زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

یه خاطره باحال و اما تاسف بار

امروز بعداز مدتها قصد کردم برم گلستان شهدای خودمون، از خونه راه افتادم به سمت مقصد البته با موتور، توی مسیرم چندین چراغ قرمز وجود داره که من هیچ کدوم رو رعایت نکردم البته با احتیاط میرفتمااا. یه چراغ قرمز مونده به مقصدم وایسادم البته پلیس هم حضور داشت با احترام رفتم جلوتر و قبل از عابر پیاده وایسادم، منتظر بودم تا چراغ سبز بشه که حرکت کنم که یهوو دیدم یکی اومد از پشت سر و سوویچ موتور منو در آورد یه نگاه کردم دیدم عه پلیس های مهربون هستن، گفتم بله بفرمایید ، گفت تشریف بیارید پایین، ولی من همینطور نشستم. 3نفر بودن اون درجه داره به اون دوتا سربازا داشت آموزش میداد چیکار کنید، آخه روز اولشون بود توی این پست خدمت میکردن، اون ستوانه به من گفت بیا پایین، خب با بی رغبتی اومدم پایین ولی موتور رو ندادم، گفت موتور رو بده و بیا تابرات توضیح بدم، گفتم خودم میارم، هیچی همگی رفتیم توی پیاده رو،

ستوان بهمنیه : مدارک؟

من : همراهم نیست

ستوان بهمنیه : چرا کلاه نداری

من : پس این چیه رو سرم حتما روسریه (یه کلاه از این نقابیا دارم)

ستوان بهمنیه : منظورم کلاه ایمنی

من : خب ندارم ،

ستوان بهمنیه : موتورت توقیف میشه بخاطر نداشتن مدارک و کلاه ایمنی و و کلی جریمه

من : مگه موتور گیریه ؟ دوربین مخفی نیس؟

ستوان بهمنیه : مسخره میکنی

من : نه بخدا.. آقای بهمنیه بخدا با این موتور میرم سرکار نکنی اینکاروهااا ، بیچاره میشم، من تازه یکماه دارم میرم سرکار به جز این وسیله ایی ندارم مسیره رفتنم خیلی بده وفلان از این حرفا

ستوان بهمنیه: تو قانون رو رعایت نکردی ، کلاه نداشتی، ما بخاطر خودت داریم میگیم و این طرحی که امروز شروع شده

من : آقای بهمنیه من خودم وایسادم دیدم شما رو ولی به احترامتون ایستادم، میخواستم راحت میتونستم فرار کنم، (توی دلم ، این همه چراغ قرمز رد کردی صاف همین یکی رو وایسادی واقعا چه فکری کردی ؟ خاک توی مخت چقد خنگ بازی در اوردی)

من : داستان سرهم کردم تا دلش بسوزه ، ولی فایده نداشت یه برگه رسید موتور میداد به من من نمیگرفتم چون دلش رحم اومد فقط نوشت عدم کلاه ایمنی که دوروز توقیف بشه موتور و بعد برم ازادش کنم، موتور به جهنم فکر این بودم شنبه چجوری برم سرکار،

درهمین حال یه موتور دیگه گرفتن البته اونم یه سرباز بیچاره بود اونم التماس مث من تازه اون زرنگ تر از من گریه هم کرد دلش سوخت ردش کرد رفت ینی حس کردم بهش گفت برو و برگرد، من التماس اون سربازا که برید باهاش حرف بزنید التماس ستوانه ولی فایده نداشت، ولی بخاطره سرکارم ول کن نبودم، وگرنه برام مهم نبود.

رفتم نشستم کنار موتورم شاید دلشون بسوزه ، دیدم انگار هر موتور بی کلاهی رد میشه تازه چراغ قرمزم رد میکنن واینا هیچی نمیگن، رفتم گفتم آقای بهمنیه مگه نمیگید قانون قانون خب تا الان این همه موتور بی قانونی رد شدن و نگرفتینشون فقط منه دربه در و بیچاره واسم قانون مهمه ، فقط به من بدبخت گیر دادید (توی دلم : همه چراغ قرمزا رو رد کردم و احترامی نذاشتم  تقصیر من خره ک شمارو آدم حساب کردم وگرنه میتونستم حسابتونم نکنم تازه بهتونم بخندم.بشکنه این دست که نمک نداره)

ستوان بهمنیه : با عصبانیت حالا میخوای مثلا چیکار کنی،

من : هیچی ، فقط قانون برای همه س ، نه من، رفتم باز نشستم ، دیدم ستوان با یکی از سربازا رفتن اون ور چهارراه به اون سربازه گفتم ببین بزار من برم بخدا هرچی گفتم راست گفتم شرایطمو درک کن بزار من برم و بگو یهو رفت کارید ندارن ولی اگه من شنبه نتونم برم سرکار دوباره بیکار میشم، گفت نمیشه، اگه دسته من بود اصلا موتور نمیگرفتم، دیدم راست میگه حرفی نزدم. ولی چند باری راحت میتونستم فرار کنم ولی نکردم،

باز دیدم هی بی قانون دارن فرارمیکنن و اینا مث خر حالا که میخوان وایسادن، باز رفتم گفتم دیگه هیچی نگفت و گفت از الان به شدت اعمال قانون میکنیم به همون نام و نشون هر کی اینا رو میدید یا دور میزد یا گازشو میگرفت میرفت تنها تونستن 5 موتور دیگه رو بگیرن، فامیل منم دیگه یاد گرفته بود، هی صدام میزد، یهو صدام زد گفت رسیدت کوو؟ بهش دادم گفت برو فلان ساعت اینجا باش ببینم چیکار میکنم ، گفتم باشه همینجا وایسادم گفت نه برو جایی دیگه .گفتم باشه

فلان ساعت اومدم دیدم خیر ، ماشین اومد که موتورا رو سوار کنن ببره ، حدسم درست بود اون سربازه اومد خلاصه بگم سربازه موتورشو گرفت و رفت متورای بقیه هم سوار ماشین کردن، موتور منم اومد ببره سربازه گفتم اینو فعلا نبر تورو خدا، یخده رفتم دوروبرش چرخیدم، گفت چرا کلاه سرت نمیزاری، گفتم خب چیکار کنم، گفتم شما که دوتا موتور رو راحت ازاد کردید خب از من هم میتونی، گفت اون سرباز بود و همکار ما ،

ستوان بهمنیه : برو یه کلاه ایمنی بخر وبیا تا بذارم بری

من : الان ؟ از کجا ؟ من از کجا بدونم کلاه ایمنی کجا میفروشن ، خیلی یه دنده بود تازه اون داشت منو راضی میکرد که من برم کلاه ایمنی بخرم گفتم شما میرید

ستوان : نه براچی من دارم میگم برو بیا ،

من : تورو خدا نریدا ،ادرس گرفتم از کجا ، رفتم سوار ماشین بشم و برم با خودم گفتم من برم تا اونجا و بیام 10 دقه میشه یکساعت و اینا رفتن، چیکار کنم چیکار نکنم، مث ای کی یو سان نشستم وسط پیاده رو و فکر کردم یهو ذهنم رفت سراغ کلاه ایمنی موتور سوارانی ک رد میشن خواستم جلوی یکیشون رو بگیرم همون لحظه کسی رد نمیشد مغازه ها رو دیدم چندتا موتوری هست که کلاه ایمنی دارن، یه چاپخونه عکاسی بود رفتم به منشی گفتم این موتورا از کیه ؟ گفت از پرسنل ؟ گفتم میشه صداشون کنید، گفت برو اقای آدم زاده (عجب فامیلی داشت) رفتم صداش کردم بعد دو دقه که اومد گفتم این کلاه ایمنیتو یه لحظه به من میدی من موتورمو گرفتن و ....گفت چیزی داری گرو بزاری گفتم اره ، موبایلمو دادم اونم یه کلاه ایمنی نو بهم داد، دمش گرم پرسیدم قیمتش چنده یهو پرسید بدونم کلاه ایمنی چندیه؟ گفت 60 تومن ، سریع اومدم بیرون و حدود 200 متری از چهار راه دور بودم تا اونجا دویدم دیدم موتورم هست و اونام وسط چهارراه داشتن باهم حرف میزدم ، با خودم گفتم اگه برم پیششون گیر میدن همینطوری نگفته موتورو میبرم اگه هم اومدن میگم کلاه دارم ، کلاه ایمنی رو گذاشتم سرم موتورو روشن کردم و گازشو گرفتم ، رفتم عکاسی کلاه ایمنی رو دادم، گفت آزاد کردی ، گفت بله بادربدری از 3 تا حالا که الان 6 ، تشکر کردم و گوشیمو گرفتم و رفتم خونه ، گلستان هم دیگه نرفتم.

نتیجه :

هیچ وخ به قانون احترام نذارید چون مث من گرفتار میشید ، اخرش هم دیدید که مث دزدا موتورا بردم

هرکسی که مجری قانون باشه هرکاری میتونه بکنه ، فقط امیدوارم این آقای ستوان بهمنیه به پست من نخوره وگرنه چنین تکیه هایی بهش میندازم که تااخر عمرش پشیمون باشه،

متاسفم از مملکتی که قانونش واسه کسانیه که با یه وسیله برای اعضای خونواده نون اور هستن خودمو نمیگم شنیدم شخصی بوده ک با موتور 7 نفرو نون میداده ولی قانون جلوی اینکارو ازش گرفته

مملکتی که عدالتش این باشه ، دیگه نباید از مسئولینش انتطار داشت

حرف من به آقای بهمنیه : تو که میگفتی من پسر خوبی هستم، توکه میگفتی بخاطر اخلاقت و مظلومیتت چیکار کنم، همون کاری رو میکردی که با سربازه کردی، منی که دربرابرتون ایسادم و احترام گذاشتم نادیده میگرفتید، میتونستی از شخصیت رفتاریم بفهمی که همه حرفایی ک زدم حقیقت داشت ولی نخواستی و ظلمی کردی، نمیدونم ببخشمت یا نه ...


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت 08:12 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |