شدم . 5 دقه بعد نماینده کلاس گفتم برپا من سرم پایین بود یه لحظه که سرموبالا کردم دیدم ناظم مدرسه س گفتم یاابالفضل نکنه ....

بله معلممون رفته بود و ما زنگ آخرهم بود باید میرفتیم خونه، ناظم که رفت اون تعداد بچه ها یه 10 نفری بودن با خنده و منفجرشدنشون کلاس رو بردن رو هواااا..و همشون هم به من نیگاه میکردن..تا اومدیم بریم خونه هی بهم گیر دادن به این یه چیز بگو به اون یه چیز بگو .تا رفتیم خونه (یه چیزی هم که مد میشد ول کن نبودن) مسیر رفت و آمد ما به مدرسه با چند نفر از بچه ها یکی بود .مسیرمون یه جاده باریک بود کنار جاده یه جوب بزرگ بود که آب داشت ، آبشم بعضی وقتا کثیف بود

یه قسمتی از مسیر خیلی باریک میشد یه پیچ میخورد بعد دوباره پیچ میخورد بعد مستقیم میشد اینهایی که با دوچرخه بودن پیاده میشدن این پیچو رد میکردن بعد دباره سوار میشدن ، علت این پیچ هم یه کانال فرعی بود به یه سمت دیگه ، اینها که پیاده بودن مث ما از رو کانال میپریدیم ، یکی بود همیشه بادوچرخه بود هیچ وخ پیاده نمیشد با دوچرخه این پیچ رو رد میکرد، ترمز که میخواست بگیره پاشو میذاشت به چرخ عقب، همیشه هم با سرعت میرفت بخصوص سر همین پیچ، اون روز صبح هم با اون چند نفر باهم بودیم و داشتیم میرفتیم نزدیک پیچ بودیم که جواد مث همیشه باسرعت ازمون رد شد ناخودآگاه من گفتم عجب سرعتی داره این جواد و پیاده هم نمیشه که داشتیم نگاهش میکردیم دیدیم جواد مستقیم رفت ، و با کتاب و دفتر و دوچرخه و خودش رفتن تو جویب.. کل اونایی اون اطراف بودن افتادن زمین و دلاشون رو گرفتن از خنده..جواد هم مث موش ابکشیده شده اومد بیرون رفت خونه،اون چند نفر دوباره بهم گیر دادن هی میخندیدن ، هی بهم میگفتن یکی چشم بزن..من یه چیزی میگفتم همون میشد..رسیدیم مدرسه نشستیم سینه آفتاب تا زنگ بخوره بریم کلاس و اونام داشتن قضیه رو برا بقیه تعریف میکردن میخندیدن..(یکی از بچه های مدرسه به دلایلی هروخ زنگ میخورد میرسید تومدرسه ) یکی از دوستان دراومد گفت میشه یکاری بکنی مهدی امروز یخده دورتر بیاد ساعت هم 8 شده بود گفتم الان پیداش میشه چیکار به من داره گفتم بس کنید دیگه..

به همون نام و نشون 10 دقه زنگ مدرسه رو دیر زدند و اون روز اصلا مهدی مدرسه نیومد، و تا اخر زنگ هم فقط میخندیدند

و یه مدتی گذشت و حرف زدنم برای چشم زدن اثری نداشت دیگه از سرشون افتاد ولی من نمیدونم چرا اون دو روز هر چیزی میگفتم خلافش میشد..چشمام هم شور نیستااا ولی میشد..

نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته دراثر خرافات نیست ، بخاطر بی احتیاطی خودمونه


    پ ن اول : شما دوستان عزیز هم میتونید در استندآپ کمدین وبلاگ به اسم خودتون شرکت کنید فقط کافیه خاطراتتون را برام ارسال کنید....

    

امیدوارم از دومین استند آپ کمدین این وبلاگ خوشتون اومده باشه ..
.ببخشید اگه بد اجرا کردم..


نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 05:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام دوستان عزیز و مهربونم...
خواستم دومورد رو تذکر بدم..
اول اینکه هیچــــــــــــــــــــی............
دوم اینکه همچنان دوستتون دارم ...
 سالروز درگذشت خواننده محبوب کشور رو به همه دوستارانش تسلیت میگویم..




  دوستای عزیز.

به مناسبت سال روز درگذشت خواننده محبوب خیلی از دختر پسرا،

شادی روحش صلوات..

راسی آهنگ وب هم بیاد مرتضی و خاطراتش تغییر کرد

هرکس دوست داشت در همین پست یه جمله برای مرتضی بنویسه.


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 08:04 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستای همیشه درصحنه وبلاگم...
امیدوارم حالتون خوب و روزای پاییزی خوبی سپری کرده باشید و داشته باشید..


آدما دوستای زیادی دارن و بعضی هاشون خیلی دوست داشتنی هستند
من هم یه دوستی دارم از دوستای قدیمی این وبلاگم هست

ازتون میخوام براش دعا کنید ، برا سلامتیش دعا کنید
دعا کنید حالش خوب بشه...

دوست خوبم ،برات دعا میکنم تا با آرامش برگردی و باز بهم سربزنی ، با توکل به خدا
از لطف همه سپاسگذارم
برای دعای خیرتون

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1396 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . دعاهاتون | |

سلام

هرکسی میتونه با توجه به این عکس ، هرچیزی که به ذهنش میرسه بگه

این عکس اولین چیزی رو که به ذهنتون و خیالتون میاره چیه ؟

........................................................


نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 07:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |






نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت 11:57 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام...
فصل پاییزتون بخیر وشادی ..
این پست رو از خاطرات و کامنتای دوستان از سال قبل مینویسم..
یاداور خاطرات خیلی شیرینه ...خاطرات رو بدون اسم مینویسم ...امیدوارم هرکسی بدونه خاطراتش کدومه...
.......................................................
کامنت اول ..

پاتو بردار (تکه کلامم)
یکی از خاطراتی که گفتم تعریف میکنم، من قبلا توی ساختمون نیمه کاره یا نسبتا قدیمی کار میکردم با همکارام.بیشتر وقتا توی خونه هایی کارمیکردیم که خب مابینمون وسایل خونه بود بیشتر وقتام کارمون هم دوماه اخر سال بود.
من همیشه و الان هرووخ یه چیزی سرراهم باشه و جلو دستاو پام باشه (میخواد وسیله باشه، پا باشه ، دست باشه، دماغ باشه، هرچیزی) میگم پاتوو بردار..توی ساختمون کار میکردیم توی ایستگاه پله من پایین پایین بودم و همکارم که بار اول بود باهم کار میکردیم طبقه بالا بود هیچ کسی هم دیگه نبود یه یخچالی اون پایین بود از این کوچیکا..
خب توی دستو پام بود من داشتم جابجاش میکردم و هعی میگفت پاتوو بردار، همکارم یه نیگاه به پایین انداخت که من باکی دارم حرف میزنمو میگم پاتوو بردار ...یه لحظه دیدم ابزار کارمون از اون بالا افتاد پایین و شکست دیدم همکارم نیس و یه صدایی میاد ترسیدم ..جناب خان چجوری بلند میخندید باسرعت رفتم بالا دیدم افتاده روزمین میگم چته افتادی، روشو برگردوندم دیدم داره غش میکنه از خنده واااا چیه ..میگه که تو به یخچال میگی پاتووو بردار ....میگم دیووونه زدی شیکستی ابزارو ..نه بابا تکه کلامم ..خلاصه اون روز من خودمو کشتم که بهش ثابت کنم که تکه کلامم اینه آخرشم نشد که ...هروخ منو میبینه میگه پاتوو بردار ..بابا زود قضاوت نکنید هممیشه

..............................................
کامنت دوم ...

ما ماهی عیدمون دو تا بودن منو داداشم بهشون میگفتیم عروس و داماد 4 سال بود که زنده بودنو خیلی دوسشون داشتیم یه روز یکی از ماهی ها مدتی بود از آب بیرون پریده بود و ما نمیدونستیم وقتی رسیدیم دیدیم تکون نمیخوره انداختیمش توی آب دیدیم بالا اومد یعنی مرده بود منو داداشم خیلی گریه می کردیمو کلی هم دعا می کردیم چون خیلی بهشون وابسته بودیم بعد یه ربع یهو دیدیم ماهی زنده شد یکی از بهترین خاطره هایی بود که
واقعا اون روز ایمان اوردم که خدا دعای بچه هارو قبول میکنه
.......................................
کامنت سوم...


زمانی که من بدنیا اومدم خونه ما خونه پدربزرگم بود ینی پدر بابام و اون زمان بابام جبهه حضور داشتن، تا اینکه من 1 ساله شدم و تازه راه افتاده بودم ..اگه یادتون باشه خونه مادربزرگا مرغ و خروس و حیوانات اهلی زیاد بودن ...پدربزرگ ماهم مرغ .خروس لاک پشت و گاو الاغ خر گربه خرگوش موش (باغ وحشه) داشتن..وقتی بخوایید مرغا رو هدایت کنید به لونشون میگن جا جا جا جا یا کیش کیش کیش.خب بچه بودم دیگه کلمات رو که نمیتوستم بگم .توی حیات بودم و مرغ و خروسا هم بیرون توی حیاط.من هم یه چوبه کوچیک دستم بود نه بچه باهوشی بودم رفته بودم سراغ مرغا و هدایتشون میکردم سمت لونشون و میگفتم کیش کیش کیش (البته میگفتم جیش جیش جیش) دیدی خدایی نکرده یکی فوت کنه خونوادش برا عزاداری میگن عزیـــــــزم الهی قربون بشم ازاینا /مامان من میدیه بود چیکار میکردم ازدم اتاق و از ذوق میگفت عزیــــــــــــــزم الهی قربونت برم .صدای مامانم رفته بود توی کوچه یکی از فامیلای دورمون داشته رد میشده ترسیده فکر کرده پدربزرگم فوت کرده اومده تو میگه چته مامان میگه پسرم چیکار میکنه .....هیچی اون خانومه هرچی از دهنش دراومده به مامانم گفته ..مثل اینا ..کوفت درد .زهر مارمرض ..یخده ارومتر ..

...............................................
کامنت تبلیغاتی ...

سپاس فراوان ..اگه توجه کنی ایده سری دومشه..سری اولشو برید به....
....................................
امتحان ادبیات
ماشین حساب

خاطره دارم از امتحان محاسبات فنی ..
...................................
این حرکت پسرعموتون چیزی نیس
اگه ه چیزی براتون تعریف کنم
فکرکنم رژیم بلند مدت میگیرید..
....................................................
یه سوتی جدید که مال دیشبه..
داشتم با تلفن حرف میزدم موقعه تموم کردن تماس
گفتم شرمنده و پشت سرش گفتم دشمنت
ینی خودم جواب حرف خودمو دادم
.................
یه خاطره هم دارم از این سوتی ینی سوتی نبودا
خودم تکه کلامم کرده بودمش اونوخ کسیکه واسه اولین بار میشنوید
فکر میکرد سوتیه و کلی میخندید یادم باشه براتون تعریف کنم خیلی باحاله...
هنوزم این تکه کلامو میگم..

آرشیو این خاطرات رو هرکسی خواستبگه ک آدرسشو بگم..

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 09:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


یک نقطه ی سیاه
کوچک که بودم یکروز در مدرسه معلم وارد کلاس شد و بلافاصله
یک ورق کاغذ سفید روی تخته چسباند و یک نقطه سیاه وسط آن کشید.
سپس به کناری رفت و به دیوار اشاره کرد و پرسید:
بچه ها این جا چه می بینید؟
همه یکصدا گفتند:
یک نقطه ی سیاه!
معلم لبخندی زد و گفت: بچه های خوبم دیوار به این سفیدی و بزرگی
تخته سبز به این عریضی و کاغذ سفید به این زیبایی را ندیده گرفتید و تنها همین نقطه ی کوچک را دیدید؟
و بعد ادامه داد: عزیزانم همیشه در زندگی سعی کنید اول سفیدی ها و زیبایی
ها را ببینید.
و این برای من درس بزرگی شد.


وبلاگسازی

اولش واسه سرگرمی و واسه اینکه همه وب دارن  میاییم  وبلاگ می سازیم

و از همه چیز می نویسیم و کلی دوست پیدا می کنیم

بعدش یا تو دنیای واقعی یا دنیای مجازی عاشق میشیم

و شروع می کنیم به نوشتم مطالب عاشقانه مثبت....

تا دعوامون میشه فوری از تنهایی و نامردی می نویسیم

وقتایی هم که همه چی آرومه عکسای دونفره و حرفای عاشقانه...

اگه رابطمون دو طرفه  بهم بخوره از خیانت و جدایی و جمله های

تیکه دار می نویسیم

اگه عاشقش بشیم و ولمون کنه و بره  کلا تلخ میشیم و تلخ می نویسیم

و گرنه تلخیمون فقط تا پیدا شدن کیس بعدی ادامه داره

و این روال وجود داره تا اینکه ازدواج کنیم

وقتی ازدواج کردیم وبلاگ دونفره می سازیم:

عاشقانه های من و آقامون(یا خانم خونه)

و تا قبل از پیدا شدن بچه، از قهر و آشتی و تفریحاتمون می نویسیم

و بعد واسه بچمون مطلب میذاریم: از طرف بابایی، از طرف مامانی

هروقت بتونیم میاییم سر میزنیم و همینطوری پیش میریم

تا اینکه بچه ها ازدواج می کنن و تنها میشیم

دیگه از خاطرات جوونی و خوشیای گذشته و حالمون مینویسیم

تا اینکه ی روز دیگه نیستیم که بنویسیم و

وبلاگ فرتــــــــــــــــــ


نوشته شده در شنبه 6 آبان 1396 ساعت 06:47 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
قبل از اینکه مطلب رو بخونید خواهش میکنم این حرفارو جدی بگیرید و بهش فکر کنید ، اگه قبول داشتید روزی چندبار این
متن رو بخونید .تنها تجویزی بود که میشه برای مرهم شکست زندگی پیدا کرد...



هر انسانی قصه ای دارد و هر قصه ای پایانی. من می دانم قصه ی لحظه های من نمی شود تکرار.

هر لحظه ی من منتظرِ قصه ای ست نو.نمی خواهم به زوال بکشانم لحظه ها را. من «لحظه» را «باور» دارم.
زندگی در سه بخش خلاصه می شود : حسرت دیروز، لذت امروز، ترس از فردا. می دانم
خیلی چیزها در گذشته جا مانده اما... نمی خواهم در کنج آغوش خاطره ها بستری پهن کنم. و بمانم در حسرت دیروز. میدانم این بار هم که می خواهم از جایم بلند شوم و قدم دیگری بردارم. باز هم ممکن است زمین بخورم. اماازترس زمین خوردن در فردا لذت قدم برداشتن در امروزم رااز خودم نمی گیرم. من باز به جاده می زنم. باز قدم دیگری بر می دارم با همه ی درد کشیدنم. من دیگر از زخمی شدن زانو هایم ترسی ندارم،. این حرف ،حرفِ راستی نیست. اما می دانم زندگی غرق شدن در  لذت قدم بر داشتن است. گاهی محوِ جاده می شوم. قدم برمی دارم و درد زانوهایم را فراموش میکنم. آه که این جاده چقدر زیباست. رسیدن زیباست. اما گاهی  مقصد هم رنگ می بازد. گاهی از مقصد هم رد می شویم . قدم برداشتن در جاده می ارزد به تحمل درد زانوهایم. پس باز هم قدمی دیگر بر میدارم. راه میروم. یک جاهایی اما خیلی خسته می شوم. آن وقت است که جای زمین نشستن «باید» بدوم. «می خواهم جاری شوم در امروز». می خواهم نور بپاشم به جهان. می خواهم این دنیای خاکستری ام را رنگ آمیزی کنم. شاید من نقاش ماهری نباشم اما... زندگی بومِ تمرین ماست. نمی گویم هیچ طرحِ اشتباهی نمی کشم در بومِ زندگی ام. اما طرح نازیبا بهتر از یک صفحه ی سفید ممتد و خالیست. شاید یک روز من هم نقاش خوبی شدم. و طرح زیبایی ریختم  در بوم زندگی ام.«می خواهم جاری شوم در امروز».

من نمی دانم آخر قصه ام چه می شود. اما می دانم بهترین نویسنده آن را می  نویسد.من به یک پایان

خوش می اندیشم. من به پایان خوش از قلمی که در دست  من به پایان خوش از قلمی که در

دست نویسنده ی زندگی ام است،. «ایــــــــــــمــــــــــــــــــان» دارم.

در این جاده دو ساک بیشتر در دست نمی توانیم داشته باشیم. میدانم که پایان خوش برای

 داستان زندگی یک انسان، سنگین بودن ساکِ خوبی ها. و سبک بودن ساکِ بدی هاست.

اگر پایان خوبی داشته باشیم. یک شروع زیباتر انتظار ما را می کشد.



نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 11:03 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

این روزا بی حوصله شدم و نمیدونم علتش چیست. به خیلی از دوستان سر زدم ولی کسی نبود. دوستای خودم هم نبودند.ینی کلا کسی این روزا نیست. بی حوصله و بدون حرف در یک سکوتی غم انگیزی داشتم قدم میزدم توی عالمه خودم که به این نوشته برخوردم.




این سؤال ، موجب دگرگونى شدیدى در زندگى عده اى ،
شده است.
انتظار ندارم بتوانید به سؤال من پاسخ دهید.
اما اگر در پنجاه سالگى هم نتوانید پاسخى براى آن بیابید ،
در این صورت ، حتم بدانید که زندگی تان را ضایع کرده اید.


آن سؤال این است:

" به خاطر چه چیزى باید از تو ، یاد کنند؟"


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 07:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاشت تو سینش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم, آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.نه دیگه... خدا گفت... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه.

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد. و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.....

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.

یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید. چرخید و چرخید. آسمون رعد زد و برق زد. دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته٬ با چشای سیاه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.

پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند.

تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.سینشو چسبوند به سینه آدم. خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.آدم با چشاش می خندید.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.

اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.





نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت 07:21 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


می دونم که خودت هم میدونی که اگه یه روز برای رکورد شکستن تو عشق نفس کم اوردی هنوز کسی هست که شاید رقیب اصلی تو باشه ولی همین که می خواد ازت جلو بزنه و چند متر ازت دور میشه و جلو میزنه! یه دفه یه نگاهی به پشت سرش هم می ندازه...همین که می بینه تویی,نمی میدونم شاید وجدانم میگه اگه بهت کمک نکنم بعدا پیشمون میشم... دستت رو میگیرم و با خودم میبرم! یعنی یه جورایی برای رسیدن به عشق کمکت می کنم که نکنه تو این راه نفس کم بیاری و ببازی.

نمیدونم اگه یک روز همین اتفاق برای من پیش می امد تو چکار می کردی؟تو این مسابقه اگه می دیدم که تو نفس کم اوردی و من دستت رو نمی گرفتم و بهت کمک نمی کردم و تو مسابقه رکورد شکنی می کردم این رکورد اصلا برام ارزشی نداشت چون باعث شد به خاطر غرورم عزیزترین کسی رو که تو زندگیم داشتم ببازه...

تو این مسابقه دستت رو گرفتم برای این که بدونی هنوز  عاشقی از تو عاشق تر هم هست،مثل من که بد جوری عاشقت شدم،اون هم از نوع زمینی و پاک و کشنده! که ممکنه اثر این عشق از سم خوردن هم بیشتر باشه! درسته بعضی ها به خاطر نرسیدن به عشقشون به طریق های متفاوت خود کشی میکنن اما این رو بدونین که خود عشق هم میتونه باعث خودکشی بشه! البته اگه این عشق پاک و زمینی باشه!  اما راستشو بخوای من عاشقی رو نمی خوام و نمی خوام عاشق باشم آخه عاشقی دووم نداره:

         دوستی را می پرستیم  چون که پایانی ندارد



امشب بغض شكوه هایم تركیده است،

 می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شبهای بی قراریم را وآوای غمناک مرغ عشقم را

،پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار . لحظه های پریشانی ام را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز سر می دهند

 نجوایی نیلی میبخشم ، با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت ،خزانم را نوید بهاری دیگر میدهم، شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند .

گفتی وقتی می آیی که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم!!!!.

وقتی می آیی که غروب دریا ،ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیهء قدومت سازم .

هنوزم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون ، باورت کرده بودم چون گفته بودی

عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است ، گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند.

گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند. وقتی پرستوها افسانه کوچ را روایت کنند

 و وقتی یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایشان بنویسند

گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد

. وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و

              محبت را از لبخند صداقت را از گل سرخ ، و راز را از گل شب بو..............

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم.


سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت.

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگربدانم روزی تو خواهی فهمید که من دوستت دارم..




نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1396 ساعت 11:40 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




هر آنچه برای پائیز نگفته ام برای تو خواهم گفت ، از تو ...

خودم را با سفیدی نرم گونه ات می سایم تا پاك شود هر آنچه از گذشته داشته ام .

كمی روان می شوم در كوچه پس كوچه های روشنی در لابه لای آسایش ،‌ چه غوطه ورانه به پیش می روم ! ، انگشتان پاهایم سِر

می شوند . می خواهم كرختیِ شان را لمس كنم .

اصلا می خواهم آدمكی برفی شوم برای تعدادی كودك بیكار و پر نشاط .

برف خواهم خورد ، مهم نیست با شیره یا بدون آن .

سُر خواهم خورد .

سرد خواهم شد .

كنار آتشی خواهم رفت درون دلّه ای سوزان تا اندكی گرم شوم با خوردن سیب زمینی بو داده شده درون آن تنها با تعارفی زلال و صمیمی 

شال گردنم را به دور چشمانم خواهم بست ! تا نبینم سردی را و فقط بشنوم گرمی خنده هایشان را از برف بازی های آتشین كودكانه .

برای گنجشكانِ پُف كرده دانه ای خواهم شد سبز !

سورتمه ای میخواهم بی گوزن . بی نشان . می خواهم خود سوار آن شوم . تمام بدی ها را سوار آن كنم و ببرم به كهكشانی دور تر یا جایی بی نشان ! .

می خواهم لَختی از این سیاهی ها دور شوم ، تا بی حسی محض تمام وجودم را حس دار كند .




نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396 ساعت 07:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |