زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا


سلاممم

سلام به همه دوستان خوب و مهربونم. سلام به کسانی که خیلی بهم ارادت دارند و من نتونستم همیشه محبت هاشون رو جبران کنم.ان شالله که حالتون خوب باشه. بهترین ها رو براتون ارزو میکنم.

خیلیییییییییییییی خیلییییییییییییی معذرت میخوام بابت این پست و این حرفایی که میخونیید .واقعا معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید...

برخلاف میلم،برخلاف اخلاقم، برخلاف فکر و ذهنیتم، برخلاف وجدانم، برخلاف عقیده ام، برخلاف احساسم، برخلاف رسم محبت، برخلاف رسم مهمون نوازی، برخلاف معرفت خبری که براتون دارم اینکه :

از امروز گوشه نشین وبم هستم و خواهم بود ودیگه برخلاف میلم نمیتونم برای بازدید به وب دوستان برم و نظر بدم، شما همیشه بهم لطف داشتید، و به من خیلی محبت داشتید.اگه با نیومدن من به وبتون بهم سر نزنید اصلا ناراحت نخواهم شد و اگه هم سربزنید که خیلی خوشحال خواهم شد واگه نباشید و نیومدید بدونید همیشه بیادتون هستم و خواهم بود. من هستم ولی توی وبم .

هرکسی هم کامنت بده، اگه نیاز به پاسخ داشته باشه همینجا جواب میدم ولی سعی کنید اگه منت گذاشتید و اومدید بیشتر راجع به مطلبم نظر بدید .اگه نیومدید مطمئن باشید انتظاری ازتون ندارم و ناراحت نمیشم .از اول آمار و بازدید و تعداد کامنت برام مهم نبوده و الان هم نیس.من به خودم قولی دادی بودم مبنی بر حذف نکردن وب، برا همین اگه قولی درکار نبود حذف میکردم ولی وبم رو نگه میدارم، باز هم مطلب خواهم گذاشت، بـــــــی معــــــــــرفت هم نیستم..... از ته دل ، از تمام وجودم دوستتون دارم و برام عزیزهستید، براتون همیشه دعا خواهم کرد بخصوص برای کسانی که امسال کنکور درپیش دارن...موفق و پایدار باشید .

راسی ختم قرآن همیشه برقرار خواهد بود و کسانی که شروع کردن برای دیدن صفحه و آیات همیشه به پست ثابت وبم سر بزنن وببینن چون هرروز بروز میشه.و این پست مدتی اینجا خواهد بود تا همه ببیننن تا یه روزی از من دلخور نشن بخاطر نیومدنم به وبشون.مراقب خودتون باشید.....

ببخشید و بازم معذرت میخوام بخاطر سکوت همیشگیم....

دوستدار شما

داداشی...



نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 11:58 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام .

میخوام از شما یه نظرسنجی داشته باشم ، خواهشا صادقانه جواب بدید. و به سوالم در پایان پاسخ دهید.

به نظر شما دوست دختر ، دوست پسر داشتن چه لذتی داره ، وقتی میدونیم تهش چی میشه، میدونیم تهش خیانته ، میدونیم تهش شکست عشقی رخ میده ، میدونیم بعضی هامون بیچاره میشیم....

1- لذت خاصی نداره...

2- واسه سرگرمی با این و اون ...

3- خب لذت داره (واسه تیغ زدنه)

4- سایر موارد رو بنویسید..

...............................

و اما سوالم :  یه کلمه بگید که آخرش با حرف ( ک ) تموم بشه ...مثل ..فندک..



نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت 08:46 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

داشتم به این فکر میکردم دنیای ما آدما چقدر کوچیکه،داشتم به این فکر میکردم ما آدما برای اینکه بیرون از این دنیا قدم بذاریم چکارا که نمیکنیم.دنیای ما میتونه همون تصور و خیالی باشه که توی ذهنمون پرورش میدیم و دنیای بیرون ما همون دنیای واقعیت میشه که همیشه روی زمینش قدم میزنیم .بارونش لمس میکنیم گرمای سوزانشو حس میکنیم،شاید تصور و خیال با واقعیت چندان فاصله ایی نداشته باشه و فاصله اون میتونه عمل یا حرکتی در مورد اون تصور و خیال باشه .راسش توی دنیای واقعیت همیشه چوب خشک و تر باهم میسوزن. توی زندگی همه ما آدما اتفاقاتی افتاده که همیشه باعث بدبین شدن به اطرافیان یا اون موضوع خاص باشیم.

واسه بعضی از افراد این دنیا متاسفم که بجای اطمینان و اعتماد به خوبی های آدما ، کاری میکنند که باعث از بین رفتن این اعتماد و این اطمینان میشوند.

واقعـــــــــــــــــــــــــــــاااااا متاســــــــــــــفم........



نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 07:21 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




فرارسیدن ایام سالگرد وفات حضرت محمد مصطفی(ص) و شهادت مظلومانه سبط اکبر پیامبر، امام حسن مجتبی(ع) و شهادت غریبانه هشتمین پیشوای معصوم، حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع)، بر تمامی مسلمان تسلیت باد.

نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 08:02 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ســـــــــلام .. چقدر سرده...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای سرد...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ)من که دارم یخ میزنم..

 

این خاطره کاملا واقعیه و از دوره راهنمایی و نقش اصلی خاطره من و مهدی و آقای سلیمی..

زمانی که مدرسه بود ما هم بودیم خب دوستای مدرسه و همکلاسی ها هم بودن  من هم بودم. اتفاقات زیادی برامون میفتاد که هرکدوم یه نوع خاطره ایی در یادهاثبت میشد این بار از خاطره های کوتاه تعریف میکنم .واسه شروع بگم نیگاه به من نکنید که اینقدر مظلوموساکتم همیشه رفتارم با سیاست بوده یه روز سر صف صبگاحی بودیم که همیشه بچه ها متلک میگفتن من هم گاهی میخندیدم  خنده منم یواشکی نبود مث استارت ماشین ژیان بابای علی مسعودی بود که اگه تعدادی میشنیدند منفجر میشدند از خنده ، سر یه جریانی که الان براتون تعریف میکنم من تابلو بودم . سر صف یهو خنده ام گرفت و خندیدم..خب نظم صف ریخت بهم و همه خندیدن منم تابلو معاون اومد گفت چرا خندیدی من هم میدونستم میخواد چیکار کنه کیفمو انداختم زمین دستشو برد بالا که بزنه توی گوشم تا اومد بخوره به من من جا خالی دادم به بهونه برداشتن کیفم جاخالی دادن من باعث شد پشت سریم توگوشی بخوره..بیچاره داشت میخندیداا ...

اما جریان تابلو شدن نوع خنده من ..تموم خاطرات شیرینم من با دوستان سر کلاس علوم بود..خخخ

روش تدریس معلم علوم ینی آقای سلیمی اینطوری بود که اول کلاس میپرسید پرسیدنش اول بصورت داوطلبی بود که هرکی داوطلب میرفت سوال جواب میداد 20 میگرفت، همیشه من و مهدی و جواد نفرات اول بودیم اخه داوطلب ک میرفتیم فوقش 3 تا سوال بود و یه 20 ولی اگه خودش میپرسید از 20 خبری نبود و کل کتاب رو ازت میپرسید بعد ازپرسیدن هم 1ساعت کلاس رو درس میداد. زنگ قبل سرکلاس حرفه و فن سر سوتی معلم خیلی خندیده بودیم که آثارش هنوز بود ینی اون سوتی بقدری فجیح بود ک اسمش ، یادش ازتو ذهنمون نمیرفت بخصوص من و مهدی ...هنوز توی حال و هوای کلاس حرفه و فن بودیم که داوطلب رفتیم درس جواب بدیم طبق معمول من ومهدی و جواد ، هروخ بچه های درس نخونده بودن به ما میگفتند برید ک یکم از وقت کلاس بره..اتفاقا اون روز قرار بود از اکثرا بپرسه ینی بیشتر وقته کلاس رو برای پرسیدن گذاشته بود .. من وسط مهدی و جواد ایستاده بودم ، ازسمت معلم اول جواد بود بعدش من بعدش مهدی، خخخخ نمیتونم بنویسم خنده م میگیره ..خخخخ . آقای سلیمی به جواد گفت شروع کن، جواد اومد شروع کنه ..(دیدیدتوی یکجایی از جواب گیر میکنید در حین فکر کردن میگید إإإإ) جواد هم گفت إإإإ ، إإإ گفتنش یکم مربوط شد به زنگ قبل، و باعث شد من و مهدی خنده مون بگیره و زدیم زیر خنده .... آقای سلیمی همیشه کلاسش سر وسنگینه مایل به خشک بود و کسی زیاد شوخی نمیکرد. همه بچه ها به ما نگاه میکردن و اقای سلیمی هم همینطور..هیچی دیدیم داری ضایع میشیم خفه خون گرفتیم .آقای سلیمی گفت تو بگو..من اومدم توضیح بدم مهدی (دیدید بعضی وقتی یه چیزی تو گلو گیر میکنه یه إإهنییی میکنید)إإإهنییی کرد باز من زدم زیر خنده .. بصورت استارت ژیان بابای علی مسعودی خخخ ، مهدی هم زد زیر خنده .اینبار بچه ها یه لبخند زدن .آقای سلیمی گفت انگار یه چیزتون میشه.باز هیچی نگفت من استارت خندم به لبخند تبدیل شد و اینبار نوبت مهدی شد توضیح درس رو بده که هنوز شروع نکرده بود من زدم زیر خنده خخخخ خنده ام بند نمیومد باور کنید دست خودمم نبود مهدی و جواد اونام زدن زیر خنده بچه های کلاس دیگه طاقت نیاوردن کلاس رو منفجر کردن از خنده .سلیمی هم خودش خندید بعد مدتی زد روی میزش با عصبانیت گفت ساکت  بسه دیگه انگار شما دونفر یه چیزدون هم میشه ..اومدید درس جواب بدید یا مسخره بازی در بیارید، مهدی نامرد در اومد گفت اقا اجازه همش این ما رو میخندونه ینی من..نامرد ...من چون پسری مظلوم بودم هیچی بهم نگفت شروع کرد به سوال پرسیدن جواد سوالشو جواب داد نوبت من شد که داشتم جواب میدادم مهدی زد زیر خنده منم زدم زیر خنده بچه های کلاس باز خنده و شلوغ و پلوغ کردن اینبار سلیمی پاشد زد تو سر مهدی .همه ساکت اروم ...از مهدی سوال پرسید (دیدید خندتون میگیره میخوای جلوی خنده تون رو بگیرید نمیشه ینی اخرش یه صدایی ازتون میاد) من نتونستم باز جلوی خنده مو بگیرم با صدای إإإهننن من مهدی هم خندید، من ،مهدی ، جواد بچه هاااا از خنده ترکیدیم ، اقای سلیمی عصبانی شد و نماینده کلاس صدا زد و گفت برو از دفتر چوب یا شلنگ رو بگیر بیا..همه خفه خون گرفتن ، نماینده هم رفت دفتر...من گفتم آقا اجازه ببخشید تو رو خدا و شروع کردم به درس توضیح دادن ..بسم الله ...(بچه آخر کلاس از این رفتارم زیر نیمکتا از خنده داشتن هلاک میشدن) تا اینکه نماینده اومد یه چوب اورده بود دیگه خنده مون نمیومد گفت برید بشینید و به هرسه مون 12 داد بجای 20 ...نامرد من ک جواب دادم ...

فکر کنم بخاطر من اقای سلیمی دست به زدن برنداشت..خخخخ.. حدود 2 سوم وقت کلاس گرفته شد. دیگه از کسی هم نپرسید و درس بعدی رو داد تایه مدتی هم از ما داوطلبی نپرسید هروخ هم سر هرکلاسی بچه ها درس نخونده بودن بی معرفتا ب ما میگفتن برید وقت کلاس رو بگیریم انگار ما دلقکیم ...اون روز ما خیلی خندیدیم ..شاید نتونسته باشم اون موقعیت رو براتون توضیح بدم ولی خیلی خنده دار بود رفتار و حرکاتمون..یادم باشه بعدا خاطره قضیه صدای آژیر آمبولانس رو توی کلاس همین آقای سلیمی براتون تعریف کنم...


نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته بهش بخندید حتی اگه دردناک باشه ...اخه دنیا دوروزه ..یه روزش جمعه س یه روزشم به دلیل آلودگی هوا تعطیله..


پ ن : راسی یادتون باشه خاطره ایی که شبیه همین اتفاق با این تفاوت که واسه گرفتن یه عکس دسته جمعی خونوادگی رخ داد ..


نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395 ساعت 11:32 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |