زندگیمون قصه نیست و نبود

زندگی درست مثل نقاشی کردن است؛ خطوط راباامیدبکشید اشتباهات راباآرامش پاک کنید قلم مو را در صبر غوطه ور کنید و با عشق رنگ بزن...



ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﯿﻦ؟؟؟

ﺍﻭﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻮﺯﻥ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﻟﺜﻪ ﺗﻮﻥ،ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﻣﺘﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
ﺩﺳﺘﺶ ...
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﯾﻢ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮﻥ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺰﻧﯿﻦ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ؟
ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﺭﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﯾﺪ،ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺯﻥ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻭ ﻣﺘﻪ ﻭ
ﺍﻧﺒﺮ ﻭ ...
ﺧﻮﺏ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻬﺶ !
ﭼﺮﺍ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻣﯿﮕﯿﻢ: ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟!

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮏ" ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ... ؟؟
ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ،ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﯾﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﻩ،ﺧﻮﺏ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ
ﺣﮑﯿﻤﻪ ...
ﺍﺻﻼ ﻗﺒﻼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺣﮑﯿﻢ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺣﮑﻤﺖ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺠﯽ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ
ﮐﻨﯿﻢ،ﺑﮕﯿﻢ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟
ﺭﻧﺞ ﺑﻌﺪﯼ؟
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﻣﺪﺭﮎ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟؟؟
ﺣﺘﯽ ﻗﺪ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻥ ﭘﺰﺷﮏ "؟؟؟

ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﺧﯿــﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ...




نوشته شده در بیست و نهم خرداد 95 ساعت 11:54 توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام دوستای گلم و مهربونم.
شایدنتونم امروزم رو تعریف کنم ولی مینویسم ...                                                       
امروز روز خیلی تلخیه برام من نه به تلخی یه روز سخت و دردناک ولی یه روز تلخ درپیش داشتم و دارم ،خیلی دوست داشتم امروز خیلی زمان یواش یواش میرفت جلو، اما با سرعت شد ساعت6 بعدازظهر،.خب بذار از تلخی امروز بگم ، صبح که اومدم سرکار فوری اومدم نت و به وبلاگم سر زدم نطراتی که برام اومده بود پاسخ دادم و تایید کردم ، بعدش ظهر شد و رفتم کمک پدرم ، بعد ناهار که پیش پدر بودم کمی کمکش کردم ،رفتم بالای درخت گیلاس، گیلاس میچیدم ، یکی مینداختم توی پلاستیک یکی میخوردم تا اومدم از درخت پایین کل درخت رو بی گیلاس کردم و پوکیدم از بس خوردم البته جاتون خالی هاااا با موتور که داشتم برمیگشتم خونه پلاستیگ گیلاسا دستم بود وباز میخوردم ، نمیدونم چرا آدم گیلاس بخور سیر نمیشه .. اگه یکی بخواد منو تعقیب کنه از روی هسته گیلاس ها میتونه ردمو بزنه ..
یکم خونه موندمو اومدم سرکار ، و دارم از تلخی امروز مینویسم الان، اره خوردن گیلاس تلخ نیس ، تلخ واسه جدایی ، جدایی از دوستانی که خیلی وقته باهاشونی و جزیی از زندگیت هستند ، اره امروز روز اخریه که من توی دنیای مجازی هستم ، البته تا بعد از یکماه ینی تا بعد از ماه رمضون، که اگه زنده بودم برمیگردم و باز مزاحمتون میشم و سربه سرتون میزام با کلی شوخی و دعوا و اینا ..خخخخخ که باز بگید این دیوووونه پیدات شد ..خیلی سخت برام که امروز روز آخریست که دارم پست میذارم ، نیگاه نکنید دارم میخندم ..پشت این خنده ها ، پشت این مانیتور ، خب معلومه من هستم دیگه ..  ولی نه چهره غمگین امروز من رو کسی نمیبنه، به جز خودم. .. دلم برای وبم ، برای دوستای خوبم ، برای خوندن نوشته هاتون تنگ میشه ، تنگ هست الان و بیشتر دلتنگ خواهم بود.
پیشاپیش آغاز ماه مبارک رمضان رو بهتون تبریک میگم ، تولد امام حسن رو بهتون تبریک میگم ، شب های قدر رو بهتون تبریک میگم ، شهادت امام علی (ع) رو بهتون تسلیت میگم و عید فطر رو به همتون تبریک میگم که ان شالله برای عید فطر خودم باشم . براتون دعا میکنم ، ازتون التماس دعا دارم بخصوص در شب های قدر. مراقب خودتون باشید .و توی این مدت بهم سر بزنید . خوشحال میشم بعداز عید فطر با حضور بی نظیرتون روبرو بشم مث همیشه ..
تلخی امروز رو هیچ وخ فراموش نمیکنم تا زمانی که دوباره برگردم. ...
تقدیر و تشکر میکنم از دوستانی که همیشه همراهم بودند و هستند ف فراموشم نکنید و هیچ فراموشتون نمیکنم.
خیلی دوستتون دارم ...درود خدا برهمه شما....
باتشکر مدیریت وب
داداشی


نوشته شده در سیزدهم خرداد 95 ساعت 05:16 توسط داداشی.. . نظرات | |