زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

بازهم از اون پستای باحال .....

 
ســـــــــلام .. چقدر گرمه...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای گرم...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ).. بگم بخاری ها رو روشن کنن

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به همه کسانی که چندوقتیه منتظر هستن...

یه خاطره جدید درسال 96 که واقعیه.


سلام.. میدونم دیرشده...

دستی که نمک نداره میدونید چیه .؟

خب بنظر من ینی دستی که نه شوره نه بی مزه س بلکه بخوریش شیرینه تازه ازون کوچیکا باشه که خیلی آبداره ...

شاید خیلی ها بدونن بعلت شغل جدید حضور کمرنگی پیدا کردم و خیلی نت اومدنم سخت شده بخاطر نبودن هام و دلتنگیام ، دوری از دوستان ، معذرت میخوام بخاطر این دوری و نبودن و این بعنوان بی معرفتی من قرار ندید من نه تنها فراموشتون نمیکنم بلکه همیشه بیادتون هستم .

و امیدوارم همه منو ببخشن . اره داشتم میگفتم به این نتیجه رسیدم که دست من هم نمک نداره البته نمیدونم این خوبه یا بده حالا چجوری به این نتیجه رسیدم ...

در شغل جدیدم توی محیط باز کار میکنم که با همه نوع موجوده زنده سرکار دارم از پوست آدمیزاد و خوده آدمیزاد گرفته تا گل و گیاه و درخت و حیواناتی از قبیل سگو گربه و کلاغ و گنجیشک و ....

میگن من ادمی با محبت و مهربون و بامعرفتیم ...بخصوص مظلوم

در این مدت کارکردم و آشنایی با محیط کاری و عواملش همونایی که گفتم خب منو شناختن، هنگام کار کردن ، بخصوص موقع آبیاری فضای سبز، کلاغ ها بیشتر دور وبرم هستن برای کرم . غذای مورد علاقشون. این صمیمت منو و کلاغ ها ب جایی رسیده که در نیم متری من با خونسردی کامل قدم میزنن تازه نیش خند هم به من میزنن که کارشون ندارم.کلاغ هایی که میگم دو نوع هستن یه کیشون از این سیاه ها یکیشون از این زارکی ها ینی سفید و سیاه و قد کوتاه ها...البته اینو هم بگم این دوستای من متاهل هستنااا....

من یه روز از کانال آب گرفتم برای استخرها و مث همیشه اینا دوربرم بودم تا بعدازظهر که دیدم این کلاغ سیاه ها زن و شوهر باهم خیلی قار قار میکنن خب اهمیت ندادم.فرداش رفتم سرکار از صب دیدم باز کلاغ ها بخصوص شوهره قارقار میکنه و مث این آدمای لات هستن که قیافه میگرن برای زدن بال هاشو اونطور باز میکردو جیغ میزد ینی چیییییی ؟؟/

من کارمو ک شروع کردم توی مسیری ک میرفتمو میومد این بالای سر من بود و خانمشم روی تیر برق و درختا بود و نظاره گر بود داشتم میرفتم که دیدم  صدای قار قار کلاغه نزدیک شد برگشتم دیدم اوه اوه اوه اوه اوه میخواد بزنه .... تا که منو دید برگشتم مسیرشو عوض کرد نشست بالای سر من .تازه فهمیدم میخواد منو بزنه حتی بقصد کشت چندین بار بهم حمله کرد ولی خب یه ترسی توی حمله و وجودش بود ولی خیلی فوش میداد حیف ک زبونشو نمیفهمیدم..... توی یکی از حملاتش مث هواپیماهای جنگنده یه چیزی (بی ادبیشو) پرتاب کرد سمت من البته چند متر اونورتر فرود اومد

رسیدم به ساعات نزدیک ظهر و اینا هنوز ادامه میدادن و من هم ترسیده بودم. توی حملات این کلاغه اون کلاغ زارکی اومد و جریان رو دید، در حین حمله اون کلاغ سیاهه و فوش دادنش اون کلاغ زارکی در حمایت من به اون حمله میکرد و از من دفاع میکرد و این جا بود که خیالم راحت شد که حداقل کسی قدر نمک دست منو داره ... بازم به اون کلاغ زارکی...

هنوزم که میرم سرکار با اینکه یه هفته شده برای من قیافه میگیره ... کلاغ سیاهه..اما خسته شده، امروز میخواست آشتی کنه ولی من محلش ندادم  باهاشم آشتی نمیکنم ، اخرشم نفهمیدم دلیلش چیه ...میگن کلاغ ها کینه ایی هستن...

راسش این اون چیز باحال نبود ولی بخاطر نرسیدنم به وب اینو نوشتم.

بازم منو ببخشید



نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 10:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

ღ ஜتولدت مبارک امام زمان  ஜღ

سلام دوستان عزیز ممنونم که تشریف آوردید .منت گذاشتید. بفرمایی داخل دمه در بده

کادو یا حرف دلتون رو برای آقا امام زمان (عج)بی زحمت توی نظرات بذارید که بعد از میل کیک تولد آقا باز کنیم .

خوش امدید.


ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﯾﺎﺭ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ
ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ

ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺍ ﺑﺮﻕ ﻧﮕﺎﻫﺶ
ﻣﯽ ﮔﺰﺍﺭﺩ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﺶ
 
ﺭﺍﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻟﻬﻲ ﺍﺳﺖ ﺭﻧﮓ ﺍﻭ ﺭﻧﮓ ﺍﻟﻬﻲ
ﻣﻲ ﺯﺩﺍﻳﺪ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻘﺶ ﺗﺒﺎﻫﻲ

ﻛﻴﺴﺖ ﺍﻭ ﮔﻨﺠﻴﻨﻪ ﻱ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﻴﻦ ﺍﺳﺖ
ﻭﺍﺭﺙ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻣﻮﻻ‌ﻳﻢ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ

ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻣﻬﺪﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﯿﻎ ﺳﺮﺥ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ
ﺗﺎ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﭘﺎﺳﺨﻲ ﺑﺮ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ

ﺗﺎ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺯﺧﻢ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭ
ﻻ‌ ﻓﺘﻲ ﺍﻻ‌ ﻋﻠﻲ ﻻ‌ ﺳﻴﻒ ﺍﻻ‌ ﺫﻭﺍﻟﻔﻘﺎﺭ


 حالا نوبت فووووووووووووووووووووت کردنه شمع هاست ، چون آقا یکمی سرشون شلوغه

من براشون فوت میکنم ، آماده اید...؟؟؟؟؟؟؟

یک

دو

سه

❤❤ آقا جان تولدت مبارک ❤❤




مهدی جان تقویم ما هنوز بهاری ندیده است
بـــشکن ســـــکوت یـــــــخ زده ی انـــــتظار را


دارد زمان آمدنت دیر می شود ...
دارد جوان سینه زنت پیر می شود ...

تقصیر گریه های غریبانه شماست ...
دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود..



اینجا  کیک قسمت میکنن بیاتو..


یاصاحب الزمان دوستان کادوهایی توی قسمت نظرات گذاشتن که حرف دلشون به شماست

بخونید..

ممنونم که توی این روز باعث شادی من و دوستان شدی ولی حیف که شام

ندادید ینی ازبس خوردیم دیگه جا نداشتیم .

خخخخخخخخ

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــارک آقــــــــا جــــان


از همه دوستان خوب و مهربونی که باحضورشون دل مارو شاد کردند و با تبریک های فراوانشون

به جشن ما انرژی دادند از طرف آقا بقیه الله  تشکر و قدردانی میکنم

ان شالله توی جشن و شادی هاتون جبران کنم..

خیـــــــــــــــــــــــــلی لطف کردید، صفا اوردید .

خوش آمدید.....

آقاجان ببخش اگه چیزی نداشتم تا روز میلادت بهتون هدیه بدم

میدونم بنده خوبی برای خدا نیستم. امیدوارم این حرکت رو ازمن و دوستانم بپذیری ..

آقاجان ، مهدی جان ، تولدت مبارک



نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 08:32 ق.ظ توسط داداشی.. . حرف دلتون به آقا... | |
سلام...
آدم بدشانس کــــــــــی دیده ...؟
یا آدم خوش شـــــــانس..؟
من اگه میدونستم که میهن بلاگ به محض عوض شدن قالب من سیستم نظر دهیش درست میشه
زودتر اینکار رو میکردم....
نه بخاطر خودم ، حداقل به خاطر دوستان که در سردرگمی شدیدی ک قرار گرفته بودن
حداقل شما دوستان زودتر به وضعیت قبل برمیگشتید..
بزنیم به تخته نظر دهی مث قبل شده ..
کسانی که قالب عوض کردن اگه دوست داشتن میتونن قالب قبلی خودشون رو بزارن
من که همون قبلی رو گذاشتم...

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ساعت 07:51 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

حتما بخونید ...

پسری قبل از اینکه عروسی کنه باباش بهش یک ورق داد و گفت شب عروسیت این ورقو به خانومت بده و تو هیچوقت اینو نخون! روزها گذشت و بابای اون پسره مرد؛ پسره از یک دختره ثروتمند خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و طبق وصیت باباش عمل کرد و ورقه رو به دختره داد و وقتی که دختره اونو خوند یک کشیده زد به پسره و گفتش الان منو طلاق بده!

رفت و از یک دختره فقیری خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و همون ورقو به اون دختره داد و بازم اونو کشیده زد و گفتش منو باید طلاق بدی!!!

رفت و یک دختر از فامیلش خواستگاری کرد و قبل اینکه وارد اتاق بشه ورقو بهش داد و بهش گفت قبل اینکه منو بزنی بگو ایا وصیت بابامو قبول کردی درحالی که چشمان دختر پر اشک بود یک کشیده اونو زد و گفت منو طلاق بده!!!

پسره حالش گرفته بود و به قصد مسافرت سوار هواپیما شد نزدیک این پسر یک دختر زیبایی نشسته بود در حالی که فکر و ذهنش متن اون نامه باباش بود به دختره گفت این ورق توش وصیت بابام نوشته شده است آیا امکان داره اونو برام بخونی چون بابام گفته این وصیتو من هرگز نخونم، دختره ورقو باز کرد و خوند و شروع به سر و صدا کرد و به پسره گفت اگه من جای تو بودم خودمو از اینجا مینداختم زمین! پسره هم که از زندگیش خسته بود تصمیم میگیره که خودشو بندازه زمین درحالی که خودشو پرت میکرد به فکرش رسید که الان من خودمو کشتم پس حداقل متن نامه رو میخوندم اما وقتی خودشو پرت میکرد نامه هم از دستاش تو هوا جدا شده و معلوم نیس الان دست کیه از یابنده خواهش و التماس میکنم بگه که توی نامه چی نوشته شده بود! 

فحش ندید منم دنبال نامه ام


به درجه ای از تنهایی رسیدم که خودم به خودم زنگ میزنم ، میبینم اشغاله

فحش میدم و قطع میکنم....

تازه من خوبم...

یه دوست دارم  دوتا خط داره با خودش اس بازی میکنه

یه بار به خودش گفت : عزیزم رسیدی خبر بده ...

بعد یادش رفت خبر بده..ناصبح از نگرانی خوابش نبرد..

هععععععییییی.

یه بار آستامینوفن خوردم ازم پرسید؟

الان دقیقا کجات درد میکرد که منو خوردی .؟

میخواستم بگم که سرم که تازه یادم اومد

که قرصا حرف نمیزنن رو قرص

رو نگاه کردم دیدم ترامادول خوردم..

 


نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 08:00 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



سلام  و عرض ارادت خدمت همه

 بدلیل مشکل میهن بلاگ در امر نظر دهی مجبور شدم قالب وب رو تغییر بدم دیگه همه میتونن نظر بذارن ..
بقیه دوستان هم پیشنهاد میکنم فعلا قالبشون رو تغییر بدن اون هم از این مدلی ک من گذاشتم.
بازم اگه نتونستید نظر بدید از روش زیر استفاده کنید...

از دوستان عزیز خواهش میکنم بدلیل نتونستن در امر نظر دهی به قسمت پشتیبانی وبم مراجعه کنید
و کامنتای خودتون رو بزارید
به این نکته توجه داشته باشید که اون قسمتی که نوشته پست الکترونیکی آدرس وبتون رو بذارید تا بدون کیییی هستید
منتظر حضورتون هستم ....



شاد باشی ...


نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 ساعت 08:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




ماه خوبان ماه شعـــبان میرسد موسم گل های بسـتان میرسد

شاخ طوبی سر زد از خلـد برین مژده اینک ماه غفـــــران میرسد
مولد ابوالفضل و سجاد و حسین یاورانی بهــــــــــــر قرآن میرسد
زادروز مهـــــــــــدی صاحب زمان سروری بر اهــــل ایمان میرسد

سلام بر شعبان و اعیادش ، سلام بر حسین و عباسش ، سلام بر سجاد و سجودش ، سلام بر نیمه شعبان و ظهور مولودش. آغاز ماه رسول خدا ، ماه شادی آل الله مبارک باد





نسیم خوش ماه شعبان وزیدن گرفته است تا اشتیاق ورود به ماه رمضان را در این گرمای داغ تابستان لذت‏بخش كند، ماهی كه واسطه ورود به زیباترین ماه سال است

ماه شعبان رسید، ماه سه ماه
کربلا می رویم, بسم الله …
فرا رسیدن ماه شعبان تبریک و تهنیت باد.


نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ساعت 09:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام...
بهارتون سرسبز و توام با شادی و سلامتی
اردیبهشتی های عزیز تولدتون مبارک....

پ ن 1 :
باتشکر از دوست و خواهر خوبم محیا و خودم

...................................



اینجا هیچ چیز واقعی نیست
نه-رفتن ِ تو
نه-ماندن ِ من
انگار :
یکنفر دارد ما را خواب میبیند
با دانه های درشت ِ عرق
بر پیشانی اش!




هر صبح که چشم باز میکنم...
قبل از هر چیزی...قبل از هر کسی...
واقعیت را میبینم....




بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست
بگذار دست های تـــو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست
دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!
آزار می رسانــم اگـــر خشمگیــن نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست
من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست
آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست



بعضی روزها...
حال آدم یک جور عجیبی خوب است...
خوب که میگویم...
نه اینکه مشکل نباشدها... نه...
خوب یعنی خدا دستش را میگیرد...
مقابل غم ها...
میگوید "امروز بنده ام باید خوشحال باشد، سراغش نیایید"
و تو هی ذوق میکنی...
از خوشی های کوچک زندگی ات...
از اتفاقاتی که انتظارش را نداری و میشود...
گفتم انتظار، یادم آمد...
هر روزی که بی انتظار و شاکر چشم گشودم "حالم خوب بود "
خوب که میگویم...
نه اینکه به تمام آرزوهایم رسیده باشم ها!!! نه...
خوب یعنی خدا را رأس آرزوهایم قرار دادم...
و همه چیز را به او سپردم.

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 ساعت 09:43 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |