زندگیمون قصه نیست و نبود

زندگی درست مثل نقاشی کردن است؛ خطوط راباامیدبکشید اشتباهات راباآرامش پاک کنید قلم مو را در صبر غوطه ور کنید و با عشق رنگ بزن...

سلام به همه دوستای عزیزم ..پیشاپیش مبارک عیدتون ..یادش بخیر قدیما.... موقع رسیدن آخرین ماه سال بخصوص روزای آخرش..چه شور و شوقی بود برامون...مدرسه ها رو تعطیل میکردیم .ماهی قرمز میخریدیم تا روزعید ینی سال تحویل میمردند دوباره میرفتیم میخریدیم ...surprise

 

راسی قبل از اینکه سال تموم بشه ، کسایی که تاریخ تولدشون توی اسفند ماهه، بهشون تبریک میگم .تولدتون مبارک..

راسی سهم کیک تولد من یادتون نره ..laugh

 

آقایون خونه دار، خانمای خونه دار ، فرش میشوریم براتون ، خونه رو براتون میتکونیم ..laugh

خدمات خرید و نوسازی، ایناهم انجام میدیم ..خیلیم ارزووونlaugh

برای خدمت رسانی فقط کافی یه نظر بذارید ..واللااااااااsurprise

پیشنهاد میکنم الان گل شبو نخرید ...آخه گلشبو الان گرووونه..

روز خود عید  مفتی میدن ..باور کنید..laugh توی محلمون که اینطوریه ..

surprisesurprisesurprise

وقتی آخر سال میشه ،دلم میگیره،اصلن میدونید چیه..؟

شاید بعضی هااا با اومدن ماه اسفند و آخر سال خوشحال بشن و جشن بگیرن و شوق و ذوق مراسمات و مقدمات عید رو انجام بدن...اما بعضیام هستن که وقتی این روزا میرسه ، توی دلشون ،متنفر از این ایام هستند..توی کشورمون که با منابعی که داریم که هر فرد ایروونی میتونه یه ثروتمندی برای خودش باشه،تنگدسی و فقر فریاد میزنه.که همش تقصیر مسئولین بی کفایت کشوره،این روزا برای اون دسته از هم وطنای عزیزم خیلی سخت میگذره .برای همین دلم میگره، همیشه از خدا خواستم چنان قدرتی بهم بده تا یاری و همراه هموطنانم باشم. ولی حیف که دستم برای یاری، برای همه هموطنانم کوتاهه......

چی میشد یه بار تصمیم میگرفتیم برای همدردی با این هموطنانمون لباس نو نپوشیم یا حداقل هرکس توی محله خودش کسی رو میشناسه برای اونم لباس نو تدارک ببینه .اینطوری یا همه مون بوی عید رو حس میکنیم یه حس نمیکنیم...

sadbroken heartbroken heart

بنظرتون با 45000 تومن یارانه که تازه دولت منت هم سرمون میذاره ،

چند کیلو آجیل میشه خرید ،؟

چند کیلو میشه میوه خرید؟

برای مهمونامون که اگه شب خواستیم نگه شون داریم برای شام ، چقد گوشت میشه خرید؟

 

حرف که زیاده، دردها هم زیاده ، تحملمونم زیاد ، اما دلمون صافه. البته شاید تا یجایی تحملمون زیاد باشه..

بقیه حرفارو با این عکس ...درک کنید .....



نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 94 ساعت 09:23 توسط داداشی.. . نظرات | |
سارا دختر کوچولوی زیبا وباهوش ۵ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد .  چقدر دلش اونو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره. مادر ش گفت: این گردنبند قشنگیه اما چون قیمتش زیاده من برای خریدش واسه تو یه شرط میذارم، شرطم اینه که وقتی رسیدیم خونه من لیست کارهایی رو که میتونی انجام بدی بهت میدم وتو با انجام اون کارا می تونی پول گردنبندتو بپردازی ، سارا  قبول کرد و با زحمت بسیار تونست پول گردنبندشو بپردازه.
وای که چقدر اون گردنبندو دوست داشت، همه جا اونو به گردنش مینداخت. سارا یه پدر خیلی مهربون داشت که هرشب براش قصه دلخواهشو می گفت. یه شب بعد از اتمام داستان پدرش گفت: دخترم! تو منو دوست داری؟
اوه! البته پدر من عاشق توام
پس اون گردنبند مرواریدتو به من بده. _ نه پدر اونو نه! اما می تونم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، قبوله؟....
پدر : نه عزیزم ولی اشکالی نداره!
هفته ی بعد دوباره پدرش بعد از خوندن داستان به دخترش گفت: دختر عزیزم تو منو دوست داری؟
دختر :  البته پدر تو می دونی که من خیلی دوستت دارم و عاشق توام
پدر: پس اگه راست میگی اون گردنبند مرواریدت رو به من بده
دختر کوچولو : نه پدر اون نه! اما می تونم اون اسب کوچولو وصورتی ام رو بهت بدم ، اون موهاش خیلی نرمه تو میتونی اونو ببری توی باغ و باهاش بازی کنی
پدر : نه عزیزم اشکالی نداره، شبت بخیر خوابهای خوب ببینی.. و او نو بوسید.
چند روز بعد وقتی پدر اومد تا برای دختر کوچولویش داستان بخونه دید که دخترش روی تخت نشسته و گریه می کنه ..
دخترک پدرش رو صدا کرد وگفت: پدر منو ببخش ... بیا! و دستش رو به سمت پدر برد وقتی مشتش رو باز کرد دونه های گردنبندش توی مشتش بود اونارو توی دست پدرش گذاشت. پدر با یه دست دونه های مروارید رو گرفت و با دست دیگه از جیبش یه جعبه ی بسیار زیبا در آورد که توش گردنبند مروارید اصل بود، پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود تا هر وقت دخترک از اون گردنبند بدلی دل کند، اونو بهش هدیه بده!
این مسئله درست همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد. او منتظر می ماند تا ما از چیز های بی ارزشی که در زندگی به آن وابسته شده ایم دست برداریم تا او گنج واقعی اش را به ما بدهد...!
نکته اخلاقی : بدلیجات زندگی شما چه چیزهایی هستند که سفت و سخت به آن چسبیده اید ؟!؟!


نوشته شده در بیست و سوم اسفند 94 ساعت 07:40 توسط داداشی.. . نظرات | |