زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

ســـــــــلام ..(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره ...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)

این خاطره کاملا واقعیه ومربوط میشه به دوره راهنمایی توی مدرسه..

نقش اصلی خاطره خودم و بقیه همکلاسیاو دوستانم....

داستان از اونجا شروع شد که یه روز توی مدرسه زنگ تفریح نشسته بودیم با بچه ها (زنگ تفریح که میخورد چون ینی بزرگ شده بودیم مث آدم استراحتمون رو میکردیم ولی خیلیها کرم میریختن) اون روز من وسط اون تعداد دوستان نشسته بودم ، ینی کافی بود تو مدرسه یکجایی افتاب پیدا کنیم همه اونجارو تصرف میکردیم و من چون با سرما خیلی بدم بین بچه ها مینشستم تا گرم ببمونم آخه این خاطره مال تو زمستونه، مدرسه های محل ما حیاط بسیار بزرگی دارن هنوزم هسستن.اون روز هم بارون اومده بود و اب هایی که جمع شده بود یخ زده بود، بچه ها باهم شوخی میکردن وسطاش من هم یه چیزایی میگفتم، سر یکی از همین شوخیا یکی از بچه انداخت دنبال کسی که باهاش شوخی کرد،با یه سرعتی میرفتن، خب همه داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو من دراومدم گفتم عجب سرعتی داره حسین، یهو حسین رفت رو هوا و اومد رو زمین، (بچه ها هم که خودتون میدونید معطلن یکی یه سوتی چیزی بده یا مثلا بخوره زمین فقط مسخرش میکنن)یهو همه ازخنده غش کردند ، منم عادت ندارم به این چیزا بخندم.مچاله شدم تو خودم آخه سردم بود، بیچاره حسین داغون شده بود، اومد پیش ما ، انگشتتش درد گرفته بود، یکی گفت شکسته و الان داغی نمیفهمی، من گفتم نه بابا نشکسته، فردا صبح که اومد دیدیم انگشتشو اتل گرفته ، برگردیم به همون روز ، زنگ خورد رفتیم کلاس، علوم داشتیم از همون بچه هایی توحیاط باهم بودیم دونفرشون با من هم نیمکتی بودند معلم علوم ما هم همیشه سرسنگین و معولی بود، تو حال خودم بودم که یهویی گفتم کفشای اقای سلیمی قشنگه هااا، دوستم گفت هااا ؟ گفتم کفشای آقای سلیمی میگم قشنگه، داشت نگاه میکرد که کفشای آقای سلیمی گیر کرد به هم و اومد بخور زمین خودشو جمع جور کرد، بچه های کلاس خودشون سفت گرفتن تا نخندن، بغل دستی من یجورایی بهم نیگاه میکرد، زنگ خورد رفتیم جای همیشگی بقول معروف سینه آفتاب، بغل دستیم اسمش یاسر بود توحیاط جلوی بچه ها بهم گفت تو چشات شوره ؟؟ گفتم من ؟؟؟ گفتم نه ..واسه چی اینو میپرسی.؟ گفتم تو گفتی حسین چ سرعتی داره خورد زمین ، گفتی کفشای سلیمی قشنگه خواست بخوره زمین ، گفتم بشین سرجات ، یکی از بچه ها رو شوخی گفت : از این که داره میره تعریف کن بخوره زمین ببینیم، من واسه اینکه ثابتشون بشه که اینطور نیس یه لحظه گفتم (یکی داشت میرفت بیرون مدرسه با دوچرخه) چقد قشنگ با چرخ میره ، نزدیک درب مدرسه بود یهویی یکی از معلما اومد و خوردن بهم و خورد زمین، بچه ها یه نگاه به من یه نگاه به اون یه نگاه به معلمه و رفتن رو هوا از خنده ..عجب شدااا بابا نخندید الکی دیگه هم که ول ندادن گیر دادن به من..زنگ خورد رفتیم سر کلاس ، تا معلم میومد 5 دقه آزاد بودیم و هنوز بچه ها داشتن میخندیدن بابت قضیه، یکی از بچه هایی که همیشه باهم بودیم گفت که بگو معلم میاد امروز ، گفتم خب خره معلمو مگه ندیدی صبح بودش خب میادش حالا واسه چی بگم این خرفات چیه ..یکم عصبانی شدم . 5 دقه بعد نماینده کلاس گفتم برپا من سرم پایین بود یه لحظه که سرموبالا کردم دیدم ناظم مدرسه س گفتم یاابالفضل نکنه ....

بله معلممون رفته بود و ما زنگ آخرهم بود باید میرفتیم خونه، ناظم که رفت اون تعداد بچه ها یه 10 نفری بودن با خنده و منفجرشدنشون کلاس رو بردن رو هواااا..و همشون هم به من نیگاه میکردن..تا اومدیم بریم خونه هی بهم گیر دادن به این یه چیز بگو به اون یه چیز بگو .تا رفتیم خونه (یه چیزی هم که مد میشد ول کن نبودن) مسیر رفت و آمد ما به مدرسه با چند نفر از بچه ها یکی بود .مسیرمون یه جاده باریک بود کنار جاده یه جوب بزرگ بود که آب داشت ، آبشم بعضی وقتا کثیف بود

یه قسمتی از مسیر خیلی باریک میشد یه پیچ میخورد بعد دوباره پیچ میخورد بعد مستقیم میشد اینهایی که با دوچرخه بودن پیاده میشدن این پیچو رد میکردن بعد دباره سوار میشدن ، علت این پیچ هم یه کانال فرعی بود به یه سمت دیگه ، اینها که پیاده بودن مث ما از رو کانال میپریدیم ، یکی بود همیشه بادوچرخه بود هیچ وخ پیاده نمیشد با دوچرخه این پیچ رو رد میکرد، ترمز که میخواست بگیره پاشو میذاشت به چرخ عقب، همیشه هم با سرعت میرفت بخصوص سر همین پیچ، اون روز صبح هم با اون چند نفر باهم بودیم و داشتیم میرفتیم نزدیک پیچ بودیم که جواد مث همیشه باسرعت ازمون رد شد ناخودآگاه من گفتم عجب سرعتی داره این جواد و پیاده هم نمیشه که داشتیم نگاهش میکردیم دیدیم جواد مستقیم رفت ، و با کتاب و دفتر و دوچرخه و خودش رفتن تو جویب.. کل اونایی اون اطراف بودن افتادن زمین و دلاشون رو گرفتن از خنده..جواد هم مث موش ابکشیده شده اومد بیرون رفت خونه،اون چند نفر دوباره بهم گیر دادن هی میخندیدن ، هی بهم میگفتن یکی چشم بزن..من یه چیزی میگفتم همون میشد..رسیدیم مدرسه نشستیم سینه آفتاب تا زنگ بخوره بریم کلاس و اونام داشتن قضیه رو برا بقیه تعریف میکردن میخندیدن..(یکی از بچه های مدرسه به دلایلی هروخ زنگ میخورد میرسید تومدرسه ) یکی از دوستان دراومد گفت میشه یکاری بکنی مهدی امروز یخده دورتر بیاد ساعت هم 8 شده بود گفتم الان پیداش میشه چیکار به من داره گفتم بس کنید دیگه..

به همون نام و نشون 10 دقه زنگ مدرسه رو دیر زدند و اون روز اصلا مهدی مدرسه نیومد، و تا اخر زنگ هم فقط میخندیدند

و یه مدتی گذشت و حرف زدنم برای چشم زدن اثری نداشت دیگه از سرشون افتاد ولی من نمیدونم چرا اون دو روز هر چیزی میگفتم خلافش میشد..چشمام هم شور نیستااا ولی میشد..

نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته دراثر خرافات نیست ، بخاطر بی احتیاطی خودمونه


    پ ن اول : شما دوستان عزیز هم میتونید در استندآپ کمدین وبلاگ به اسم خودتون شرکت کنید فقط کافیه خاطراتتون را برام ارسال کنید....

    

امیدوارم از دومین استند آپ کمدین این وبلاگ خوشتون اومده باشه ..
.ببخشید اگه بد اجرا کردم..


نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 05:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |