زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا




طاقت جدایی رو ندارم ...

میدونی طاقت جدایی رو ندارم

با شماها من مث صد تا بهارم

ازم بخواهید که نرم من از کنارتون

ازتون زیاد خاطره دارم

از شماها بگم در سایه سارم

هرجا باشید من دوستتون میدارم

از عاشقای این دیارم

بیاد شبهای زیر بارون که خیس میشد تموم سروپاهامون

شبا همش من خواب شمارو میبینم بین هفت تا آسمون ، رو




نوشته شده در دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت 07:01 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلااااااااااااااااااااااام
جواب شما : نگاه های خیره به مانیتور !!!
حااالتوووووون چطووووووره ؟؟؟
جواب شما : باز هم نگاه های خیره به مانیتور !!!
خو راست میگم دیگه تو خونه که نمیشه دادبزنین بگین سلاااااام عااالیییییی ولی اگرم گفتین که دمتون خیلی گرم دیگه
من اسم مستعارم دختر عاشقه و اسم خودم فاطمه ست امیدوارم از خاطره ی من لذت ببرید و لحظات خوشی رو داشته باشید
خاطره ی من با گودزیلا و داداشش
تو همین تابستون امسال قرار شد خانواده ی دوست بابام بیان شهر ما هم برای گردش و تفریح و هم برای دیدار
دختر کوچولوشون ( گودزیلای قصه ی ما ) اسمش ثمینه و داداششم که 12 سالشه اسمش سهیله ... من چون دو سال پیش رفته بودم خونه شون و می دونستم این گودزیلا چه دماری از روزگار بنده در خواهد آورد پیش پیش فاتحه ی اتاقم و وسایلشو عروسکامو و درس خوندن و آماده شدن برای ترم جدید و خوندم
چون قرار بود 10 روزی بمونن :-) صبح کله ی سحر ثمین خانوم و خانواده رسیدن مامان و بابا رفتن استقبالشون منم رفتم تو اتاق که سریع آماده بشم و برم پیشواز که دیدم صدای گودزیلا داره میاد و چند لحظه بعد وارد اتاقم شد بهش گفتم : سلااااااااام عزییییییزممممم اونم گفت : سلاااااااام جییییگرمممممممم خوشگلممممممم خااانوووم چه بزرگ شدی :::!!!!!!!!:::: وروجک فقط 7 سالشه هااا !!!
داداش ثمین خانوم برعکس این خانوم که خیلی شیطونه یه پسریه در حد پروفسور یا شایدم فیلسوف ! هم آروم. هم متشخص در کل کنارت بشینه و باهات حرف بزنه فکر میکنی پسره 23 ساله ست !
دو دقیقه بعد داداشش اومد و گفت : سلام خانوم ببخشید مزاحم شدیم ! کلا هنگ کرده بودم خدایا این زلزله کجا و داداش مظلوم و ساکت و پروفسورش کجا !! سلام و احوالپرسی کردم باهاشون و اومدیم نشستیم تو حال ... همین که نشستیم دیدم گودزیلا یه نگاهش به منه و تو گوش باباش پچ پچ میکنه !!!
گفتم خدایا یعنی داره چه نقشه ای می کشه واسه من ! چند لحظه بعد با جواب منفیه باباش روبه رو شد و داد زد : میخواااااام بغلشششش کنمممممم باباش گفت ثمین زشته بشین ... خلاصه خیلی بهانه گرفت و مامانش گفت : عیبی نداره فقط اذیت نکنا ... گفت باشه و اومد طرف من گفت پاشو ... گفتم چیکار کنم ؟ گفت پاشو برو ته حال وایستا منم اینور حال وایمیستم بعد بقیه میگن یکککککککک ... دوووووو ... سهههههه بعد بدو میام بغلت فقط محکم منو بگیر که نخورم زمین !!! گفتم ثمین جون همینجا خوبه دیگه ... گفت : نههههههه دیدم چاره ای نیست گفتم باشه ... خلاصه که مراسم بغل کنان و اجرا کردیم و موجبات رضایتمندیه ثمین خانوم فراهم شد ... نشسته بودیم که رفت یه عروسک از اتاقم آورد داد بغل باباش و گفت : بابا بیااااا نوه ت و ببین چقققدر نااازههههه بزرگ شد باید عروسش کنی من دیگه پوکیده بودم از خنده !!!!
یهو پسرشون اومد نشست کنارم که حرف بزنیم : گفتم یا ابوالفضل ! فیلسوف اومد الان یچیزی می پرسه درباره ی اینترنت ورشته م و مسائل سیاسی و ورزشی و منم که خنننننننگگگگگ آبروم میره ! بلند شدم برم آشپزخونه کهگفت به چه موسیقی علاقه دارید ؟ دیدم راحته سوالش جواب دادم
یهو گفت : آنتی ویروس گوشیتون چیه ؟ آخرین ورژنش کی اومده ؟ سازنده ش کیه ؟ میدونید آنتی ویروس ها بر چه اساسی طراحی میشن ؟ میشه کمی توضیح بدید قیافه ی من و خودتون تصور کنید ! بهش گفتم : ببخشید مامانم کارم داره بعد حرف میزنیم داداشم باشه ؟ گفت : بله حتما !
این پسر یه تب لت داره که کلا عطسه کنی جلوش معنیه عطسه رو با تاریخچه شو تو گوگل سرچ می کنه بهت میگه رفته بودیم بازار جلو یه موبایل فروشی ایستاده بودیم سهیل به بابام گفت : آقای ... بابامو با فامیلیش صدا می کنه گفت آقای ... میشه یچیزی بگم ؟ بابام گفت بگو سهیل جان !گفت : ببینید من این سه تا گوشیو به شما پیشنهاد میدم این برای خودتون این برای خانومتون و این برای دختر خانومتون
گفت دختر شما چون دانشجو هستن و در حال تحصیل این نوع گوشی براشون مناسبه و با توجه به موقعیت شغلیه شما و همسرتون این دو تا گوشی برای شما مناسبه
قربون بابام بره کپیه قیافه خودم یهو هنگ کرد کلا !!!
گفت بله درست .. !! و اندکی بعد سکوت و سپس انفجار بمب خنده بین من و بابام و بابای سهیل
دوستان محترم این بود از استندآپ کمدین من امیدوارم لذت برده باشید این خاطره بخش های جذاب تری هم داره از جمله خاطره ی رفتنمون به شهر بازی و کپ کردن من داخل ترن هوایی ، رفتمون به بازار ، تنهاموندن من و گودزیلا تو خونه اگر دوست داشتید و از این خاطره خوشتون اومد لطفا تو کامنت بگید تا اگر داداشی صلاح دید ادامه شو هم بگم)
ممنون که همراهیم کردین آقایون محترم و خانوم های عزیز
به امید دیدار دوباره
خدانگهدارتون

نوشته شده در جمعه 21 آبان 1395 ساعت 06:47 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود :

 معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد



نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395 ساعت 07:25 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

تقدیم به همه دختران و خواهران عزیز.از طرف بابا هااااااااااااااا.......

و تقدیم میکنم به یک یه دونه بابایی ، عزیز دلم ، دور دونه بابا
 زینب جووووووووووووووووونم


کلیک کنید .....

کلیک کنید ....

کلیک کنید ....   

نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت 07:45 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |