زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا



اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 
کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم. 
هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. 
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم.
اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، 
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم. 
خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم. 
با رویایی از «ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم. 
با اشکانم گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم. 
خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم… 
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با عشق و در عشق زندگی می‌کردم. 
به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند، 
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند! 
به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد. 
به سالمندان می‌آموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد. 
چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام.. 
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند، 
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است! 
دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. 
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. 
چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد، 
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود.

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت 07:45 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام مجدد...
این پ ن جدید....
دهه زجر عه ببخشید دهه فجر و روز پیروزی انقلاب اسلامی رو در روز 22 بهمن ماه 57 به همه مردم عزیز ایران پیشاپیش تبریک میگویم ..
مسلما خیلییییی از شماها در راهپیماییو جشن 22 بهمن شرکت خواهید کرد حالا به هر دلیلی ، یکی بخاطر انقلاب ، یکی بخاطر انسجام ملی و وحدت ، یکی بخاطر دوربین های تلویزیون، یکی هم واسه تفریح و یا حوصلش توی خونه سر رفته ، یکی هم حتما بخاطر گرفتن عکس سلفی با خیلی ازچیزا یا آدما......اگه رفتید به هر دلیلی بهتون خوش بگذره ، یادتون نره حتما مشت بزنید توی دهن هرکی ناراحتتون میکنه...
22 بهمن روز ازخود گذشتن ، روز آزادی ما مبارک .........


 

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن 1396 ساعت 05:40 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ای کاش زندگی الان , توی کودکی ما بود.مهربون بودیم، وفادار بودیم
ساده بودیم. کم توقع بودیم . راحت بودیم.
صداقت داشتیم .چون کودک بودیم.



با تو خاطره هایم تازه می شوند هر روز هر شب

با تو شعرهایم تازه می شوند در این سکوت دلتنگ

با تو - فقط با تو - معنا میگیرد زندگانی پوچ من

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

تو تک نگار قصه ی  لیلی و مجنون منی

تو تک سوار قلب خسته  منی.


 قفس داران سکوتم را شکستند. دل دائم صبورم را شکستند.

به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند.

مرا از خلوتم بیرون کشیدند. چه بی پروا حضورم را شکستند.

تمنا در نگاهم موج می زد ولی رویای دورم را شکستند.




اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه،

مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی،

اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه.



 من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خواب های رویائی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم؛ پر شدم؛ ز زیبایی




عشق جامی است كه آنرا سر میكشیم بی آنكه بدانیم شراب است

یا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشیدن آن حس خوبی داریم....




دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است



خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گریه کرد، زمانی که این جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود


نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت 12:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

آقا و پسر سرزمینم گوش کن، به درد دل های دختران و زنان گوش کن

تویی که شاید خیلی وقتها زنانگی های دختران و زنان را درک نکردی ،تویی که گاهی صورت جراحی شده آنها را مسخره می کنی، تویی که احساس زیبا پرستیشان را پوزخند می زنی،  یکبار از خودت پرسیدی چرا دختران سرزمینم اینقدر عوض شدند؟ چرا “زن” زیادتر است و “بانو” کمتر؟ چرا دختران سرزمینت بلد نیستند درست “زنانه” زندگی کنند؟ هیچگاه ترس بانوی سرزمینت را دیدی؟ ترسهایش را فهمیدی؟ فهمیدی چقدر از تنهایی می ترسد؟ از پیر شدن و زشت شدن و دوست نداشته شدن، از استقلال نداشتن و محتاج بودن، از اینکه کسی جانشینش شود، فهمیدی چقدر از “جذاب دیده نشدن” می ترسد؟ آقای سرزمینم کاش می دانستی چقدر درد می کشند وقتی می بینند که پوششون شده سند بهشت رفتنت درد می کشند وقتی از تمام وجودشون ، از فکرشون، از روح زنانه شون، از همه ظرافتها و پیچیدگی هایشون فقط یک نقطه بدنشون را فهمیدی، دردشون می آید وقتی آزادی و امنیت ندارند و حقوق شرعی اش با واژه های “عندالمطالبه” و “عندالاستطاعه” پایمال می شود دردش می گیرد وقتی بی اذن تو نه اجازه عاشق شدن دارد و نه طلاق گرفتن، آنوقت تو برای حفظ کیان خانواده اجازه ازدواج دوباره داری، و گاهی هم در خلوت خودشون از جاذبه های زنانه  خجالت زده هستند که مبادا دلی لرزیده باشد

آقای سرزمینم وقتی بانوی این دیار احساس نا امنی کرد عوض شد امنیتش را نه در عشق و دلدادگی های محکم و مردانه تو که در جراحی های زیبایی و مردانه زیستن دید وقتی امنیتش شد در “خانم نبودن” آنوقت بود که عوض شد وقتی دنیای تو مردانگی را برتری خواند، احساس زن را ضعف عقل خواند و لطافت جسمش شد نشان ضعیفه بودن ما هم یاد گرفتیم که در دنیای مردانه، برای امنیت باید “مردانه” زنانگی مان را زندگی کنیم و بجنگیم آقای سرزمینم نسل من “مرد” می خواهد آرامش من در اقتدار توست نه پول و ماشینت مرا با نام خودم صدا بزن نه از ورای دنیای خودت عشق برای زن نه هوس است نه نادانی، معنایش ماندن تا پای جان است با زن روراست باش و زنانگی هایش را بفهم تا تمام دنیایش را بی منت به پایت بریزد آقای سرزمینم انقدر دنبال یک “بانوی خاص” نگرد، خودت هم کمی “مرد” باش…


نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 07:44 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |