زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

بالاخره یاد می گیری

از یك دوستت دارم ساده، برای دلت یك خیال رنگارنگ نبافی...

كه رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نكنی، می بازی...

كه داستان های عاشقانه، از یك جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند

كه سر هر چها راه تعهد، یك هوس شیرین چشمك می زند...

یاد می گیری

كه خودت را دریغ كنی تا همیشه عزیز بمانی...

كه آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...

و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

كه باید صورت مسئله ای پرابهام باشی، نه یك جواب كوتاه و ساده...

روزی می فهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست

كه همه چیز را بی چون و چرا می پذ یری

با رویی گشاده

و لبخندی كه دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی!!


نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت 1397 ساعت 08:36 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |