زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا


بزرگترین زندانی که
برای خود می سازیم،
ترس از آن است که
 دیگران درباره ی ما چه می اندیشند
.....................

بعد از نماز ملا در بلندگو گفت :
میخواهم كسى را به شما معرفى كنم كه
قبلا دزد بوده،مشروب و مواد مخدر
مصرف میكرده و هر كثافتكارى میكرده
ولى اكنون خدا او را هدایت كرده و همه چیز را كنار گذاشته است..
بعد گفت:بیا احمد جان بلندگو را بگیر و خودت تعریف كن كه چطور توبه كردى!

احمد آمد و گفت:من یك عمر دزدى میكردم،معصیت میكردم خدا آبرویم را نبرد.....
اما از وقتى كه توبه كردم این ملا برای من آبرو نگذاشته است!
....................................

محبت بهترین
سلاحیست که
همیشه پیروزاست
دسته گلی با عشق ومحبت
تقدیم شما مهربانان
.............................



انعکاس چیزی باش که میخواهی دردیگران ببینی.
اگر عشق میخواهی، عشق بورز.
اگر صداقت میخواهی، راستگو باش.
واگر احترام میخواهی، احترام بگذار
...................

چ اشتباہ بزرگے است تلخ ڪردن
                زندگے خود...
                براے ڪسے...
     ڪ در دورے ما شیرین ترین
لحظات زندگیش را سپرے میڪند..➣.
.
...........................


نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 11:33 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام عزیزان و دوستای خوبم ..

این پست رو تقدیم میکنم به داداش عزیزم.(محسن)

با ارادت خاص خدمت محسن جان عزیزم. یه خسته نباشید و آرزوی موفقیت و کسب بهترین رتبه در آزمون امروز کنکور ...
محسن جان دعا میکنم با توجه به تلاشی که داشتی و درجریان بودم ان شالله نتیجه خوبی بگیری و این رو از خدا خواستارم ..
اگه دکتر شدی یا مهندس شدی کارمون بهت گیر افتاد پول نگیریااااا خخخخخخخ
............
درضمن برای دوست گرامی ترانه خانم هم ارزوی موفقیت دارم و برای موفقیت شما هم دعا میکنم
راسی امروز فاطمه خانم هم آزمون داشتن برای تو هم دعا میکنم .
ان شالله هم محسن ، هم ترانه ، هم فاطمه باخبر خوش قبولی  و کسب بهترین رتبه ما رو خوشحال کنند...
..........................
داداش محسن خیلی دوستت دارم ...
...................................................
پ ن :
خواهشا خواهش میکنم تمنا میکنم متن ها یا یه نوشته رو با دقت بخونید، اخه من که کنکور نداشتم، من سال ها پیش کنکورتحصیلیمو دادم نه الان....
دقت کنید والاااااااااااااااااا..


نوشته شده در جمعه 25 تیر 1395 ساعت 08:47 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



تو رها در من و من محو سراپاے توام
تو همہ عمر من و من همہ دنیاے توام

دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیباے توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانہ من
اے تو دیوانہ من ، عاشق و شیداے توام

دل تو صید کمند خم ابروے من است
من کہ مجنون تو و والہ لیلاے توام

نروم لحظہ اے از خواب و خیال تو عزیز
من دمادم همہ وقت غرقہ رویاے توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده اے
من دلباختہ نیز ماهے دریاے توام



نوشته شده در سه شنبه 22 تیر 1395 ساعت 11:31 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

نوشته شده در سه شنبه 22 تیر 1395 ساعت 11:29 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

نوشته شده در سه شنبه 22 تیر 1395 ساعت 11:26 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


همیشه میگفت دوستت دارم،
انگار تکه کلامش بود و
من هم گذرامیگفتم منم همین طور عزیزم...
از همان مکالمات زناشویی،از همان هایی که مردها از زن ها می شنوندو قدرش را نمیدانند.
همیشه مرتب بود،حتی اگر لباس هایش ساده بود،بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم می زد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای میشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده! همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.همیشه شیطنت داشت،نگاه هایش جذاب بود،انگار نه انگار که یه نفر دارد با من زندگی میکند،انگار تمام زن های دنیا مال من بودند...هیچ وقت برایم تکراری نشد،کم حرف بود اما اگر غر میزد انقدر خوشحال میشدم درون خودم،که چیزی میگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم میگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند، با هم بحثمان شد،بحث که نه، چون همیشه در جواب من سکوت میکرد، می دانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیکردم بااو به طور مفصل صحبت کنم، یابهانه می آوردم،آن شب مثل همیشه زیبا بود، آرایش ملایمی داشت،چشمان سیاهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار...زیبایی اش وصف نشدنی ست... و من هم برای فرار، دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست،گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی.این را که گفت خیلی ناراحت شدم،گفتم خدا کنه تاصب نباشی،خیلی عصبانی بودم،مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هرچیزی بگویند،بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم،خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد،به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست.
هر شب در آغوشم بود،حتی زمان هایی که زودتر از من میخوابید ولی آنشب نمیدانم چرا تمام بدنش یخ بود،بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم،با وجود اینکه با من قهر بود اما لباس خواب حریر قرمز رنگش تنش بود،موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم، خواسته ای نداشتم فقط افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم،سرش را روی سینه ام گذاشت،نفس عمیقی کشید و خوابیدیم...
آن شب خواب عمیقی داشتم،اصلا بیدار نشدم.......
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام،هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده،هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم....
گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شودیک نفر را به قتل رساند؟ مگرچقدر امکان داردیک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟......!!!
همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود و دلیلش هم مشخص نشد،چون نه اهل دود بود نه غیره....!!
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم،شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود،از روز هایی که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسینش میکردم اما در ظاهر نه،شاید شب هایی که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه میشدم که حسرت داشتنش  را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم،شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.... کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد،همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم!!!
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی میگفتم انشاا... بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت،
بعد مرگش ناخود آگاه دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود که پر از گلبرگ های گل رز بود،پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش بود که مثبت بود،تمام دنیا برای بار دوم بر روی سرم آوار شد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درین مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم!....
غم از دست دادن دو عزیز مرا نابود کرد ،آن شب برای این میخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد...
من نه تنهاهمسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم....
حالادیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است،
شبها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد....کاش قدر همدیگر را بدانیم


نوشته شده در سه شنبه 22 تیر 1395 ساعت 10:53 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیّاری ، باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصدک تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب.

قاصدک! هان، ولی ...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمی بندم - اندک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ...

نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1395 ساعت 11:55 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام . عزیزانم  عیدتون مبارک . ان شالله نماز و روزه هاتون هم مورد قبول درگاه حق.
من اومدم .و ان شالله بتونم حضور پررنگ مث قبل رو داشته باشم .این نوشته زیر رو تقدیم میکنم به همه دوستان بخصوص کسانی که توی این مدت بهم سر میزدند..


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر

صدا کردم ...

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های

 آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت

جدا کردم

 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی ...

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ...

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی

 خورشید وا کردم

نمی دانم که چرا رفتی؟

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام

هستی ام از دست خواهد رفت

کس حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام برگرد

ببین از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن

خطا کردم

 و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر دست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

 

 برا ی شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم ...


نوشته شده در جمعه 18 تیر 1395 ساعت 09:08 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |















نوشته شده در سه شنبه 15 تیر 1395 ساعت 05:53 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب
شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.
همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه‌هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه‌ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در آخرین لحظه که پدربزرگ می‌خواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می‌مونه!
یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت… اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم. اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم. حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی…
اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه… درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…و اینطوره که آدم‌ها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست…
و این تفاوت عشـق است با ازدواج .


نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر 1395 ساعت 06:37 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

 

امید چیزی است که روشنایی آفتاب را بر سایه های زندگی می گسترد و ما را به فرداها پیوند می زند .

خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازد.

آنکس که شما را آفریده دوستتان دارد و همواره مشتاق است که به شما کمک کند .

خنده بزرگترین اسلحه در جنگ زندگی است .

ترس را از دل بران و به خود بگو: من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم

قانون زندگی ، قانون باور است .

تجربه بهترین آموزگار است.

عشق فروتن است .



هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید.

اگر درباره کسی نیکویی کردی پوشیده دار و اگر کسی درباره تو نیکویی کرد آشکار ساز.

اخلاق خوب مثل آب جاری که موجب فرحی و حاصل خیزی اطراف می شود.

از فرصت ها استفاده کنید كه مانند شکارچی عمل کنید.

راز موفقیت این است هدفی را بی وقفه دنبال کنید .

زندگی یک سفر است نه یک مقصد ، افرادی موفقند که آمادگی تغییر و انعطاف را داشته باشند.  عمر شما از زمانی شروع می شود که سرنوشت خود را  در دست بگیرد.



نوشته شده در چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 12:36 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام .نماز و روزه هاتون قبول .
مطمئنا شبای عزیز و باارزش قدر ، احیا گرفتید و با خدای خود درد و دل کردید و خیلی از حاجات و خواسته های خود را با خدا درمیان گذاشتید، مطمئنا خدا هم همه دعا هاتون رو مستجاب کرده و اونچه که به صلاحتون بوده و هست.
شنیدی میگن شب قدر ، شبی است که سرنوشت یکسال از زندگیتون رقم میخوره ، دیشب بعد از احیا و شب زنده داری ، تو ثبت سرنوشتم خدا بهم گفت : امسال سال آخریست که زندگی خواهی کرد و این سرنوشت توست .
از شما دوستان میپرسم اگه خدا به شما این حرف رو میزد ، شما چه تصمیمی میگرفتید  و از امروز که این یکسال باقیمانده شروع شده چکارایی رو شروع میکردید و یا اصلا زندگیتون رو چجوری ادامه میدادید، توی همه زمینه هایی که قبلا توی زندگیتون بوده چه برنامه ایی میریختید، ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و خیلی خیلی سوالای دیگه که بعد از شنیدن این خبر به ذهنتون خطور میکنه ؟؟
شما بگید من توی این یکسال چیکار باید بکنم ...؟؟؟
یا اصلا اگه شما بودید چکار میکردید ؟؟؟
التماس دعا
داداشی


نوشته شده در دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 06:12 ب.ظ توسط داداشی.. . چیکار میکردی | |




سلام .
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان  روزه دار  خوبم....
شب های قدر نزدیکه ...
داشتم دنبال یه مطالب و عکس نوشته برای شب های مبارک قدر و شهادت امام علی (ع)میگشتم که با عکسایی روبرو شدم که خیلی برام حیرت آور بود که شخصیت هایی توی دنیا وجود دارند با اینکه درظاهر و رفتارشون خدایی در وجودشون نیس ولی یه شب هایی مث شب قدر خودشون رو به خدا نزدیک میکنن با همون تیپ و قیافه...
تصمیم گرفتم این پست رو بعنوان نظرسنجی بذارم ...
دوستای عزیزم این شب ها حتما به مسجد محل یا جایی که مراسم احیا داشته باشند خواهید رفت ، ازتون خواهش میکنم بهترین تصویر یا چیزی که جلب توجه میکنه رو به تصویر بکشید..
به بهترین تصویر جایزه داده میشه ...

................................
واما حرف من  :
شب های قدر، فرصتیست برای مغفرت و عذر خواهی، از خدای متعال عذر خواهی کنید حالا که این فرصت رو به من و شما داده است که به سوی او برگردیم.
اما قبلش شنیدم میگن اگه حق الناسی گردن کسی داشته باشیم ، صدایمون به عرش نخواهد رسید در شب قدر، اگه این بنده حقیر توی مدت حضورم ، حرفی زدمی ، برخوردی کردم ، ناراحتتون کردم  و یا حقی به گردنتون دارید بهم بگید و یا حلال کنید ، من جز خوبی از شما ندیدم و با این حال همه تون رو حلال میکنم .توی شبای قدر اگه برای همدیگه دعا کنیم زودتر مستجاب میشه بیاید واسه هم دعا کنیم ، واسه خوشبختی و راه سعادتمون دعا کنیم .واسه فرج آقا دعا کنیم واسه مریضا دعا کنیم و و و و خیلی چیزای دیگه .....التماس دعا دارم از تک تک دوستانی که این پست رو میخونن...
نماز روزه هاتون قبول عباداتتون قبول التماس دعا ...

شب قدر رو به همه مومنین و شما دوستای خوب تهنیت میگم و شهادت امام علی (ع) رو تسلیت میگم.

دوستتون دارم .بیادتون هستم.
عکس یادتون نره ...



نوشته شده در سه شنبه 1 تیر 1395 ساعت 07:04 ب.ظ توسط داداشی.. . التماس دعا | |