زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام...
فصل پاییزتون بخیر وشادی ..
این پست رو از خاطرات و کامنتای دوستان از سال قبل مینویسم..
یاداور خاطرات خیلی شیرینه ...خاطرات رو بدون اسم مینویسم ...امیدوارم هرکسی بدونه خاطراتش کدومه...
.......................................................
کامنت اول ..

پاتو بردار (تکه کلامم)
یکی از خاطراتی که گفتم تعریف میکنم، من قبلا توی ساختمون نیمه کاره یا نسبتا قدیمی کار میکردم با همکارام.بیشتر وقتا توی خونه هایی کارمیکردیم که خب مابینمون وسایل خونه بود بیشتر وقتام کارمون هم دوماه اخر سال بود.
من همیشه و الان هرووخ یه چیزی سرراهم باشه و جلو دستاو پام باشه (میخواد وسیله باشه، پا باشه ، دست باشه، دماغ باشه، هرچیزی) میگم پاتوو بردار..توی ساختمون کار میکردیم توی ایستگاه پله من پایین پایین بودم و همکارم که بار اول بود باهم کار میکردیم طبقه بالا بود هیچ کسی هم دیگه نبود یه یخچالی اون پایین بود از این کوچیکا..
خب توی دستو پام بود من داشتم جابجاش میکردم و هعی میگفت پاتوو بردار، همکارم یه نیگاه به پایین انداخت که من باکی دارم حرف میزنمو میگم پاتوو بردار ...یه لحظه دیدم ابزار کارمون از اون بالا افتاد پایین و شکست دیدم همکارم نیس و یه صدایی میاد ترسیدم ..جناب خان چجوری بلند میخندید باسرعت رفتم بالا دیدم افتاده روزمین میگم چته افتادی، روشو برگردوندم دیدم داره غش میکنه از خنده واااا چیه ..میگه که تو به یخچال میگی پاتووو بردار ....میگم دیووونه زدی شیکستی ابزارو ..نه بابا تکه کلامم ..خلاصه اون روز من خودمو کشتم که بهش ثابت کنم که تکه کلامم اینه آخرشم نشد که ...هروخ منو میبینه میگه پاتوو بردار ..بابا زود قضاوت نکنید هممیشه

..............................................
کامنت دوم ...

ما ماهی عیدمون دو تا بودن منو داداشم بهشون میگفتیم عروس و داماد 4 سال بود که زنده بودنو خیلی دوسشون داشتیم یه روز یکی از ماهی ها مدتی بود از آب بیرون پریده بود و ما نمیدونستیم وقتی رسیدیم دیدیم تکون نمیخوره انداختیمش توی آب دیدیم بالا اومد یعنی مرده بود منو داداشم خیلی گریه می کردیمو کلی هم دعا می کردیم چون خیلی بهشون وابسته بودیم بعد یه ربع یهو دیدیم ماهی زنده شد یکی از بهترین خاطره هایی بود که
واقعا اون روز ایمان اوردم که خدا دعای بچه هارو قبول میکنه
.......................................
کامنت سوم...


زمانی که من بدنیا اومدم خونه ما خونه پدربزرگم بود ینی پدر بابام و اون زمان بابام جبهه حضور داشتن، تا اینکه من 1 ساله شدم و تازه راه افتاده بودم ..اگه یادتون باشه خونه مادربزرگا مرغ و خروس و حیوانات اهلی زیاد بودن ...پدربزرگ ماهم مرغ .خروس لاک پشت و گاو الاغ خر گربه خرگوش موش (باغ وحشه) داشتن..وقتی بخوایید مرغا رو هدایت کنید به لونشون میگن جا جا جا جا یا کیش کیش کیش.خب بچه بودم دیگه کلمات رو که نمیتوستم بگم .توی حیات بودم و مرغ و خروسا هم بیرون توی حیاط.من هم یه چوبه کوچیک دستم بود نه بچه باهوشی بودم رفته بودم سراغ مرغا و هدایتشون میکردم سمت لونشون و میگفتم کیش کیش کیش (البته میگفتم جیش جیش جیش) دیدی خدایی نکرده یکی فوت کنه خونوادش برا عزاداری میگن عزیـــــــزم الهی قربون بشم ازاینا /مامان من میدیه بود چیکار میکردم ازدم اتاق و از ذوق میگفت عزیــــــــــــــزم الهی قربونت برم .صدای مامانم رفته بود توی کوچه یکی از فامیلای دورمون داشته رد میشده ترسیده فکر کرده پدربزرگم فوت کرده اومده تو میگه چته مامان میگه پسرم چیکار میکنه .....هیچی اون خانومه هرچی از دهنش دراومده به مامانم گفته ..مثل اینا ..کوفت درد .زهر مارمرض ..یخده ارومتر ..

...............................................
کامنت تبلیغاتی ...

سپاس فراوان ..اگه توجه کنی ایده سری دومشه..سری اولشو برید به....
....................................
امتحان ادبیات
ماشین حساب

خاطره دارم از امتحان محاسبات فنی ..
...................................
این حرکت پسرعموتون چیزی نیس
اگه ه چیزی براتون تعریف کنم
فکرکنم رژیم بلند مدت میگیرید..
....................................................
یه سوتی جدید که مال دیشبه..
داشتم با تلفن حرف میزدم موقعه تموم کردن تماس
گفتم شرمنده و پشت سرش گفتم دشمنت
ینی خودم جواب حرف خودمو دادم
.................
یه خاطره هم دارم از این سوتی ینی سوتی نبودا
خودم تکه کلامم کرده بودمش اونوخ کسیکه واسه اولین بار میشنوید
فکر میکرد سوتیه و کلی میخندید یادم باشه براتون تعریف کنم خیلی باحاله...
هنوزم این تکه کلامو میگم..

آرشیو این خاطرات رو هرکسی خواستبگه ک آدرسشو بگم..

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 09:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |