زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

 
ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)..

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم سامان جان....

اما خاطره و جذابیت این خاطره...

دیدید بعضی وقتا یه شخصیت هایی درکنارتون هستن ک کاملا مظلوم ساکت آروم و آزارشون هم به یه مورچه هم نمیرسه یکی مث من...اما درونشون شخصیتی جالب و شوخ و هیجانی و تیکه انداز  و بودن باهاشون یه روز خاطرانگیز براتون ثبت میشه اونم مثلا توی یه گردش روزانه توی سطح شهر مث من.. .میخواهید امروز درکنار این شخصیت یه گردش کوچولو داشته باشیم ولذت ببریم اونم در کنار کسی مث من...

نقش اول من ، دوستان و خیابونای شهر و جاهای دیدنی اصفهون...

یه نکته : چوری میدونی چیه ؟ خخخ  (ما به همون جوجه مرغ میکیم چوری)(این اسم چوری اسم مستعار یکی از دوستامه، که بهش خواهیم رسید.)

با بچه های قرار گذاشتیم یکجایی و همه اومدن و رفتیم توی سطح شهر بگردیم اونم با پای پیاده توی محدوده چهارباغ و جای دیگه .اون موقعه رودخونه زاینده رود آب داشت. رفتیم سی و سه پل کنار آب و روی خوده پل و شیطنطت های نوجوانیمون با بچه ها سربه سرگذاشتن مردم و اینا البته من جزء این بچه ها نبودمااا فقط دنبالشون بودم هییی هم میگفتم نکنید زشته بی فرهنگاا، یکی از بچه ها حقیقتی  گفت که خودت این آتیش رو روشن میکنی حالا میگی زشته (منم دیدم حرف حق تلخه چیزی نگفتم) رفتیم چهار باغ و میدون امام قبلش رفتیم توی کاخ موزه چهل ستون، توی فضای بیرونی کاخ مث پارک و اونجا یه سری تنه های بزرگ درخت اما توخالی بود که بچه ها عکس هم میگرفتن دوربینش مال من بود از این قدیما اون موقعه موبایل نبود که .بچه ها میرفتن توی این تنه ها وایمسادن و عکس میگرفتن، یبار من از پشت رفتم توی تنه درخت و یواشکی اومدم پشت یکی از بچه ها که میخواست عکس بگیره، توحالت ژست گرفتن بود که من یهو صدا سگ دراورم هاپ هاپ هاپ ... دوستم که ندید کی بود و چی بود فقط گازشو گرفت و فرار کرد یه  10 متری هم دوید تا که دید بچه ها دلشون رو گرفتن دارن میخندن برگشت و انداخت دنبال من ، لامصب خیلی سرعتی بود ومجبور شدم بگم غلط کردم..رفتیم میدون امام ،ما هرجا میرفتیم یه عکس هم میگرفتیم، وسط میدون امام یه حوض بزرگ هست ک همیشه آب داره،کنار حوض ایستادیم بطوری که پشت ما مسجد امام توی عکس میفتاد،تقریبا همه لب حوض بودیم دقیقا یادم نیس اون لحظه این ترقه کبریتیا کوجا بود که من روشنش کردم انداختم زیر پای یکی از بچه ها اونم از ترس خودشا انداخت توی حوض.. بیچاره شانس اورد ک تابستون بودا و فقط شلوارش با کفشاش خیس شد البته دنبال من هم انداختا ولی این یکی سرعتش خوب نبود.رفتیم سمت پل خواجو ، پل خواجو قشنگتر و باحال تراز سی و سه پله.داشتیم میرفتیم  روی پل که چشم من به یه ماشین افتاد و کلیدای ماشین که توی صندوق عقب جامانده بود، نمیدونم چرا با اینکه پسر مظلومی هستم ولی گاهی کرم میریختم دکتر هم رفتمااا

