زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

سلام به همه کسانی که این متن رومیخونن و تقدیم میکنم به همه خواهرای ایران زمین ....(متن اولی رو به حال شعر بخونید)

دوست عزیز بیا برای چند دقه صمیمی باشیم مثل دوتا دوست قدیمی ، مثل یه خواهر و بردار باشیم بیا باهم حرف بزنیم بخندیم در رو به روی غصه ها ببندیم ،درسته دختر،خوبه دلبرباشه توخوشگلی ازهمه کس سر باشه جلوه تو ذات دختره ،می دونم کار خداست  مقدره  ،می دونم همه می گن دخترا برگ گلن، داداش میگه البته یک کم خلن چسب روی دماغ یعنی که زشتن به فکر خط خطی سرنوشتن پشت این رنگ و روغنا دروغه ،پشت اینا یه طرح بی فروغه ،مردا میگن که خوشگلا نجیبن راستش بخوای دخترا مثل سیبن، سیب زمین افتاده بو نداره رهگذر هم پا رو دلش می ذاره ،سیبهای روی شاخه چیدن دارن ازدست باغبون خریدن دارن ،خواهرخانم دل نگرون توام دلواپس روزخزون توام حالا که میخوای بری توی خیابون خودِتّ بگیر، چراغ نده تومیدون ، وقتی که حوا پا گذاشت تو عالم به دو می خواست بره به سمت آدم زدتوسرش، فرشته گفت :حاج خانم چه می کنی فردا با حرف مردم روت بگیر با این لپای داغت بشین بزار آدم بیاد سراغت، آره خواهرم اینم حرف کمی نیست حجب و حیا قصه ی مبهمی نیست این روسری یعنی که تو نجیبی شکوفه ی معطریه سیبی ، این روسری پرچم اعتقاده نباشه گلبرگا اسیر باده ،زلفاتواز روسری بیرون نذار چشمای هیز سمت زلفات نیار مردای خوب پرده دری نمی خوان عشقای لوس سرسری نمی خوان باید بدونی زندگی بازی نیست، توهم قرص های اکستازی نیست، اونهایی که پلاس کافی شاپن احساسات دخترا رو می قاپن اونی که میره پارتی های شبونه توکار و بار، انگل دیگرونه، مردای خوب کاری و اهل دلن مردای بد توی خیابون ولن مردای خوب فقط نجابت می خوان از زنشون غرور و غیرت می خوان، علاف موفشن که مرد نمی شه، تالنگ ظهربه رختخواب سیریشه، مردی که قیچی می زنه به ابرو ازاون نگیرسراغ زور بازو ،

مردی که بندانداخته مَرده؟ نه نیست

براکسی  شریک درده؟ نه نیست

جوهر مردی نداره ، زغاله نه مَرده و نه زن، توحس وحاله برق لب وکرم که اومد توکار مردونگی برو خدانگهدار، ابروکمون؛ خیابونا شلوغن پر از فریب حرفهای دروغن دوسِتت دارم،دیوونه تم ،اسیرم یه روز اگه نبینمت می میرم یکی دو روز بعد تو همین خیابون یه لیلی دیگه ست کنارمجنون براکسی بمیرکه راستی مَرده ،جرنزنه  ، نپیچه ، برنگرده ،بله به کسی بگو که عاشق باشه،که  تو حرف عاشقونه صادق باشه یعنی باید شیفته ی روحت باشه آره گلم ،سرت رو درد نیارم ای لوده بازی ها رو دوست ندارم گیس طلایی؛ به چشماشون زل نزن بافوکولات به دستاشون پل نزن همپای دخترای بد راه نرو

با چشم باز خواهرم  توی چاه  نرو...

 

ﻋﺸــــﻖ ﻫــﺎﮮ ﺍﻣــﺮﻭﺯﮮ ﯾـﻌـﻨــﮯ ،

 ﺩﻭﺳﺘـــ ﺩﺍﺷﺘـــﻦ ﮐـﺴــﮯ ﮐـﻪ ﻣـــﺎﻝ ﺗــﻮ ﻧـﯿـﺴـﺘــــ . . .

 ﻧــﻪ ﺍﯾﻨﮑــــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــــﻪ . . .

 ﻫﺴـــﺖ ﻭﻟــﮯ ﻫﻤـﯿﺸــــﻪ ﺩﻧـﺒــﺎﻝ ﯾﮑــﮯ ﺑـﻬـﺘـﺮ ﺍﺯ ﺧــﻮﺩﺗـــِـﻪ . . .

 ﯾـﻌـﻨــﮯ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ ﺗــﻮ ﺑـﺎ ﮔـــﺮﯾـﻪ ﺍﺵ ﮔــﺮﯾـﻪ ﮐـﻨـــﮯ ﻭﻟــﮯ ﺍﻭﻥ . . .

 ﻭﻗـﺘــﮯ ﻣﺸﮑــﻞ ﺗــﻮ ﺭﻭ ﻣﮯ ﺑـﯿـﻨـــﻪ ﻣـﯿـﺸـــﮯ ﺳـــﻮﮊﻩ ﺧـﻨـﺪﻩ ﺍﻭن ﺩﻭﺳﺘـــﺎﺵ (دختر خالش). . .

 ﯾـﻌﻨــــﮯ ﺧـﻮﺩﺗــﻮ ﺯﻧـﺪﮔـــﯿـﺘﻮ ﻭﺍﺳــﻪ ﮐـﺴـــﮯ ﺣـــﺮﻭﻡ ﮐﻨـــﮯ ،

 ﮐﻪ ﻭﺍﺳــﺶ ﻫﯿـــــﭻ ﺍﺭﺯﺷـــﮯ ﻧــﺪﺍﺭﮮ . . . ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨـــــــﻬـــــــﺎﯾـــــﮯ . . .

 ﻋـﺸـــــﻖ ﻫـﺎﯼ ﺍﻣــﺮﻭﺯﮮ ﯾـﻌـﻨـﯽ : ﭘـــــﻮﭺ !


بد شده ایم !
از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم های تایپی به دوستت دارم های اس ام اسی به عاشقتم های فیس بوکی ، وایبری ، ویچتی، لاینی ،بد شده ایم ! از وقتی هر کدام از کانتکت لیستمان چیزی فرستاد و " قلب های سرخ " را روانه ی تکست کردیم و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم فرقی هم نمیکرد ، كه باشد ،دیگر کلمات دم دستی ترین ترفندمان شد، کلماتی که مقدسند ، که معجزه میکنند ! افتادند زیر دست و پا فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد ، از چه جنسی باشد فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان کفایت کرد بد شده ایم !از وقتی لبخند زدیم و بوسیدیم و نوازش کردیم و آنسوی ماجرا پیچیدیم و پیچاندیم و به زرنگی خودمان آفرین گفتیم حال خیلی هامان خوب نیست این روزها عادت کردیم مرگ خیلی چیزها را جشن بگیریم دردناک است حال و روزمان ، دردمان درمان دارد !......کمی صداقت ...کمی شهامت..... فقط همین . . .

......................................................................

تقدیم به همه خواهران ، همه دخترانی که مث خواهر نداشته خودم میدونم. شاید طنز باشه حرفام ولی جدی بگیرید. بخاطر آینده تون ،بخاطر اونیکه بالای سرتون همیشه مراقب تونه وشما شاید هواستون بهش نباشه.تقدیم به همه دختران ایران زمین.

                                                                                                                                 از طرف مدیریت وب : داداش شما .


نوشته شده در جمعه 30 مهر 1395 ساعت 09:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



غروب پاییز برگهای ریز ریزدر انتظار یک عزیز،  سالهاست که نشسته ام  

   اشــک هـایـــم  جـــاریــســت ابرها به احــتـرام مــن نمـــی بـــارنــد، آواز غمناک بر زیر لب دارم قناری ها هم به احترام من نمی خوانند 

تنها یادگار من از او قاب عکسی از روی زیبای اوست، زمزمه های گـوش مــن صـدای پـاک و بــی ریا اوست  

دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ی اوست، از او شعر مینویسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست

         وقتی که او بار سفر بست ،دل عاشق خود را از من کند و به خاک پیوست !  

آری، تا زنده ام در انتظارم ، انتظاری بی پایان

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم فرصت نشد بمونم و

            از تو نگهداری کنم گفتم اگه ببینمت  دل کندنم سخته برات اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درد برام

گفتم صدات و نشنوم ندیده از پیشت برم  پشت سرم زاری نکن چی کار کنم مسافرم

من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه

گل من خوب می دونی  بی تو تک و تنهام عزیزم  اگه تو نباشی می میرم

نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار نامه رو خط خطی نکن  دو جمله هم دووم بیار، باور نکن

 یه بی وفا نامه می زارم و میرم ،نه قسمت زندگیم اینه،  به کی بگم مسافرم

سهم من ازتو دوریه ، تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

همیشه زنده میمونم با یه عالمه ترانه هام

منو ببخش اگه باز اشکام چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه

تموم خاطره هاش خدا نگهدارت باشه



نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت 07:34 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

بر تمام خنده هایم خطی از ماتم بکش

پاک کن شادی ز دل جایش هزاران غم بکش

آنقدر وقتی نمانده تا محرم فاطمه

زحمت پیراهن مشکی ما را هم بکش . . .

ایام سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد

محرم آمد و دلها غمین شد

غم و عشق وبلا با هم عجین شد

“حسین” آماده، بهر جانفشانی است

دوباره فاطمه قلبش حزین شد . . .

“فرا رسیدن ایام عزاداری سید الشهدا بر شما

و تمام شیعیان و دلسوختگان و عاشقان “امام حســـین علیه السلام” تسلیت باد.”


نوشته شده در دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت 07:34 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ســـــــــلام ..(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره ...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)
هم محله ایی هامو معرفی میکنم ..
هادی : پسر بچه ایی 10 ساله ، تپلی ،سنگین وزن
حسین ، امین ، عباس و بقیه دوستان
محسن معروف به شبکه2 یا شهدا..(یه جریان داره که خب غیبت میشه تعریف کنم)
یه دبیرستان دخترونه بود که بعد از مدرسه و نوشتن مشق ها هروز میرفتیم اونجا بازی میکردیم، نحوه ورود ما به مدرسه از روی در ودیوار بود همیشه . خب کسی توی دبیرستان نبود و ماهم فقط از حیاطش استفاده میکردیم، من هیچ وخ نمیتونم از دیوار بالا برم یا درب برا همین همیشه بچه ها کمک میکردن یا مثلا یه دیوارجای پا داشته باشه میتونستم برم بالا. هادی (پسر تپله) بخاطر هیکلش نمیتونست بالا بیاد بچه ها کمکش میکردن و میاوردنش تو مدرسه، سه ضلع حیاط گرفته بود یه ضلع حیاط خوده ساختمان مدرسه بود یه ضلعش خونه همسایه بود و یه ضلعش ساختمان مسجد محل بود که پنجره هاش سمت حیاط مدرسه بود، بین مسجد و حیاط مدرسه یه فاصله ایی بود راهرو مانند که متعلق به مسجد بود (ینی دیوار حیاط مدرسه، راهرو و بعدش ساختمان مسجد) که اگه توپ میفتاد توی راهرو باید میرفتیم بالای دیوار میرفتی توی راهرو بعد توپو میاوردی ..(ببخشید خیلی توضیح دادم میخوام توی خاطرم باشی و درکم کنید)
خخخ چون تهشو میدون میخندم ..
آقا یکی از همین روزا ما رفتیم برای فوتبال، داخل مدرسه یارکشی کردیم و شروع کردیم به بازی، دیدید ، دیدید گاهی اوقات آدم هرکاری میکنه خوبه یا مثلا پیش میره یا مثلا روز خوب محسوب میشه از شانس اوردن ، اون روزهم برای من خوب بود و توی بازی هر شوتی میزدم به هدف میرفت و گل میشد وکلا حال میداد که من اون روز براین اساس به بچه ها میگفتم من امروز روی فورمم آا شوت میزدما.. آآآآ هی کوری خونی میکردیم با تیممون، هادی توی تیم مقابل ما بود توی دروازه هم وایساده بود، ینی ما به طرف ساختمونه مسجد حمله میکردیم. خلاصه من روفورم بودما شوت میزدما لذت میبردیم، (توپ فوتبال مال من بود از این توپ میکاساها، ینی اونروزا ما به این توپا میگفتیم میکاسا). (بعضی از لحظه ها توی چند ثانیه اتفاق افتادا) تقریبا از دم دروازه خودمون با گفتن من امروز روی فورمم یه شوت محکم زدم، توی همون حالتی که بچه ها وایساده بودن ، اینطوری (حالا مثلا شما دارید حرکات منو میبینید)توپ از همشون رد شد، تا رسید به هادی (فوتبالیست هاست، ادامه داستان هفته بعد ) البته از بالای سر هادی هم رد شد،چون از همه رد شد همه برگشتن نیگاه کنن چی میشه، خیلی خیلییییی بالاتر از سرهادی رد شد که یهو یه صدایی اومد تـــــــــــــــــق تـــــــــــــــــق،شلــــق ، خریش خریش  چیکو چیکو
اون لحظه حالت من (یا ابالفضــــــــــل ، بابــــــــام، توپــم) امین حسین عباس هادی بقیه بچه ها کله شیشه پنجره مسجد ریخت پایین و توپ من هم افتاد توی راهرو، چند ثانیه سکوت و یهو یه لحظه همه پا به فرار و از درو دیوار ریختن بالا، ... شما هادی رو تصور کنید با اون ثپلیش.داره فرار میکنه تا برسه به درب مدرسه، درب مدرسه اون کله حیات بود حالت هادی و در حال فرار ، منی که نمیتونستم برم بالای دیوار تونستم برم تنهایی رو دیوار  تازه یادم اومد توووپـــــــــم، توپم افتاده بود توی راهرویی که قبلا گفتم.دوباره اومدم پایین و به یکی از بچا گفتم تور خدا برو توپمو بیار اخه دیوارش بلند بودا نمیتونستم برم اونم در حال فرار بود، اونم میگفت ولم کن ..ولم کن الان صاحبش میادبا التماس دیگه قلاب گرفته با بدبختی رفتم اونور با بدبختی اومدم اینور، وقتی اومدم اینور دیگه همه رفته بودن به جز،بریم دم در که بگیم کی.دیدم نزدیک درب مدرسه امین افتاده روی زمین داره غلط میخوره رو زمین میگم چته میبینم داره میخنده (اون لحظه همه رفته بودن) من بودم و امین و هادی..یه نیگاه به درب کردم دیدم هادی از ترسش اویزون شده به در و میگه حسین حسین حسین امین امین جون مامانت منو ببر بالا ..(آآگریه میکردا) امین تورو خداا حسین هم از اون ور اومد روی درب از خنده غش کرده بود من بدبختم رفتم کمکش، خیلی سنگین بوددیگه قلاب گرفتم با بدبختی کشیدش بالا حسین(امین هم همچنان روی زمین غلط میخورد .هادی هم گریه )، هیچی خلاصه همه مون رفتیم اونور دیگه من و امین و هادی نفرای آخر بودیم همه فرار کرده بودن (تموم این اتفاق در 1 الی 2 دقه طول کشید)  که یهو محسن که بهش میگفتن شهدا اومد با عجله آ گفت کی بود کی بود انگار مسجد باباشه .. هادی که داشت گریه میکرد گفت این بود ینی من.. آدم فروش) شهدا گفت چرا زدی شیشه رو شکستی (اون لحظه یهو یادم اومد بابام توی مسجد کار میکنه) با قیافه حق به جانب گفتم بابام تو مسجده .اونم گفت حالا میرم بهش میگم ..گفتم برو بگوو ... پولشو میده ..هیچی رفتیمو نشستیم یجا و تعریف کردیمو فقط خندیدیم، شب هم من زودی رفتم خوبیدم که کتک نخورم ولی اتفاقی نیفتاد..  هنوز که هنوز بچه ها قضیه رو فورم هستمو میگن و میخندد .... .. نکته جالب این جریان اینه من زده بودم شیشه رو شکسته بودم چراا بقیه فرار کردن
چرااااااااااااااا اخــــــــــه چــــــــــــــــرااااااااااااااااا .بحث به این یه موضوع هم نیستا قبلا هر اتفاقی هم میفتاد  یکی خطاکار بود ولی همه فرار میکردند. از مدرسه که میومدیم خونه توی راه زنگ خونه ها رو میزدند بچه ها ماهم فرار میکردیم اخه میدونی چیه یبارش یه نفر فرار نکرد یه دل سیر کتک خورد

امیدوارم از اولین استند آپ کمدین این وبلاگ خوشتون اومده باشه ..
.ببخشید اگه بد اجرا کردم..


نوشته شده در یکشنبه 11 مهر 1395 ساعت 12:20 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلااااااااام دوستان عزیزم..
 اینکه این پست ثابت خواهد بود واسه مطالب برید پایین تر ...
سلام
ایام سوگواری اباعبدالله الحسین و یاران باوفایش
رو به شما تسلیت میگویم..
عجرتون با امام حسین..[گل]
 ....التماس دعا...
چهارم  حال و هوای وبلاگ عوض شده از دوستان همین الان معذرت خواهی میکنم.اگه حال و هواشو دوست ندارید..
 
.......................................................


قابل توجه دوستان باحال و طنز پرداز :
از این به بعد در برنامه هفتگی وبلاگ استند آپ کمدین داریم ..
استند آپ کمدین
استند اپ کمدین چیه ؟؟
واااا همین اجرایی که میای خاطره تعریف میکنن ..
خب بگو استنداپ کمدین
خب منم همینو گفتم .....
داشتم میگفتم حداقل هفته ای یبار این برنامه اجرا میشه یا دوهفته یبار ..هرکسی هم دوست داشت میتونه بیاد استند اپ کمدین کنه


توی ایام محرم ، التماس دعا دارم ....
مراقب خودتون باشید هواهم داره سرد میشه مواظب باشید سرما نخورید ...
منتظر کسانی هستم که بخواهند استند آپ کمدین اجرا کنن ..برا نمونه خودم اولیشو اجرا میکنم بزودی...


                                                                                                                                                      مدیریت وبلاگ

نوشته شده در شنبه 10 مهر 1395 ساعت 07:24 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

   
                          سلام به همه عزیزان و دوستان خوبم....
خیلی وقته نظر سنجی و مسابقه توی وب نداشتیم امروز یه مسابقه میذارم که به بهترینش، شیرین ترین و اموزنده ترین نوشته ارسالی جایزه میدم..

جایزشم یه شارژ تلفن...
درضمن بهترین خاطره رو بصورت یه داستان به نمایش خواهم گذاشت..
لطفا نظرات بی ربط با این پست رو اینجا نذارید ..تایید نمیشه هااااا




عنوان مسابقه :

خاطره بهترین و تنها یادگاریست که می ماند

پس خاطره ها رو زنده نگه داریم

چون فراموشیش کار هیچ کس نیست...


بهترین خاطره ایی که میتونه براتون شیرین باشه ، میتونه غمگین باشه، میتونه یه تجربه باشه، میتونه زندگیتون رو تغییر داده باشه رو تعریف کنید.........؟؟؟؟؟؟

شاد باشه ، غمگین باشه هرچی میخواد باشه ، فقط خاطره باشه ...



نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت 07:36 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
این پست صرفا حرف دل، اتفاقی هم نخواهد افتاد..

سلام .سلامی به گرمی بهار و عاشقی پاییز ....
امشب پنجمین شب ، از فصل پاییزه و ساعت 9:30  و هوا خیلی سرد نیس ،سرمای شب های پاییزی رو میشه تحمل کرد البته واسه من که با سرما مخالفم،
همه چیز در سکوت مطلق سپـــــری میشه و هرزگاهی صدای اگزوز ماشین این سکوت رو درهم میشکند،
از وقتی که حس عشق رو توی پایـــــــیز احساس کردم ، دلم گاهی هوای قدم زدن توی بارون میکند، خاطرات پاییــــــــــزی همیشه شیرین نیست و گاهی
ممکنه تلخ باشه ، امروز اتفاقی به وبلاگی رسیدم که من رو به 14 شهریور سال 79 برد، سالی که پایـــــیزش رو باجای خالی بهترین دوستم توی مدرسه شروع کردم دوستی که با گذشت 16 سال هنوز فراموشش نکردم ....
امشــــــــب شبی قشنگیه ، واسه من ، واسه خونوادم ،  ان شالله برای شما هم قشنگ باشه ، دیدی گاهی وقت دلت یه حرفایی داره اما نمیتونه بیرون بریزه ، کسی نیس باهاش حرف بزنی ، اونوقته که دلت میگیره و توی تنهایی خودت بسر میبری ، چند روز پیش از یکی دوستام خبری شنیدم  که بهش حسرت خوردم
اون هم از بهترین دوستامه ولی هیچ وخ این احساسم رو نمیدونه چه چقدر دوسش دارم  و اونم هم چندماهی نیس که دخترش بدنیا اومده. خداوند حافظ جان و عزیزاش باشه ، حسود نیستما ولی توی بهترین موقعیت ها از نظر معنوی دوست ندارم عقب بیفتم...
نمیدونم چرا این حرفارو اینجا نوشتم با اینکه میدونم از حرفام چیزی متوجه نمیشید ..بیخیال.....
دوستای خوبم میتونم یه سوال بپرسم ازتون ، دوست دارم تک تک شما ، کسانی که بهم ارادت دارن ومن مخلصشون هستم پاسخ بدهند..

اگه یه زمانی بیاد که وجودم توی دنیای مجازی کمرنگ بشه و دیگه نباشــــــــــــــــم یاد و خاطرم آیا براتون زنده هست ، آیا تاوقتی اسم داداشی بیاد من رو با چه حسی ، چه نگاهی یاد میکنید ؟؟؟
اگه یه روزی خبری رسد از عالم غیب که داداشی دیگه توی دنیا نیس، اولین حستون چیه و آیا ازم دلخور میشید ؟؟؟؟؟؟
دوست دارم صادقانه جواب بدید اگه همه جوابتون برام ناراحت کننده باشه ...تعارف رو کنار بذارید .....

بچه ها برام دعا می کنید به آرزوم برسم ، برای همه تون همیشه آرزو و دعا داشتم میتونم الان فقط برای یبار ازتون خواهش کنم برام آرزو کنید به آرزوم که از بچگی توی ذهنم بوده، برسم .التماستون میکنم برام آرزو کنید...


دوستتون دارم به اینکه هیچکدومتون رو هیچ وخ ندیدم....
شب خوبی داشته باشید
معذرت میخوام اگه ناراحتتون کردم..


نوشته شده در دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 08:02 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

5 روز مهرماه بهترین روز زندگیم در تاریخ خاطراتم.....

همسر عزیزم چندمین سالگرد عقدمون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ................




با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگی است
ومن وجود پر مهر و سرشار از عشق تو
را در كاشانه قلبم به وضوح میبینم
ومی دانم با تو میشود به خدا رسید
سالگرد ازدواجمان مبارك بر هر دومان...




خوب است و قشنگ این که دلگیر شویم / در دام دل شکسته زنجیر شویم

ای عشق همیشه از خدا میخواهم / کنار من باشی و پا به پای هم پیر شویم

همسر عزیزم سالروز عهد و پیمان جاویدانمان مبارک . . .




عشقم من میدونی چیه ...؟
توی چهار فصل زندگیمون خاطره داریم
فصل پاییزش قشنگترین خاطرس ، میگن پاییز فصل عشق و عاشقیست
و یکی شدنمون و عشقمون توی پاییز رقم خورده.....
میبینی چقدر رمانتیک و عاشقانه س زندگیمون بخصوص که امسال هم 3 نفرشدیم...
فصل زمستون یه خاطره که مخصوص توست ..
فصل بهارش یه خاطره که مخصوص هردومون...
فصل تابستون که خاطره هاش زیاده و شیرینیش مث قند نباته....
خدایا شکرت بخاطر همه مهربونیات.......



نوشته شده در یکشنبه 4 مهر 1395 ساعت 08:20 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |