زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام ....
ان شالله که حال همه دوستان خوب باشه در کنار خونوادتون ...

اول اینکه این پست ثابت میمونه برا بقیه مطالب هم برید پایین تر..
از امروز ینی شنبه 20 آذر ماه میخوام حالتون رو خب کنم و یه پیشنهاده خوبی بدم ...
از امروز میخوایم به خدا بیشتر نزدیک بشیم و روزی یک صفحه از قرآن رو با معنی بخونیم ینی یه ختم قرآن داشته باشیم بعد از 603 روز ..
 هر روز شماره صفحه و نام سوره و تعداد آیاتی که باید خونده بشه هر روز بروز میشه...
درضمن هرکی دوست داشت شروع کنه باهرنیتی که دوست داره .من خودم این ختم روبه نیت اول فرج آقا امام زمان ، دوم به نیت شفاهمه مریض ها ، سوم به نیت همه دوستان خوبم در دنیای مجازی برای موفقیت در همه عرصه ها در زندگیشون و سلامتتیون...
درضمن کسانی موفق نشدن از 20 آذر سال 95 با ما شروع کنن، اشکال نداره از صفحه امروز شروع کنید. ما این ختم رو همیشه ادامه خواهیم داد تا زمانی که زنده باشیم.

.................................................................................................................................

امروز 1395/12/07 تلاوت قرآن کریم صفحه 79 سوره النساء آیه 12 تا 14




نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام به همه دوستای عزیزم ..پیشاپیش مبارک عیدتون ..یادش بخیر قدیما.... موقع رسیدن آخرین ماه سال بخصوص روزای آخرش..چه شور و شوقی بود برامون...مدرسه ها رو تعطیل میکردیم .ماهی قرمز میخریدیم تا روزعید ینی سال تحویل میمردند دوباره میرفتیم میخریدیم ...

 

 

آقایون خونه دار، خانمای خونه دار ، فرش میشوریم براتون ، خونه رو براتون میتکونیم ..

خدمات خرید و نوسازی، ایناهم انجام میدیم ..خیلیم ارزووون

برای خدمت رسانی فقط کافی یه نظر بذارید ..واللاااااااا

پیشنهاد میکنم الان گل شبو نخرید ...آخه گلشبو الان گرووونه..

روز خود عید  مفتی میدن ..باور کنید.. توی محلمون که اینطوریه ..

وقتی آخر سال میشه ،دلم میگیره،اصلن میدونید چیه..؟

شاید بعضی هااا با اومدن ماه اسفند و آخر سال خوشحال بشن و جشن بگیرن و شوق و ذوق مراسمات و مقدمات عید رو انجام بدن...اما بعضیام هستن که وقتی این روزا میرسه ، توی دلشون ،متنفر از این ایام هستند..توی کشورمون که با منابعی که داریم که هر فرد ایروونی میتونه یه ثروتمندی برای خودش باشه،تنگدسی و فقر فریاد میزنه.که همش تقصیر مسئولین بی کفایت کشوره،این روزا برای اون دسته از هم وطنای عزیزم خیلی سخت میگذره .برای همین دلم میگره، همیشه از خدا خواستم چنان قدرتی بهم بده تا یاری و همراه هموطنانم باشم. ولی حیف که دستم برای یاری، برای همه هموطنانم کوتاهه......

چی میشد یه بار تصمیم میگرفتیم برای همدردی با این هموطنانمون لباس نو نپوشیم یا حداقل هرکس توی محله خودش کسی رو میشناسه برای اونم لباس نو تدارک ببینه .اینطوری یا همه مون بوی عید رو حس میکنیم یه حس نمیکنیم...


بنظرتون با 45000 تومن یارانه که تازه دولت منت هم سرمون میذاره ،

چند کیلو آجیل میشه خرید ،؟

چند کیلو میشه میوه خرید؟

برای مهمونامون که اگه شب خواستیم نگه شون داریم برای شام ، چقد گوشت میشه خرید؟

 

حرف که زیاده، دردها هم زیاده ، تحملمونم زیاد ، اما دلمون صافه. البته شاید تا یجایی تحملمون زیاد باشه..

بقیه حرفارو با این عکس ...درک کنید .....


نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت 08:45 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون دومین ماهش گذشت وسومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

اسفند ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک... اسفند عجب ماهی شده امسال..

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …



یادش بخیر :
اوج زمستون
کوچه های برفی
سردی زمین
حس سرمای عجیب انگشتهای پا
عجله برای رسیدن به خونه
ولی
گرمای خونه و مادری که بهار و زمستون نداشت …

دوست دارم برگردم اون دوران که بابام بیدارم میکرد و میگفت : پاشو ببین چه برفی اومده …

نوشته شده در شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 09:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

خوردن شیرینی خیلی راحته ...

خواندن داستان شیرین هم راحته ...

اما پیدا کردن دوست شیرین خیلی خیلی سخته..

.

.

شما چطوری منو پیدا کردید؟؟؟

والااااا مردم چه شانسایی دارن..laughlaugh

..................................................

دختره رفته میكانیكی میكانیك میگه برو یه لیتر روغن بگیر دختره گفته سرخ كردنی یا پخت و پز؟

میگن میكانیكه انقدر خودشو با تسمه پروانه زده كه سیاه و كبود شده....surprisedevil

......................................

لباس ها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز...

در درازای زندگی لباس باش و درپهنای آن برنج ...

اگرهم عمق این مطلب رو نفهمیدید بدان که تنها نیستی ..

آخه منم نفهمیدم ...laugh

........................................

غضنفر میره جبهه بعد از دو روز برمیگرده میگن :

چی شد اینقدر زود برگشتی؟

میگه بابا اونجا به قصد کشت تفنگ بازی میکنن..devilsurprise

..................

و اما کلام آخر من در این پست که شاید مهم باشه براتون...

اولا سلام دوستای گلم .امیدوارم از چندتیکه طنز بالا خوشتون اومده باشه ..

راسش به دلایلی که بعضیا میدونن این روزا ینی تا آخر سال حضور کمرنگی خواهم داشت و فقط بعداز ظهرا هستم و ممکنه نتونم به نظرات و محبت های شوما دوستای گلم پاسخ بدم و جبران مهر و مهربونیتون رو بکنم. امیدوارم منو توی این مدت که شاید نباشم ببخشید، سعی میکنم حضور پیدا کنم. مراقب خودتون باشید ، موفق باشید.

باتشکر

مدیریت وب ..داداشی



نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت 08:26 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام مجدد...
این پ ن جدید....
دهه فجر و روز پیروزی انقلاب اسلامی رو در روز 22 بهمن ماه 57 به همه مردم عزیز ایران تبریک میگویم ..
مسلما خیلییییی از شماها در راهپیماییو جشن 22 بهمن شرکت خواهید کرد حالا به هر دلیلی ، یکی بخاطر انقلاب ، یکی بخاطر انسجام ملی و وحدت ، یکی بخاطر دوربین های تلویزیون، یکی هم واسه تفریح و یا حوصلش توی خونه سر رفته ، یکی هم حتما بخاطر گرفتن عکس سلفی با خیلی ازچیزا یا آدما......اگه رفتید به هر دلیلی بهتون خوش بگذره ، یادتون نره حتما مشت بزنید توی دهن هرکی ناراحتتون میکنه...
22 بهمن روز ازخود گذشتن ، روز آزادی ما مبارک .........
یه چالش عکس :
کسانی که در راهپیمایی 22 بهمن شرکت میکنن عکس بگیرن از خودتون از جمعیت از هرچیزی که به نظرتون جالب میاد
به بهترین عکس جایزه میدم...
به بهترین چالش جایزه میدیم
پس چالش ما عکسی از از راهپیمایی..
منتظر ارسال عکساتون هستم..


نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1395 ساعت 08:40 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1395 ساعت 05:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ای کاش زندگی الان , توی کودکی ما بود.مهربون بودیم، وفادار بودیم
ساده بودیم. کم توقع بودیم . راحت بودیم.
صداقت داشتیم .چون کودک بودیم.



با تو خاطره هایم تازه می شوند هر روز هر شب

با تو شعرهایم تازه می شوند در این سکوت دلتنگ

با تو - فقط با تو - معنا میگیرد زندگانی پوچ من

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

تو تک نگار قصه ی  لیلی و مجنون منی

تو تک سوار قلب خسته  منی.


 قفس داران سکوتم را شکستند. دل دائم صبورم را شکستند.

به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند.

مرا از خلوتم بیرون کشیدند. چه بی پروا حضورم را شکستند.

تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند.




اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه،

مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،

اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه.



 من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خواب های رویائی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم؛ پر شدم؛ ز زیبایی




عشق جامی است كه آنرا سر میكشیم بی آنكه بدانیم شراب است

یا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشیدن آن حس خوبی داریم....




دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است



خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گریه کرد، زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود


نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت 12:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون یکماهش گذشت و دومین ماهش فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

بهمن ماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

سهم کیک تولد من یادتون نره ...

شاد باشید.............


آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد …

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند …
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن …
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …


دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان ؟
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان
بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا بود زمستان
گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان
بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید
با این همه باز اهل وفا بود زمستان
غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان …

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان آرام راه می روی که سر نخوری !
گونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیبت به هم مچاله شده
معصومانه به زمین خیره ای
چه قدر دوست داشتنی شده ای
حرفم را پس میگیرم
من عاشق زمستان نیستم ، عاشق توام …
.

نوشته شده در جمعه 1 بهمن 1395 ساعت 12:34 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

الان میدونید چه حســـــــــــی دارم ...
الان از اون حســــــــــایی دارم که نوشتنم نمیاد ...
خخخخخخ
بقول یکی از دوستای خوبم  شنیدیده بودید میگن چی بپوشیم ..حالا جدیدا مد شده میگن
" چی بنویسم "
خخخخخخخخخخخخ
.................................
اگه دوست دارید از نوشته و پست یهویی الانم لذت ببرید برید ادامه مطلب.....
....
.

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 28 دی 1395 ساعت 06:49 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
 
ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)..

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم سامان جان....

دوتاخاطره تعریف میکنم هردوتاشم واقعیه..

تاحالا شده بخواهید یه عکس خونوادگی با مادر و داداشا و اینایی که خواهر دارن با خواهرتون بگیرید، زمان قدیم وقتی میخواستن گذرنامه بگیرند به جز پدر خونواده بقیه باید گذرنامه شون دسته جمعی باشه اینو از باباهاتون بپرسید ،خب ماهم برای گذرنامه میخواستیم عکس بگیریم دسته جمعی من و مادرم و داداشام. این اولین باری بود که ما همگی درکنار هم بودیم شاید چسبیده به هم و این یکم برامون عجیب بود عجیب که نه ولی خب دیدید مثلا یه حس جدیدی بهتون دست میده چه حالی دارید حس ما اون لحظه لبخند بود و یجور خجالت . خب رفتیم داخل اتلیه و عکاس اومد و مارو راهنمایی میکرد کجا بایستیم و اینا ...داداش کوچیکه هی تکون میخورد ینی صاف واینمیساد خخخخ یه لحظه صاف وایساده بود .عکاس اومد عکس بگیره داداشم نشست عکاس و ما بجای تعجب زدیم زیر خنده .عکاس گفت چرا نشستی کوچولو.. هیچی دوباره از اول اینبار همه ژست عکس گرفته بودیم که عکاس اومد عکس بگیره من خنده م گرفت زدم زیر خنده و همه مون زدیم زیر خنده ..خخخ دیگه خنده مون هم بند نمیومد عکاس از رفتارمون کلافه شد گفت من میرم هروخ اماده شدید بگید تا بیام.خلاصه تا اومدیم عکس بگیریم کلی عکس خراب کردیم و خندیدیم آخرشم عکسی که گرفتیم لبخندمون شبیه خنده س (درواقعه من که توی عکس دارم زبونمو گاز میگیرم تا نخنده م ) هنوزم اون عکس رو داریم ..

اما خاطر دوم و جذابیت این خاطره...

دیدید بعضی وقتا یه شخصیت هایی درکنارتون هستن ک کاملا مظلوم ساکت آروم و آزارشون هم به یه مورچه هم نمیرسه یکی مث من...اما درونشون شخصیتی جالب و شوخ و هیجانی و تیکه انداز  و بودن باهاشون یه روز خاطرانگیز براتون ثبت میشه اونم مثلا توی یه گردش روزانه توی سطح شهر مث من.. .میخواهید امروز درکنار این شخصیت یه گردش کوچولو داشته باشیم ولذت ببریم اونم در کنار کسی مث من...

نقش اول من ، دوستان و خیابونای شهر و جاهای دیدنی اصفهون...

یه نکته : چوری میدونی چیه ؟ خخخ  (ما به همون جوجه مرغ میکیم چوری)(این اسم چوری اسم مستعار یکی از دوستامه، که بهش خواهیم رسید.)

با بچه های قرار گذاشتیم یکجایی و همه اومدن و رفتیم توی سطح شهر بگردیم اونم با پای پیاده توی محدوده چهارباغ و جای دیگه .اون موقعه رودخونه زاینده رود آب داشت. رفتیم سی و سه پل کنار آب و روی خوده پل و شیطنطت های نوجوانیمون با بچه ها سربه سرگذاشتن مردم و اینا البته من جزء این بچه ها نبودمااا فقط دنبالشون بودم هییی هم میگفتم نکنید زشته بی فرهنگاا، یکی از بچه ها حقیقتی  گفت که خودت این آتیش رو روشن میکنی حالا میگی زشته (منم دیدم حرف حق تلخه چیزی نگفتم) رفتیم چهار باغ و میدون امام قبلش رفتیم توی کاخ موزه چهل ستون، توی فضای بیرونی کاخ مث پارک و اونجا یه سری تنه های بزرگ درخت اما توخالی بود که بچه ها عکس هم میگرفتن دوربینش مال من بود از این قدیما اون موقعه موبایل نبود که .بچه ها میرفتن توی این تنه ها وایمسادن و عکس میگرفتن، یبار من از پشت رفتم توی تنه درخت و یواشکی اومدم پشت یکی از بچه ها که میخواست عکس بگیره، توحالت ژست گرفتن بود که من یهو صدا سگ دراورم هاپ هاپ هاپ ... دوستم که ندید کی بود و چی بود فقط گازشو گرفت و فرار کرد یه  10 متری هم دوید تا که دید بچه ها دلشون رو گرفتن دارن میخندن برگشت و انداخت دنبال من ، لامصب خیلی سرعتی بود ومجبور شدم بگم غلط کردم..رفتیم میدون امام ،ما هرجا میرفتیم یه عکس هم میگرفتیم، وسط میدون امام یه حوض بزرگ هست ک همیشه آب داره،کنار حوض ایستادیم بطوری که پشت ما مسجد امام توی عکس میفتاد،تقریبا همه لب حوض بودیم دقیقا یادم نیس اون لحظه این ترقه کبریتیا کوجا بود که من روشنش کردم انداختم زیر پای یکی از بچه ها اونم از ترس خودشا انداخت توی حوض.. بیچاره شانس اورد ک تابستون بودا و فقط شلوارش با کفشاش خیس شد البته دنبال من هم انداختا ولی این یکی سرعتش خوب نبود.رفتیم سمت پل خواجو ، پل خواجو قشنگتر و باحال تراز سی و سه پله.داشتیم میرفتیم  روی پل که چشم من به یه ماشین افتاد و کلیدای ماشین که توی صندوق عقب جامانده بود، نمیدونم چرا با اینکه پسر مظلومی هستم ولی گاهی کرم میریختم دکتر هم رفتمااا

بچه ها از ماشین رد شده بودن، من صداشون کردم..همه دور هم جمع شدیم و هرکی یه نظر داد که چیکار کنیم،من روبروی بچه ها و بچه ها روبروی من و پشت بچه ها به میدون یا فلکه خیابون و اونور خیابون و فلکه هم صدا وسیما بود و ماشین هم بغل ما بود و من هم کلیدارو درآورده بودم از ماشین، ماشینه هم شیش و دویست بود و مسافر هم بودن همینطور که وایساده بودیم من یهو به پشت سر بچه ا نیگاه کردم و گفتم بچا تکون نخورید و پشت سرتون رو نیگاه نکنید، بچه ها گفتن چیشده سرمو بردم نزدیکشون گفتم دوربین مخفیه..بچه ها از کجا میگی،؟ گفتم دوتا دوربین پشت این درختاس. گفتم بریم کلیدارو بدیم به باجه پلیس که ینی بچه های خوبی هستیم و این کار رو کردیم و بعدش بچه ها منتظر بودن تا یه گزارشگر بیاد و گزارش بگیره خب منم باید کم کم فرار میکردم ..که رفتیم توی خوده فلکه و بچه ها هم دنبال دوربین میگشتن و فهمیدن که اره ..(کات) ..یکی از بچه ها باورش شده بود که دوربین مخفیه و هی لباساشو مرتب میکردو هی به من میگفت کووو، دوربین کووو؟ من یه نیگاه بهش ،بچه ها یه نگاه بهش همه دلشون رو گرفتن و وسط فلکه و روی چمن ها غش کرده بودیم و هنوزم میگفت کووو دوربین مخفی..همه مردم هم به ما نیگاه میکردن،خسته شدیم ازبس به دوستمون خندیدیم رفتیم سمت چهارباغ خواجو تا چیزی بخوریم که چشمم به یه تابلو افتاده بود که میخواستم از خنده منفجر بشم که جلو خودمو گرفتم و به بچه هاگفتم وایسید، وسط چهارباغ روی نیمکتا نشستم و گفتم من با مهدی قهرم ، بچه هااا ... به مهدی گفتم خیلی نامردی خیلی بیمعرفتی ینی من غریبه بودم ینی ترسیدی ازت چیزی بخوام..بچه ها چیشده ؟ مهدی مگه من چیکار کردم..؟ من : تو مغازه میزنی نباید به ما بگی .خسیس. بی معرفت.. نامرد..با من دیگه حرف نزن..بچه ها.. چی میگی تووو ؟ من : من چی میگم پشت سرتون رو نیگاه کنید همه بچه ها و خوده مهدی برگشتن و اون تابلویی که نباید میدیدن رو دیدن نوشته تابلو (جوجه و مرغ سوخاری چوری ) قبل از اینکه مهدی برگرده و بچه ها روشون رو برگردن و منفجر بشن من فرار کردم از دست مهدی ، مهدی دنبال من و بچه ها روی زمین غلط میخوردن از خنده.. وقتی همه چیز ب ارامش رسید دیگه خواستیم برگردیم شب هم شده بود، ما شیش نفر بودیم دیدم خیلی نامردیه همه رو اذیت کردم به جز یه نفر، یه ماشین گرفتیم تا برگردیم محلمون کاری ک کردم گفتم اول یاسر برو بشین بعدش من بعدش بقیه.وقتی رسیدیم به بچه ها گفتم مدیونید اگه دست توجیبتون کنیداگفتم پیاده بشید که شدن بعدشم من گفتم راننده بگید چقد شد که دوستم حساب کنه و سریع پیاده شدم ، دوستم یه نیگاه به من.. و رفتیم اونور خیابون تا دوستمون بیاد، بیچاره کلی پول داد.. راسش همه شون تصمیم گرفتن یه بلایی سرم بیارن ولی خوشبختانه قسمت نشد بریم گردش دوباره باهم... خیلیا بهم میگن خرشانس ولی ای کاش توی این قرعه کشیای میلیونی خرشانس بودم..

نتیجه اخلاقی : هیچ وخ به یه شخصیت مظلوم اعتماد نکنید.


نوشته شده در پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 11:50 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


آدمک آخردنیاست بخند...

آدمک عشق همین جاست بخند...

دسته خطی که توراعاشق کرد...

شوخی کاغذی مابودبخند...

آدمک خرنشوی گریه کنی...

کل دنیا سراب است بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی...

به خدامثل توتنهاست بخند...



ای زمانه من از این گردش تو سیر شدم
بس که آزرده شدم خسته و دلگیر شدم

ای مرگ چرا در آغوش نمی گیری مرا ؟
به خیالت جوانم ؟ به خدا پیر شدم

این پست جهت لــــــــــــــــــــوووس کردن خودم بود

و هیچ ارزش دیگری ندارد.....



نوشته شده در چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 08:29 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

این تیتر بالا شما رو یاده چی میندازه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این بشر دوپا که خدا خلقتش کرده که مجودیست برتر از هر موجودی دیگر،آخرش کجا رو میخواهد تصرف کند وقتی در این دنیای فانی نهایتش 80 سال عمر میکند و زمانی به پایان این زندگی خواهد رسید،که چیزی از این دنیا به دنبال خودش نخواهد برد،هرچیزی تلاشی داره توی دنیا ، اما برای چی ؟برای کی ؟...

یه انسان برای زنده بودن تا همون 80 سال نیاز به یه آب، یه غذا،یه تحرک،یه سرپناه و یه ایمان، ایمان به کسی که خلقش کرده داره،بیشتر از این به چیزی دیگه احتیاج داره،ثروت و مال و اندوخته یه چیزی اضافیست که برای انسان موقعه مرگش دردسر..تنها چیزی که از آدمیت بجا میمونه اون هم موقعه مرگش ، محبت و مهربونیشه، اخلاقشه، رفتارشه،و اون چیزی که مردم خواهند گفت هنگام تشییع جنازه، بعدش که فراموش خواهد شد وقتی زیر خاک رفت حتی فرزندانش فراموش خواهند کرد.

راسش امروز توی  مرده شور خونه به اون میت که نگاه میکردم چیزی ندیدم جز چندتیکه پارچه سفید ....

چیزی ندیدم جزء شبیه همون بدنی که وقتی از شکم مادر بیرون میاد با این تفاوت که یکم قدش بلندتره و با این تفاوت که این بار زیر خاک نهاده میشه...من ثروتشو ندیدم، خونه و زندگیشو ندیدم که دنبال خودش ببره، دستاش خالی بود ، خالیه خالی ....

تنها چیزی که دنبالش بود اعمال ورفتارش که اونم هم کسی نمیبینه چون کسی نمیدونه اعمالش چی بود ، خودش میدونه و خدایش....

یه چیز جالب ..چند وقتی جناب عزراییل توی محل ما به کسانی که اسمشون شعبان یا شعبانعلی باشه گیر داده و مرگشو بهش تقدیم میکنه

تا الانم 3 تاشونا برده ..امیدوارم کسی اینجا اسمش شعبان نباشه...

پیشنهاد میکنم ینایی که اسمشون شعبان یا نسبتی باهاش دارن دم پره یا دردسترس عزراییل نباشید

امروز سه شنبه س، برای غافلگیری اموات ، گذشتگان، شهداء و خودمون یک صلوات بفرستید



نوشته شده در سه شنبه 14 دی 1395 ساعت 11:43 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

قبل از سوالم ، خواهش میکنم خودتون رو توی اون شرایطی که عرض میکنم واقعا قرار بدید ..

فرض کنید شما بین جمعیت حاضر در عکس زیر هستید

و شما درحال رفتن به یه مسیری یا مکانی هستید و توی حال خودتون هستید، از بین این جمعیت یه جوانی مثلا 25ساله بیاد سراغ شما و بعد از سلام بهتون یه چیزی بگه :

آقا ، خانم :

پدر و مادرم منو رها کردن ، من گم شدم ، میشه به من کمک کنید پدر و مادرمو پیدا کنم ؟؟؟

پدر و مادرمو ندیدید..؟؟؟

تو این حالت عکس العمل شما چیه ؟؟

همین الان که این متن رو خوندی عکس العملتون چی بود ؟؟؟؟

شما در جواب اون جوان بهش چی میگید...؟؟؟؟؟

واینکه کلا نظرتون در مورد چنین اتفاقی چیه از همه جهات ..؟؟؟

به وقتش علت این نظر سنجی رو در پست پایین خواهم گذاشت امیدوارم به واقعیت این نظرسنجی پی ببرید..؟

سپاسگزارم..



نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 08:03 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام .پست بالایی وبمو با دقت خوندید . همون جوان 25 ساله رو میگم...

چرا کسی به عمق جریان پی نبرد ؟

چرا همتون فکردید اون جوان ممکنه یه مزاحم باشه یا یه دیوونه؟

ینی یه پدر میتونه فرزندشو رها کنه حتی اگه بداخلاق باشه ؟

ینی یه پدر فرزندشو دوست نداره ، ینی یه پدر قلب مهربونی نداره؟

یه مادر چی ؟

مادری که جونشو میده واسه فرزندش، مادری که شام نمیخوره تا فرزندش گشنه نخوابه، مادری که تا نصف شب بیدار میمونه تا فرزندش بیاد خونه بهش بگه شام خوردی ؟کجا بودی عزیزم نگرانت بودم اونوخ سرش داد میزنیم .اونوخ یه مادر مهربون چطور میتونه فرزندشو رها کنه

به چهره معصوم این پدر و مادر نیگاه کنید. به اشکاشون نگاه کنید..

زمانی که ما بدنیا اومدیم تا وقتی که تونستیم روی پای خودمون بایستیم و کارای خودمون رو خودمون انجام بدیم ازمون مراقبت کردن، بزرگمون کردن ، پدر مادرامون وقتی به سن پیری میرسن، مث بچه هامیشن و نیاز به مراقب دارن، مث دوران طفولیت ما، که اینجا ما باید جبران زحمت هاشون، محبت هاشون، مهربانی هاشون رو بدیم.

آیا تا حالا این کارو کردیم ..؟ تا حالا چند بار روی ماهشون رو بوسیدیم..؟

قدر پدر مادراتون رو بدونید،

یه صلوات هم بفرستید واسه شادی روح اون دسته ازپدر و مادرانی که در بین ما نیستند.....

اللهم صلی علی محمد وال محمد وعجل فرجهم.


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1395 ساعت 08:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

بنظرتون چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه...؟؟؟




نوشته شده در شنبه 11 دی 1395 ساعت 08:05 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

گاهی چه دلگیر میشوی از خدا و گاهی چه بی اندازه دلت برایش تنگ میشود؛ گاهی از حكمتش شاكی و گاهی راضی؛ گاهی مشكوك و گاهی مجذوب عدالتش میشوی؛ گاهی قدرتش در لبخند تو جاری میشود و گاهی در گریه ات؛ خدا همان خداست، فقط كاش اینقدر ما گاهی به گاهی نمیشدیم!

تویی كه كنار تخت خوابت پریز برق داری تویی كه تک فرزندیو توو ته دیگِ ماکارونی شریک نداری آره با توام ناموسن تو یکی دیگه از زندگی شکایت نکن

پیرمرده اونقدر تو حج به ستون شیطان محکم و دقیق سنگ میزد که
شیطان تو بلندگو اعلام کرد:
دوغ آبادی از ایران
یواش تر بزن حیوان، گولت زدم، ارث بابا تو که نخوردم روانی

تو اتوبوس عطسه کردم" واکنش حضار: زهر مار ، حالا همه مریض میشن . آقااااا شما میتونستی با آژانس بری محل کارت .خلاصه هرکسی چیزی بارم کرد. 

ده دقیقه بعد یه دختره عطسه کرد واکنش حضار : یاااا صاحب صبر عافیت باشه ایشالا خیره بخاری هارو روشن کنین آقا اون پنجره رو ببند یخ کردن همه !!!

ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ :
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺗﻮﻥ
ﮐﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮﮔﻔﺖ
ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ
۰۹۳۶ .....ﺍﺱ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ.بیاﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﺩﻝ ﻭ ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﻬﻢ
ﻣﯿﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻱ ﭘﻴﺎﻡ ﻫﺎﺷﻮﻧﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ
ﻫﺮ ﭘﻴﺎﻡ ۱۰۰۰ ﺗﻮﻣﻦ

 

 تمرین کنید که مثبت و امید دهنده باشید
هرگاه واژه ای امیدوارکننده به دیگران اهدا کنید
نه تنها احساس بهتری خواهید داشت
بلکه شخصیت مثبت خود را نیز،
 قوام بیشتری خواهید بخشید.
      امروز با خودم تکرار می کنم:
به لطف خدا همیشه بر دانایی
و آگاهی من افزوده می شود
     خوشبختی را نجو، که هرگز نخواهی یافت...
      خوشبختی همین لحظه توست...
لحظه ای که دنیا را با عمق بیشتری نگاه کردی،
 آنگاه در می یابی که هم اکنون
همه چیز در وجود خودم هست...
تنها كافیست عمیقا شاهد زندگی باشی...


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 06:16 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

میخوام براتون یهویی آرزوهای قشنگ کنم :  


الهی یهویی و بی دلیل دل مهربونتون شاد شه
الهی یهویی و بی دلیل گل لبخند روی لباتون بشکفه
الهی یهویی کاراتون راست و ریس شه
الهی یهویی امروز یه دوست خیلی قدیمی رو که باهاش خاطره های خوبی دارین ببینین
الهی یهویی خبر خوبی که مدتها منتظرش بودین امروز برسه بهتون
الهی یهویی دلتون هوای کودکی رو کنه و به دور از غم این دنیا، انقدر شادی کنید و بخندید که صدای خنده تون دنیا رو پر کنه
الهی یهویی از امروز زندگیتون تغییر کنه و بشه همونی که همیشه میخواستید
الهی یهویی امروز یکی از بهترین روزهای زندگیتون شه
و الهی هزار تا آرزوی قشنگِ یهویی، نصیب هرکی که داره اینو میخونه بشه
مهربونا ، روز و روزگارتون بخیر و خوشی
زندگیتون سرشار از عطر خدا


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 06:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستان عزیز...روزای سرد زمستون فرا رسید.....روزای خوب همراه با گرمای وجودتون رو برای همدیگه آرزومندم.

دیماهی های عزیز تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

شاد باشید.............

"زمستان "،زمستان است

نگاه سردتو بر من زمستان است

صدای سرد تو بر من زمستان است

بهار چشم تو بر من زمستان است

به گرمی دل نمیبندم

دلم لبریز از سردیست

زمستون،تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

گلوله گلوله برف میاد

سرد هوا زمستونه

سرمای بی حد هوا

تن ادمو می لرزونه

برف که میاد از اسمون

سفید می شه درختچه ها

شادی داره صفا داره

بازی توی پس گو چه ها

وقتی زمستون می رسه

همش بخاری روشنه

باید پوشید لباس گرم

که وقت سر ما خوردنه

 


نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت 06:56 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یـــــــــــــلــدا مبارک

بلندترین شب سال مبــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــباد...

کسانی که دوست دارن جمله ایی برای شب یلدا به دوستاشون یا کلا به هرکی بگن و آرزویی دارن

توی قسمت نظرات بنویسید و ارسال کنید ک شب یلدا به نمایش گذاشته شود و ماهم به نوعی جشن بگیریم .

از الان بگم همتون شب یلدا دعوت هستید...

باتشکر: مدیریت وب

 


نوشته شده در شنبه 27 آذر 1395 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلاممم

سلام به همه دوستان خوب و مهربونم. سلام به کسانی که خیلی بهم ارادت دارند و من نتونستم همیشه محبت هاشون رو جبران کنم.ان شالله که حالتون خوب باشه. بهترین ها رو براتون ارزو میکنم.

خیلیییییییییییییی خیلییییییییییییی معذرت میخوام بابت این پست و این حرفایی که میخونیید .واقعا معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید...

برخلاف میلم،برخلاف اخلاقم، برخلاف فکر و ذهنیتم، برخلاف وجدانم، برخلاف عقیده ام، برخلاف احساسم، برخلاف رسم محبت، برخلاف رسم مهمون نوازی، برخلاف معرفت خبری که براتون دارم اینکه :

از امروز گوشه نشین وبم هستم و خواهم بود ودیگه برخلاف میلم نمیتونم برای بازدید به وب دوستان برم و نظر بدم، شما همیشه بهم لطف داشتید، و به من خیلی محبت داشتید.اگه با نیومدن من به وبتون بهم سر نزنید اصلا ناراحت نخواهم شد و اگه هم سربزنید که خیلی خوشحال خواهم شد واگه نباشید و نیومدید بدونید همیشه بیادتون هستم و خواهم بود. من هستم ولی توی وبم .

هرکسی هم کامنت بده، اگه نیاز به پاسخ داشته باشه همینجا جواب میدم ولی سعی کنید اگه منت گذاشتید و اومدید بیشتر راجع به مطلبم نظر بدید .اگه نیومدید مطمئن باشید انتظاری ازتون ندارم و ناراحت نمیشم .از اول آمار و بازدید و تعداد کامنت برام مهم نبوده و الان هم نیس.من به خودم قولی دادی بودم مبنی بر حذف نکردن وب، برا همین اگه قولی درکار نبود حذف میکردم ولی وبم رو نگه میدارم، باز هم مطلب خواهم گذاشت، بـــــــی معــــــــــرفت هم نیستم..... از ته دل ، از تمام وجودم دوستتون دارم و برام عزیزهستید، براتون همیشه دعا خواهم کرد بخصوص برای کسانی که امسال کنکور درپیش دارن...موفق و پایدار باشید .

راسی ختم قرآن همیشه برقرار خواهد بود و کسانی که شروع کردن برای دیدن صفحه و آیات همیشه به پست ثابت وبم سر بزنن وببینن چون هرروز بروز میشه.و این پست مدتی اینجا خواهد بود تا همه ببیننن تا یه روزی از من دلخور نشن بخاطر نیومدنم به وبشون.مراقب خودتون باشید.....

ببخشید و بازم معذرت میخوام بخاطر سکوت همیشگیم....

دوستدار شما

داداشی...



نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 11:58 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

یک عمر باید بگذرد
تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی
نه خوردنی بود نه پوشیدنی ,فقط دور ریختنی بود...
و چقدر دیر مفهمیم که
زندگی همین روز هاییست که
منتظر گذشتنش هستیم...
همیشه بیاد داشته باشیم و فراموش نکنیم.
"مقصد"همیشه جایی در "انتهای مسیر" نیست!
"مقصد"لذت بردن از قدم هاییست که بر میداریم!

نه چنان سخت که از عاطفه دلگیرشویم ،
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بدوخوب
لحظه ها میگذرند ،
گرم باشیم پرازفکروامید ،
عشق باشیم وسراسرخورشید ،
زندگی همهمه مبهمی از ردشدن خاطره هاست ،
هرکجاخندیدیم ،
هرکجاخنداندیم ،
زندگانی آنجاست ....

 " بی‌خیال همه تلخی‌ها


از شکست نترسید...
شما بارها شکست خوردید حتی اگه یادتون نباشه :
اولین باری که سعی کردید راه بروید افتادید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می شدید مگه نه ؟
اولین باری که سعی کردید توپ رو گل کنید به خارج رفت مگه نه ؟
نگران تعداد دفعات شکستتون نباشید نگران تعداد دفعاتی باشید که می تونستید سعی کنید ولی نکردید.


نوشته شده در سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت 11:41 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز.....
تبریک به همه ......
برای تعجیل در ظهور حضرت بلند صلوات


....................................................................................

دیــــــــــــــــــــــروووووووووز.......





نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت 06:31 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
  سلام ..
 روز دانشجو رو به همه محصلان دانشجو ، اونایی که در آینده میخوان دانشجو بشوند و آنهایی که قبلا دانشجو بودن تبریک میگویییم بخصوص به شخص عزیز و گرامی خودم ..
الکی مثلا دانشجو هستم ..خب چیه نمیتونی یه دانشجو بودن رو به من ببینید ... حسودااااا



اینم بگم اگه جشنی چیزی گرفتید و کیک و شامی چیزی داشت
سهم منو هم بفرسید وبم......
منتظر کادوهاتون برای من ..هستم....
هرکی کادو نده بهم خودش میدونه و من...گفته باشم...
اصلا هم تهدید نکردم ...

نوشته شده در سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت 09:19 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام .

میخوام از شما یه نظرسنجی داشته باشم ، خواهشا صادقانه جواب بدید. و به سوالم در پایان پاسخ دهید.

به نظر شما دوست دختر ، دوست پسر داشتن چه لذتی داره ، وقتی میدونیم تهش چی میشه، میدونیم تهش خیانته ، میدونیم تهش شکست عشقی رخ میده ، میدونیم بعضی هامون بیچاره میشیم....

1- لذت خاصی نداره...

2- واسه سرگرمی با این و اون ...

3- خب لذت داره (واسه تیغ زدنه)

4- سایر موارد رو بنویسید..

...............................

و اما سوالم :  یه کلمه بگید که آخرش با حرف ( ک ) تموم بشه ...مثل ..فندک..



نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت 08:46 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

داشتم به این فکر میکردم دنیای ما آدما چقدر کوچیکه،داشتم به این فکر میکردم ما آدما برای اینکه بیرون از این دنیا قدم بذاریم چکارا که نمیکنیم.دنیای ما میتونه همون تصور و خیالی باشه که توی ذهنمون پرورش میدیم و دنیای بیرون ما همون دنیای واقعیت میشه که همیشه روی زمینش قدم میزنیم .بارونش لمس میکنیم گرمای سوزانشو حس میکنیم،شاید تصور و خیال با واقعیت چندان فاصله ایی نداشته باشه و فاصله اون میتونه عمل یا حرکتی در مورد اون تصور و خیال باشه .راسش توی دنیای واقعیت همیشه چوب خشک و تر باهم میسوزن. توی زندگی همه ما آدما اتفاقاتی افتاده که همیشه باعث بدبین شدن به اطرافیان یا اون موضوع خاص باشیم.

واسه بعضی از افراد این دنیا متاسفم که بجای اطمینان و اعتماد به خوبی های آدما ، کاری میکنند که باعث از بین رفتن این اعتماد و این اطمینان میشوند.

واقعـــــــــــــــــــــــــــــاااااا متاســــــــــــــفم........



نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 07:21 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




فرارسیدن ایام سالگرد وفات حضرت محمد مصطفی(ص) و شهادت مظلومانه سبط اکبر پیامبر، امام حسن مجتبی(ع) و شهادت غریبانه هشتمین پیشوای معصوم، حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع)، بر تمامی مسلمان تسلیت باد.

نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 08:02 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)من که دارم یخ میزنم..

 

این خاطره کاملا واقعیه و از دوره راهنمایی و نقش اصلی خاطره من و مهدی و آقای سلیمی..

زمانی که مدرسه بود ما هم بودیم خب دوستای مدرسه و همکلاسی ها هم بودن  من هم بودم. اتفاقات زیادی برامون میفتاد که هرکدوم یه نوع خاطره ایی در یادهاثبت میشد این بار از خاطره های کوتاه تعریف میکنم .واسه شروع بگم نیگاه به من نکنید که اینقدر مظلوموساکتم همیشه رفتارم با سیاست بوده یه روز سر صف صبگاحی بودیم که همیشه بچه ها متلک میگفتن من هم گاهی میخندیدم  خنده منم یواشکی نبود مث استارت ماشین ژیان بابای علی مسعودی بود که اگه تعدادی میشنیدند منفجر میشدند از خنده ، سر یه جریانی که الان براتون تعریف میکنم من تابلو بودم . سر صف یهو خنده ام گرفت و خندیدم..خب نظم صف ریخت بهم و همه خندیدن منم تابلو معاون اومد گفت چرا خندیدی من هم میدونستم میخواد چیکار کنه کیفمو انداختم زمین دستشو برد بالا که بزنه توی گوشم تا اومد بخوره به من من جا خالی دادم به بهونه برداشتن کیفم جاخالی دادن من باعث شد پشت سریم توگوشی بخوره..بیچاره داشت میخندیداا ...

اما جریان تابلو شدن نوع خنده من ..تموم خاطرات شیرینم من با دوستان سر کلاس علوم بود..خخخ

روش تدریس معلم علوم ینی آقای سلیمی اینطوری بود که اول کلاس میپرسید پرسیدنش اول بصورت داوطلبی بود که هرکی داوطلب میرفت سوال جواب میداد 20 میگرفت، همیشه من و مهدی و جواد نفرات اول بودیم اخه داوطلب ک میرفتیم فوقش 3 تا سوال بود و یه 20 ولی اگه خودش میپرسید از 20 خبری نبود و کل کتاب رو ازت میپرسید بعد ازپرسیدن هم 1ساعت کلاس رو درس میداد. زنگ قبل سرکلاس حرفه و فن سر سوتی معلم خیلی خندیده بودیم که آثارش هنوز بود ینی اون سوتی بقدری فجیح بود ک اسمش ، یادش ازتو ذهنمون نمیرفت بخصوص من و مهدی ...هنوز توی حال و هوای کلاس حرفه و فن بودیم که داوطلب رفتیم درس جواب بدیم طبق معمول من ومهدی و جواد ، هروخ بچه های درس نخونده بودن به ما میگفتند برید ک یکم از وقت کلاس بره..اتفاقا اون روز قرار بود از اکثرا بپرسه ینی بیشتر وقته کلاس رو برای پرسیدن گذاشته بود .. من وسط مهدی و جواد ایستاده بودم ، ازسمت معلم اول جواد بود بعدش من بعدش مهدی، خخخخ نمیتونم بنویسم خنده م میگیره ..خخخخ . آقای سلیمی به جواد گفت شروع کن، جواد اومد شروع کنه ..(دیدیدتوی یکجایی از جواب گیر میکنید در حین فکر کردن میگید إإإإ) جواد هم گفت إإإإ ، إإإ گفتنش یکم مربوط شد به زنگ قبل، و باعث شد من و مهدی خنده مون بگیره و زدیم زیر خنده .... آقای سلیمی همیشه کلاسش سر وسنگینه مایل به خشک بود و کسی زیاد شوخی نمیکرد. همه بچه ها به ما نگاه میکردن و اقای سلیمی هم همینطور..هیچی دیدیم داری ضایع میشیم خفه خون گرفتیم .آقای سلیمی گفت تو بگو..من اومدم توضیح بدم مهدی (دیدید بعضی وقتی یه چیزی تو گلو گیر میکنه یه إإهنییی میکنید)إإإهنییی کرد باز من زدم زیر خنده .. بصورت استارت ژیان بابای علی مسعودی خخخ ، مهدی هم زد زیر خنده .اینبار بچه ها یه لبخند زدن .آقای سلیمی گفت انگار یه چیزتون میشه.باز هیچی نگفت من استارت خندم به لبخند تبدیل شد و اینبار نوبت مهدی شد توضیح درس رو بده که هنوز شروع نکرده بود من زدم زیر خنده خخخخ خنده ام بند نمیومد باور کنید دست خودمم نبود مهدی و جواد اونام زدن زیر خنده بچه های کلاس دیگه طاقت نیاوردن کلاس رو منفجر کردن از خنده .سلیمی هم خودش خندید بعد مدتی زد روی میزش با عصبانیت گفت ساکت  بسه دیگه انگار شما دونفر یه چیزدون هم میشه ..اومدید درس جواب بدید یا مسخره بازی در بیارید، مهدی نامرد در اومد گفت اقا اجازه همش این ما رو میخندونه ینی من..نامرد ...من چون پسری مظلوم بودم هیچی بهم نگفت شروع کرد به سوال پرسیدن جواد سوالشو جواب داد نوبت من شد که داشتم جواب میدادم مهدی زد زیر خنده منم زدم زیر خنده بچه های کلاس باز خنده و شلوغ و پلوغ کردن اینبار سلیمی پاشد زد تو سر مهدی .همه ساکت اروم ...از مهدی سوال پرسید (دیدید خندتون میگیره میخوای جلوی خنده تون رو بگیرید نمیشه ینی اخرش یه صدایی ازتون میاد) من نتونستم باز جلوی خنده مو بگیرم با صدای إإإهننن من مهدی هم خندید، من ،مهدی ، جواد بچه هاااا از خنده ترکیدیم ، اقای سلیمی عصبانی شد و نماینده کلاس صدا زد و گفت برو از دفتر چوب یا شلنگ رو بگیر بیا..همه خفه خون گرفتن ، نماینده هم رفت دفتر...من گفتم آقا اجازه ببخشید تو رو خدا و شروع کردم به درس توضیح دادن ..بسم الله ...(بچه آخر کلاس از این رفتارم زیر نیمکتا از خنده داشتن هلاک میشدن) تا اینکه نماینده اومد یه چوب اورده بود دیگه خنده مون نمیومد گفت برید بشینید و به هرسه مون 12 داد بجای 20 ...نامرد من ک جواب دادم ...

فکر کنم بخاطر من اقای سلیمی دست به زدن برنداشت..خخخخ.. حدود 2 سوم وقت کلاس گرفته شد. دیگه از کسی هم نپرسید و درس بعدی رو داد تایه مدتی هم از ما داوطلبی نپرسید هروخ هم سر هرکلاسی بچه ها درس نخونده بودن بی معرفتا ب ما میگفتن برید وقت کلاس رو بگیریم انگار ما دلقکیم ...اون روز ما خیلی خندیدیم ..شاید نتونسته باشم اون موقعیت رو براتون توضیح بدم ولی خیلی خنده دار بود رفتار و حرکاتمون..یادم باشه بعدا خاطره قضیه صدای آژیر آمبولانس رو توی کلاس همین آقای سلیمی براتون تعریف کنم...


نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته بهش بخندید حتی اگه دردناک باشه ...اخه دنیا دوروزه ..یه روزش جمعه س یه روزشم به دلیل آلودگی هوا تعطیله..


پ ن : راسی یادتون باشه خاطره ایی که شبیه همین اتفاق با این تفاوت که واسه گرفتن یه عکس دسته جمعی خونوادگی رخ داد ..


نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 11:32 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |






نوشته شده در شنبه 29 آبان 1395 ساعت 11:57 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



طاقت جدایی رو ندارم ...

میدونی طاقت جدایی رو ندارم

با شماها من مث صد تا بهارم

ازم بخواهید که نرم من از کنارتون

ازتون زیاد خاطره دارم

از شماها بگم در سایه سارم

هرجا باشید من دوستتون میدارم

از عاشقای این دیارم

بیاد شبهای زیر بارون که خیس میشد تموم سروپاهامون

شبا همش من خواب شمارو میبینم بین هفت تا آسمون ، رو




نوشته شده در دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 07:01 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام دوستان عزیز و مهربونم...
خواستم دومورد رو تذکر بدم..
اول اینکه تا دوروز آینده لینک تکونی دارم  و لینک های بی مورد حذف خواهند شد از کسایی که حذف میشن معذرت میخوام
دوم اینکه همچنان دوستتون دارم ...
 سالروز درگذشت خواننده محبوب کشور رو به همه دوستارانش تسلیت میگویم..




  دوستای عزیز.

به مناسبت سال روز درگذشت خواننده محبوب خیلی از دختر پسرا،

شادی روحش صلوات..

هرکس دوست داشت در همین پست یه جمله برای مرتضی بنویسه.


نوشته شده در یکشنبه 23 آبان 1395 ساعت 08:04 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |