زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

گاهی ، خوشبختی یعنی :
هوای توی گل فروشی؛
خاروندن رد کش جوراب؛
دیرمیرسی سرکار و رییس هنوز نیومده؛
خنکی اون طرف بالش؛
اسم عطرتو بپرسن؛
لیسیدن انگشتهای پفکی؛
وقتی نوزادی انگشتتو محکم بگیره؛
بوی تن نوزاد؛
وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت؛
مغز کاهو؛
حرف زدن بچه باخودش وقتی داره تنهایی بازی میکنه؛
اخر سفر بشینی همه عکس هایی رو که گرفتی نگاه کنی؛
وقتی کسی بهت میگه صدای خندت رو دوست داره؛
انقد بخندی تا دلت درد بگیره؛
بچه ها بازیشونو نگه دارن تا از کوچه رد بشی
زندگی رو ساده بگیرین..

..............................................
اگه یه روز كسی بهت گفت: دوست دارم
سعی نكن بهش بگی دوسش داری
اگه گفت
عاشقته سعی نكن عاشقش شی
اگه گفت
همه ی زندگیش توایی سعی
نكن همه ی زندگیت بشه
... چون... یه روز
میاد وبهت میگه ازت متنفرم
اون موقع تو نمی تونی سعی كنی
ازش متنفر بشی....

......................

این، خیلی بداست که ادم از خودش بدش بیاد ، حتی برای یک مدت کوتاه.
اما بدتر از اون این است که توی اوج ناراحتی و غم، بخواهی شاد باشی.
بدتر از ان، این است که در اوج عصبانیت بخواهی خودت را آرام نشان بدهی.
اما بدتر از آن ، این است که در اوج بی پولی ، چک سه میلیونی ات برگشت بخورد.
 اما بدتر از ان، این است که وقتی دلت از زندگی پراست و میخواهی گریه کنی و برای التیام خودت ، یک اهنگ آرامبخش گوش کنی، دستگاه پخش ات خراب باشد.
اما بدتر از آن ، این است که کسی را که دوستش داری و در آرزوی زندگی با او هستی یک دفعه زنگ بزنند و کارت عروسی اش بیاید.
اما بدتر از اون، این است که هر روز صبح بری ورزش و اخر هفته بری کوهنوردی و یک کوهنورد حرفه ای بشی و ناگهان یک مسمومیت ساده بگیری و بروی پیش دکتر و دکتر بگوید سرطان داری.........
اما.....اما...... من میگویم بدتر از همه ی اینها، این است به قلبت مراجعه کنی و دیگرخدا را در ان نیابی و دیگر هیچ.......
 

نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 11:15 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |