تبلیغات
زندگیمون قصه نیست و نبود - مطالب فروردین 1395
زندگیمون قصه نیست و نبود

زندگی درست مثل نقاشی کردن است؛ خطوط راباامیدبکشید اشتباهات راباآرامش پاک کنید قلم مو را در صبر غوطه ور کنید و با عشق رنگ بزن...

یک اصفهانى برای شغل دوم یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون:

درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود."


یک دکتر آمریکایی برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است اصفهانیه می گوید شما درمان شدید!
چون طعم گازوییل را حس کردید و 50 دلار می گیرد.

چند روز بعد دکتر آمربکایی برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه را از دست داده است. اصفهانیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتراعتراض می کند که این دارو که مربوط به ذائقه بود
واصفهانى می گوید شما درمان شدید !!!!
و 50 دلار می گیرد.
به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است.
اصفهانى می گوید متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این 100 دلاری را بگیرید!
اما دکتر اعتراض می کند که این ,یک۵۰دلاری است.اصفهانى می گوید شما درمان شدید و 50 دلار دیگر می گیرد.اصفهانى میزنه رو شونه دکتر آمریکایی و میگه :

همیشه ازاصفهانیها بترسید اینو به اون باراک هم بگو.

.................................................


شاید دلار دوباره ۸۰۰تومان شود٬
بنزین ۱۰۰ تومان ٬
شاید .........
اما من دوباره25 ساله نخواهم شد
توافقتون مبارك
مردی که دیروز بی‌محابا سانتریفیوژ اضافه می‌کرد، یک قهرمان هسته‌ای بود...
مردی هم که امروز سانتریفیوژها را برچید،
 یک قهرمان هسته‌ای است...
اما «قهرمان واقعی» من هستم
که هزینه هر دو قهرمان دیروز و امروز را
با ««   جوانی ام  »»

پرداخت می‌کنم


امضاء : جوان ایرانی


نوشته شده در بیست و نهم فروردین 95 ساعت 09:30 توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام .این منم هستم ...

چیه ...؟

آدم خوشتیپ ندیدی؟؟؟؟

یه سوال داشتم از همه شوما....

من تازه اومدم به دنیای مجازی ، آشنایی با دنیای مجازی ندارم. میخواستم ازتون بپرسم ، دنیای مجازی جای خوبی هست برای پیشرفت، برای شادی،برای دوست پیدا کردن، بیام اینجا وقتم ، پولم هدر که نمیره؟؟؟....شوما که چندین ساله شاید اینجا هستید، چه نظری درمورد دنیای مجازی دارید؟

حالا من پامو بذارم توی دنیای مجازی یا نه ؟

چی پیشنهاد میکنید...؟؟؟؟


نوشته شده در بیست و نهم فروردین 95 ساعت 09:27 توسط داداشی.. . نظرات | |
روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند .
یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند . آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیرزمین سرد و تاریکی منتقل کردند
آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخی در درون دیوار افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمیر و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسید :
چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی
فرشته بزرگتر پاسخ داد : همیشه چیزهایی را که می بینیم آنچه نیست که به نظر می آید فرشته کوچکتر از این سخن سر در نیاورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج  کشاورز رسیدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپری کنند.زن و مرد کشاورز که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جواب مثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روی تخت انها بخوابند و خودشان روی زمین سرد خوابیدند
صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه مرد و زن کشاورز از خواب بیدار شد و دید آندو غرق در گریه می باشند . جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد آنها نیز بود در روی زمین افتاده‌ و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فریاد زد : چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد . تو به خانواده اول که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی این خانواده که غیر از این گاو چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد.
فرشته بزرگتر به آرامی و نرمی پاسخ داد : چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آید.
فرشته کوچک فریاد زد : یعنی چه من نمی فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامی که در زیر زمین منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوار گنجی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند
دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجای زن گاو را پیشنهاد و قربانی کردم .
چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آیند .


نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 95 ساعت 08:09 توسط داداشی.. . نظرات | |

زنان بی حجاب در قیامت

 

امیرالمومنین علی (علیه السلام) میفرماید: « روزی با فاطمه (سلام الله علیها) محضر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) رسیدیم ٬ دیدیم حضرت به شدت گریه می کند
گفتم: پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله! چرا گریه می کنی؟

فرمود: یا علی! آن شب که مرا به معراج بردند ٬ گروهی از زنان امت خود را در عذاب سختی دیدم و از شدت عذابشان گریستم. (و اکنون گریه ام برای ایشان است.)زنی را دیدم که از موی سر آویزان است و مغز سرش از شدت حرارت می جوشد.زنی را دیدم که از زبانش آویزان کرده اند و از آب سوزان جهنم به گلوی او می ریزند.زنی را دیدم که از پستانش آویزان کرده اند.زنی را دیدم که دست و پایش را بسته اند و مارها و عقربها بر او مسلط هستند .زنی را دیدم که کر و کور و لال بود و در تابوتی از آتش قرار داشت که مغز سرش از سوراخ های بینی اش بیرون می آمد و بدنش از شدت جذام و برص قطعه قطعه شده بود

زنی را دیدم که ٬ که از پاهایش در تنور آتشین جهنم آویزان است.

زنی ا دیدم که گوشت بدنش را با قیچی های آتشین ریز ریز می کنند .زنی را دیدم که صورت و دستهایش در آتش می سوزد و امعا و احشای داخلی اش را می خورد.زنی را دیدم که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود و به هزاران نوع عذاب گرفتار بود.و زنی را به صورت سگ دیدم و آتش از نشیمنگاه او داخل می شود و از دهانش بیرون می آید و فرشتگان عذاب عمودهای آتشین بر سر و بدن او می کوبند.حضرت فاطمه (سلام الله علیها) عرض کرد : پدر جان ! این زنان در دنیا چه کرده بودند که خداوند آنان را چنین عذاب می کند؟!رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:
دخترم ! زنی که از موی سرش آویخته شده بود ٬ موی سر خود را از نامحرم نمی پوشاند.زنی که از پستانش آویزان بود ٬ زنی است که از حق شوهرش امتناع می ورزیده.و زنی که از زبانش آویزان بود ٬ شوهرش را با زبان اذیت می کرد …و زنی که گوشت بدن خود را می خورد ٬ خود را برای دیگران زینت می کرد و از نامحرمان پرهیز نداشت.و زنی که دست و پایش بسته بود و مارها و عقربها بر او مسلط شده بودند ٬ به وضو و طهارت لباس و غسل جنابت و حیض اهمیت نمی داد و نظافت و پاکیزگی را مراعات نمی کرد ٬ و نماز را سبک می شمرد و مورد اهانت قرار می داد.
و زنی که کر و کور و لال بود ٬ زنی است که از راه زنا بچه به دنیا می آورد و به شوهرش می گوید بچه تو است.و زنی که گوشت بدن او را با قیچی می بریدند ٬ خود را در اختیار مردان اجنبی می گذاشت.

و زنی که صورت و دستانش می سوخت و او او امعا و احشای داخلی خودش را می خورد ٬ زنی است که واسطه کارهای نامشروع و خلاف عفت و عصمت قرار می گرفت .

و زنی که سرش مانند خوک و بدنش مانند الاغ بود ٬ او زنی سخن چین و دروغگو بود.و اما زنی که در قیافه سگ بود و آتش از نشیمنگاه او وارد و از دهانش خارج می شد ٬ زنی خواننده و حسود بود. سپس فرمودند: وای بر زنی که همسرش از او راضی نباشد و خوشا به حال آن که همسرش از او راضی باشد.


نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 95 ساعت 09:37 توسط داداشی.. . یه چیزی بگو.. | |










نوشته شده در بیست و ششم فروردین 95 ساعت 11:50 توسط داداشی.. . آرزو کن.. | |
طرف با دختر کوچولوش ازجلوی مغازه میگذشتن...
دخترکوچولو با گریه و زاری که مامان برای من چیزی بخر ..
دخترس دیگه ..از همین الان داره خرج کردن رو یاد میگیره ...

دخترک زور شد و مادروبه مغازه برد و به مامانش هی اینو بخر اونو بخر ، و مامانش نه این برات خوب نیس ، نه این اصلا خوردنی نیس و....
دخترک گریه و زاری ...
مامانش به دخترک عمو دعوات میکنه هااااا(فروشنده)
مامان دخترک ببین عمو بداخلاقه ، میزن هااااااا.
حالا اخلاق فروشنده در همه حال ، مهربون و خوش اخلاق..
عکس العمل فروشنده نسبت به حرفای مامان دخترک این بود که خانم اگه پول نداری اگه خسیسی مث اون وکیله چرا از دیگران مایه میذاری، من کجام بداخلاقه.
فروشنده به این خوش اخلاقی ..(البته اینارو توی دلش گفتااا)

بیچاره فروشنده یه عمر اعتبارش پیش دخترک به باد رفت با حرفای مامانش...

نوشته شده در بیست و ششم فروردین 95 ساعت 10:13 توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام من یه دختر 28 ساله ام که از شانس بدم هرچی ازدواج میکنم
شوهرام یا زیر ماشین میرن یا درد لاعلاج میگیرنمیمیرن
آخرین شوهرم بدست عناصر داعش بدنش قطعه قطعه شد..
خواهشا کمکم کنید..
الانم یه خواستگار اومده برام..ولی نمیدونه گذشته منو...
به نظرتون باهاش ازدواج کنم.؟؟؟؟؟؟
ناگفته نماند تا حالا دوتا از شوهرام مفقودالاثر شدن
دوتاشونم دق کردن مردن...
... لطفا راهنماییم کنیدد...

پاسخ کاربران وبسایتها..:

 حمید  left the group
احسان  left the group
علی  left the group
محسن  left the group
جواد   left the group
مهدی  left the group
محمد  left the group
عرشیا  left the group
پارسا  left the group
بهروز  left the group
مسعود  left the group
حسن  left the group
رضا : جان مادرت من سرعت اینترنتم پایینه هرکاری میکنم
نمیتونم از گروه برم بیرون رحم کن...خداوکیلی جون هرکی دوست داری. قصد ازدواج ندارم.....
.
.
جالب بود خخخخخخخخخخ اما من یه چیزی رو نفهمیدم ..که (
left the group) ینی چی ..؟
نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 95 ساعت 09:30 توسط داداشی.. . نظرات | |
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید...
که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟


نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 95 ساعت 08:42 توسط داداشی.. . نظرات | |
ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ: «ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»
از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت می‌کردند.
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ: «ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ  ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ.»

♦️ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ:
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺻﻞ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﭼﯿﻪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ. برداشت، نحوه برخورد و ﺷﮑﻞ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻬﻤﻪ!♦️

نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 95 ساعت 05:57 توسط داداشی.. . نظرات | |









نوشته شده در بیست و دوم فروردین 95 ساعت 09:06 توسط داداشی.. . نظرات | |

نوشته شده در بیست و یکم فروردین 95 ساعت 07:45 توسط داداشی.. . نظرات | |







نوشته شده در بیست و یکم فروردین 95 ساعت 07:40 توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام .
امیدوارم حال همه بچه های مجازی ، دوستان عزیز خوب ، خوش و سرحال باشید....
آخر هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم ....
برای ظهور و فرج و سلامتی آقا امام زمان (عج) یک صلوات ختم کنید
لال از دنیا نری دومین صلوات رو بلند تر بفرس
امام زمان دستتو بگیره سومیش بلند و جلیل بفرس...







با این مطلب جمعه خوبی براتون آرزو میکنم ...

نمکدان را که پر میکنی توجهی به ریختن نمکها نداری ...اما زعفران راکه میسابی به دانه دانه اش توجه میکنی..!!
حال آنکه بدون نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست...ولی بدون زعفران ماهها و سالهامیتوان آشپزی کرد و غذا خورد ...
مراقب نمکهای زندگیتان باشید ...ساده و بی ریا و همیشه دم دست  ...که اگر نباشند وای بر سفره زندگی !!




نوشته شده در نوزدهم فروردین 95 ساعت 08:56 توسط داداشی.. . بلند صلوات بفرس.. | |

عکس العمل شما هنگام شنیدن یه مطلب داستان عاشقانه چیه.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟












عکس العمل شما وقتی داستان به جاهای باریک کشیده میشه چیه ....؟/؟؟؟؟؟؟؟





بعضیاااااا هم مث ایشون اصلن چیزی براشون مهم نیس .چیزی نمیشنوند..





نوشته شده در هفدهم فروردین 95 ساعت 12:54 توسط داداشی.. . نظرات | |
شنیدی روسیه چه قانونی رو تصویب کرده؟
تف تو این شانس
این دهه هفتادین از دم خر شانسن ها
گپ دو دهه شسصتی که با کلی وام و قرض و قوله تازه تونستن نامزد کنن


توجه توجه
خبر فوری

کلیه پروازهای خارجی به مقصد غیر مسکو لغو و همه هواپیماهای سایر خطوط تنها در مسیر تهران مسکو پرواز دارن ، خیل عظیم جوانان پرشور در فرودگاه امام خمینی و مهراباد تهران بچشم میخوره

مرز آستارا بسته شد
هنوز ۲۴ ساعت از خبر جنجالی روسیه نگذشته که:

دولت روسیه اعلام کرد : بابا بسته دیگه، انقدم دختر نداشتیم، ای بابا کل بودجه رو هم بدیم به اینا که اومدن، بازم باس کلی از صندوق بین المللی پول وام بگیریم


مادر من:
تو نهایتش رفته باشی سر کوچه یه دو کیلو پیاز بیاری برا من، الان میخوای بری روسیه ؟؟؟؟


........................................................................................

مامانم میگه گوشیو بذار بالا سرت سرساعت ۶ بیدارمون کنه
میگم چرا خودت نمیذاری؟؟
میگه سرطان زاس...
مطمئن شدم سرراهیم،چندتا پرورشگاه رفتم می گن چهرت خیلی آشناس...!
وعده ما ماه عسل 95 علیخانی

........................
داشتم میخوندم برای خودم
ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻳﺎﻫﺎ ﺷﻬﺮﻳﺴﺖ،
ﻗﺎﻳﻘﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ
ﻙ ﻳﻬﻮ ایرانسل پیامک ﻣﻴﺪﻩ :
ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺑﺪﻭﻧﻲ ﭼﻄﻮﺭﻱ ﻗﺎﻳﻖ ﺑﺴﺎﺯﻱ؟
ﻋﺪﺩ٢ﺭﻭ ﺑﻪ 888888 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻛﻦ

........................................
یکی نون
خوشگلیشو میخوره
یکی نون زبونشو میخوره
یکی هم نون عقل و هوشش رو
منم دارم نون و ماستمو میخورم.
بفرمایید نون و ماست

خدا منو از شما نگیره به حق علی


نوشته شده در هفدهم فروردین 95 ساعت 08:41 توسط داداشی.. . نظرات | |




سلام دوست خوبم ...

لینک زیر رو تقدیم میکنم بهت بابت محبت هات..

کلـــــــــــــــــــــــــــــــــیک کن دیگه ....







نوشته شده در پانزدهم فروردین 95 ساعت 08:03 توسط داداشی.. . نظرات | |


مردی وارد رستورانی می شود و کاسه ای سوپ سفارش می دهد. پیشخدمت سفارش او را حاظر می کند. مرد از پیش خدمت رستوران می خواهد که سوپ را بچشد.
پیشخدمت: اما قربان، می توانم به شما اطمینان بدهم که سوپ مزه ی خوبی دارد.
مرد همچنان اصرار می کند و می گوید: آقا خوشحال می شوم اگر ابتدا سوپ مرا شما بچشید.
پیشخدمت: اما قربان، من نمی توانم غذاها را بچشم، رئیسم مرا تنبیه می کند.
مرد: ببین آقا، اگر سوپ مرا نچشی، بدون پرداخت هزینه اش، اینجا را ترک می کنم.
در این زمان پیشخدمت به اطراف نگاهی می اندازد تا مطمئن گردد که هیچکس او را نمی بیند، سپس نزدیک کاسه ی سوپ می شود تا درخواست مشتری اش را انجام دهد. اما به ناگاه با تعجب از مرد سوال می پرسد: اما قربان، قاشق تان کجاست ؟
مرد پاسخ می دهد: دقیقا سوال من هم همین است.



روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاکم می برند تا مجازات را تعیین کند . حاکم برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید
اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم .
ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا حاکم می میرد یا خرم .
نکته :
در یک جامعهء عقب مانده همه مشکلات با مرگ حل میشوند





نوشته شده در پانزدهم فروردین 95 ساعت 06:15 توسط داداشی.. . نظرات | |


تا از خودت شروع نكنى بهار را تجربه نخواهی كرد؛ حتی اگر صدها بهار در بیرون از تو بیاید و برود ...!
و همه به هم و از جمله به تو، آن را هزاران بار شاد باش گویند ...
بهار واقعی باید در درون تو متولد شود ؛
و بهار را تجربه نخواهی كرد مگر آن كه رخت آگاهی ات نو شود ...
تا آگاهی ات رشد نكند و جوانه های فهم در تو نشكفد، درخت ذهن ات بارور نمی شود و آرامش میهمان منزلت نمى شود ..




مردم واسه سیزده بدر حواسشون به منقل،سیخ، جوجه کباب،صندلی و چادر پیکنیک،فلاسک،چیپس و پفک، ادامه آجیل های عید  هست ولی فراموش میکنن یه دونه کیسه زباله با خودشون ببرن
ما برای زندگی همین یک دنیا رو داریم
روز طبیعت زباله هامون رو در طبیعت رها نکنیم

با آرزوی بهترین ها در روز طبیعت




نوشته شده در سیزدهم فروردین 95 ساعت 10:20 توسط داداشی.. . سبزه هاتون رو گره بزنید .. | |
دوست عزیز نسیم معتمد..



از شنیدن خبر فوت دوتن از اقوام نزدیکتون بخصوص حامد جان بسیار متاثر شدم بنده و دوستان دیگه دنیای مجازی این واقعه دردناک رو خدمت شما وخانواده محترم تسلیت عرض می کنیم واز درگاه خداوند متعال برای جنابعالی صبر مسالت داریم مارو هم در غم عزیز از دست رفته تان شریک بدونید...

تسلیت واژه کوچکیست در برابر غم بزرگ شما
از خداوند صبر برای شما و خانواده محترم خواهانم
امیدوارم که غم آخر زندگیتان باشد.


مدیریت وب زندگیمون قصه نیس.

 



نوشته شده در یازدهم فروردین 95 ساعت 07:18 توسط داداشی.. . ابراز همدردی.. | |




مــادرم فـرشــــــتــه است ..

ولی …

هیچوقت ندیدم پرواز کند …

زیرا به پایش …

مـــن را بسته بود …

بــرادرم را…

و همه ی

زندگیش را …

معذرت میخواهم نیوتون …!

راز جاذبه،

مــــــادر

من است!

معذرت میخواهم ادیسون!

چرا که مــــــادر من اولین چراغ زندگی من است!

معذرت میخواهم انیشتین!

فرمولهای تو از توضیح مــــــادر من عاجزند!

رومئو!

همه راه ها به عشقمــــــادرمن ختم میشود …!

مــــــادر من ،

عــــــشــــق من است…

میترسم برای ماندن در کنارم از بهشت به جهنم بیاید …

مــــــادرســـت دیگر …









نوشته شده در دهم فروردین 95 ساعت 11:53 توسط داداشی.. . نظرات | |

آغاز سال یک هزار و سیصد نود و پنج.....  1395

قبل از اینکه بری پایین اینجا کلیک کن ضرر نمیکنی



این لینک تقدیم به همه دوستای گلم





خدای مهربون و صبورم....


یك سال دیگه رو برام رقم زدی...

خدای خوبم...


بخاطر تمام لحظه هایی كه منتظرم بودی و نیومدم من و ببخش...


بخاطر تمام لحظه هایی كه من و دیدی و من ندیدمت من وببخش


بخاطر تمام لحظه هایی كه برام خوب خواستی و من بد كردم

من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی كه امیدت و نا امید كردم من و ببخش...

بخاطر تمام لحظه هایی كه برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم

 من و ببخش...

عیدی میخای کلیک کن




بخاطر تمام لحظه هایی كه تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم


بخاطر تمام لحظه هایی كه به
مهربون بودنت ،
بخشنده بودنت ،
آمرزنده بودنت ،
بزرگ بودنت و
بودنت ...


شك كردم .... من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی كه اشكهام برای كسی جز تو بود....

بخاطر تمام لحظه هایی كه خواهش ها و التماسام برای كسی جز

 تو بود...
بخاطر تمام لحظه هایی كه لذتها و شادی هام برای كسی جز تو

بود...
من و ببخش..من و ببخش..

این یک حرف مهم برای ایام عیده کلیک کن....

خدایا...


دلم خیلی هواتو كرده...
به حق وقت عزیز
امسال هم در دلم بنشین
و آنچه را كه شایسته خدایی توست...


برایم بنویس نه آنچه که سزاوارمن است 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

دوستای خوبم سال نو همگیتون  مبارک باشه.


برای تک تکتون یه سال عالی ، 

توأم با "شادیه دل" و "آرامش روح" رو آرزو میکنم.


حالام عیدی من یادتون نره هااااا




نوشته شده در یکم فروردین 95 ساعت 08:00 توسط داداشی.. . نظرات | |