بچه ها از ماشین رد شده بودن، من صداشون کردم..همه دور هم جمع شدیم و هرکی یه نظر داد که چیکار کنیم،من روبروی بچه ها و بچه ها روبروی من و پشت بچه ها به میدون یا فلکه خیابون و اونور خیابون و فلکه هم صدا وسیما بود و ماشین هم بغل ما بود و من هم کلیدارو درآورده بودم از ماشین، ماشینه هم شیش و دویست بود و مسافر هم بودن همینطور که وایساده بودیم من یهو به پشت سر بچه ا نیگاه کردم و گفتم بچا تکون نخورید و پشت سرتون رو نیگاه نکنید، بچه ها گفتن چیشده سرمو بردم نزدیکشون گفتم دوربین مخفیه..بچه ها از کجا میگی،؟ گفتم دوتا دوربین پشت این درختاس. گفتم بریم کلیدارو بدیم به باجه پلیس که ینی بچه های خوبی هستیم و این کار رو کردیم و بعدش بچه ها منتظر بودن تا یه گزارشگر بیاد و گزارش بگیره خب منم باید کم کم فرار میکردم ..که رفتیم توی خوده فلکه و بچه ها هم دنبال دوربین میگشتن و فهمیدن که اره ..(کات) ..یکی از بچه ها باورش شده بود که دوربین مخفیه و هی لباساشو مرتب میکردو هی به من میگفت کووو، دوربین کووو؟ من یه نیگاه بهش ،بچه ها یه نگاه بهش همه دلشون رو گرفتن و وسط فلکه و روی چمن ها غش کرده بودیم و هنوزم میگفت کووو دوربین مخفی..همه مردم هم به ما نیگاه میکردن،خسته شدیم ازبس به دوستمون خندیدیم رفتیم سمت چهارباغ خواجو تا چیزی بخوریم که چشمم به یه تابلو افتاده بود که میخواستم از خنده منفجر بشم که جلو خودمو گرفتم و به بچه هاگفتم وایسید، وسط چهارباغ روی نیمکتا نشستم و گفتم من با مهدی قهرم ، بچه هااا ... به مهدی گفتم خیلی نامردی خیلی بیمعرفتی ینی من غریبه بودم ینی ترسیدی ازت چیزی بخوام..بچه ها چیشده ؟ مهدی مگه من چیکار کردم..؟ من : تو مغازه میزنی نباید به ما بگی .خسیس. بی معرفت.. نامرد..با من دیگه حرف نزن..بچه ها.. چی میگی تووو ؟ من : من چی میگم پشت سرتون رو نیگاه کنید همه بچه ها و خوده مهدی برگشتن و اون تابلویی که نباید میدیدن رو دیدن نوشته تابلو (جوجه و مرغ سوخاری چوری ) قبل از اینکه مهدی برگرده و بچه ها روشون رو برگردن و منفجر بشن من فرار کردم از دست مهدی ، مهدی دنبال من و بچه ها روی زمین غلط میخوردن از خنده.. وقتی همه چیز ب ارامش رسید دیگه خواستیم برگردیم شب هم شده بود، ما شیش نفر بودیم دیدم خیلی نامردیه همه رو اذیت کردم به جز یه نفر، یه ماشین گرفتیم تا برگردیم محلمون کاری ک کردم گفتم اول یاسر برو بشین بعدش من بعدش بقیه.وقتی رسیدیم به بچه ها گفتم مدیونید اگه دست توجیبتون کنیداگفتم پیاده بشید که شدن بعدشم من گفتم راننده بگید چقد شد که دوستم حساب کنه و سریع پیاده شدم ، دوستم یه نیگاه به من.. و رفتیم اونور خیابون تا دوستمون بیاد، بیچاره کلی پول داد.. راسش همه شون تصمیم گرفتن یه بلایی سرم بیارن ولی خوشبختانه قسمت نشد بریم گردش دوباره باهم... خیلیا بهم میگن خرشانس ولی ای کاش توی این قرعه کشیای میلیونی خرشانس بودم..

نتیجه اخلاقی : هیچ وخ به یه شخصیت مظلوم اعتماد نکنید.


نوشته شده در شنبه 23 دی 1396 ساعت 11:50 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |