زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

این روزا بی حوصله شدم و نمیدونم علتش چیست. به خیلی از دوستان سر زدم ولی کسی نبود. دوستای خودم هم نبودند.ینی کلا کسی این روزا نیست. بی حوصله و بدون حرف در یک سکوتی غم انگیزی داشتم قدم میزدم توی عالمه خودم که به این نوشته برخوردم.




این سؤال ، موجب دگرگونى شدیدى در زندگى عده اى ،
شده است.
انتظار ندارم بتوانید به سؤال من پاسخ دهید.
اما اگر در پنجاه سالگى هم نتوانید پاسخى براى آن بیابید ،
در این صورت ، حتم بدانید که زندگی تان را ضایع کرده اید.


آن سؤال این است:

" به خاطر چه چیزى باید از تو ، یاد کنند؟"


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 07:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |



این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاشت تو سینش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم, آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.نه دیگه... خدا گفت... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه.

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد. و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.....

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.

یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید. چرخید و چرخید. آسمون رعد زد و برق زد. دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته٬ با چشای سیاه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.

پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند.

تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.سینشو چسبوند به سینه آدم. خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.آدم با چشاش می خندید.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.

اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.





نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت 07:21 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


می دونم که خودت هم میدونی که اگه یه روز برای رکورد شکستن تو عشق نفس کم اوردی هنوز کسی هست که شاید رقیب اصلی تو باشه ولی همین که می خواد ازت جلو بزنه و چند متر ازت دور میشه و جلو میزنه! یه دفه یه نگاهی به پشت سرش هم می ندازه...همین که می بینه تویی,نمی میدونم شاید وجدانم میگه اگه بهت کمک نکنم بعدا پیشمون میشم... دستت رو میگیرم و با خودم میبرم! یعنی یه جورایی برای رسیدن به عشق کمکت می کنم که نکنه تو این راه نفس کم بیاری و ببازی.

نمیدونم اگه یک روز همین اتفاق برای من پیش می امد تو چکار می کردی؟تو این مسابقه اگه می دیدم که تو نفس کم اوردی و من دستت رو نمی گرفتم و بهت کمک نمی کردم و تو مسابقه رکورد شکنی می کردم این رکورد اصلا برام ارزشی نداشت چون باعث شد به خاطر غرورم عزیزترین کسی رو که تو زندگیم داشتم ببازه...

تو این مسابقه دستت رو گرفتم برای این که بدونی هنوز  عاشقی از تو عاشق تر هم هست،مثل من که بد جوری عاشقت شدم،اون هم از نوع زمینی و پاک و کشنده! که ممکنه اثر این عشق از سم خوردن هم بیشتر باشه! درسته بعضی ها به خاطر نرسیدن به عشقشون به طریق های متفاوت خود کشی میکنن اما این رو بدونین که خود عشق هم میتونه باعث خودکشی بشه! البته اگه این عشق پاک و زمینی باشه!  اما راستشو بخوای من عاشقی رو نمی خوام و نمی خوام عاشق باشم آخه عاشقی دووم نداره:

         دوستی را می پرستیم  چون که پایانی ندارد



امشب بغض شكوه هایم تركیده است،

 می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شبهای بی قراریم را وآوای غمناک مرغ عشقم را

،پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار . لحظه های پریشانی ام را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز سر می دهند

 نجوایی نیلی میبخشم ، با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت ،خزانم را نوید بهاری دیگر میدهم، شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند .

گفتی وقتی می آیی که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم!!!!.

وقتی می آیی که غروب دریا ،ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیهء قدومت سازم .

هنوزم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون ، باورت کرده بودم چون گفته بودی

عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است ، گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند.

گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند. وقتی پرستوها افسانه کوچ را روایت کنند

 و وقتی یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایشان بنویسند

گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد

. وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و

              محبت را از لبخند صداقت را از گل سرخ ، و راز را از گل شب بو..............

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم.


سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت.

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگربدانم روزی تو خواهی فهمید که من دوستت دارم..




نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1396 ساعت 11:40 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |




هر آنچه برای پائیز نگفته ام برای تو خواهم گفت ، از تو ...

خودم را با سفیدی نرم گونه ات می سایم تا پاك شود هر آنچه از گذشته داشته ام .

كمی روان می شوم در كوچه پس كوچه های روشنی در لابه لای آسایش ،‌ چه غوطه ورانه به پیش می روم ! ، انگشتان پاهایم سِر

می شوند . می خواهم كرختیِ شان را لمس كنم .

اصلا می خواهم آدمكی برفی شوم برای تعدادی كودك بیكار و پر نشاط .

برف خواهم خورد ، مهم نیست با شیره یا بدون آن .

سُر خواهم خورد .

سرد خواهم شد .

كنار آتشی خواهم رفت درون دلّه ای سوزان تا اندكی گرم شوم با خوردن سیب زمینی بو داده شده درون آن تنها با تعارفی زلال و صمیمی 

شال گردنم را به دور چشمانم خواهم بست ! تا نبینم سردی را و فقط بشنوم گرمی خنده هایشان را از برف بازی های آتشین كودكانه .

برای گنجشكانِ پُف كرده دانه ای خواهم شد سبز !

سورتمه ای میخواهم بی گوزن . بی نشان . می خواهم خود سوار آن شوم . تمام بدی ها را سوار آن كنم و ببرم به كهكشانی دور تر یا جایی بی نشان ! .

می خواهم لَختی از این سیاهی ها دور شوم ، تا بی حسی محض تمام وجودم را حس دار كند .




نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396 ساعت 07:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |





سلام ...
عزاداری هاتون مورد قبول ....
از همه خواهش میکنم به این سوالم لبیک بگید و جواب بدید چون خیلی برام مهمه.فقط نظر خودتون نه از جای دیگه جواب بیاریدا..

تقریبا 20 روز پیش ماه محرم آغاز شد ، ماهی که متعلق به امام حسین (ع) بود
از اول محرم مراسمات سوگواری اباعبدالله حسین برقرار بود و هست .
خیلی از ماهاهم توی این مراسمات شرکت کردیم ...


و اما سوال من..؟؟؟

 پیام امام حسین در روز عاشورا چی بود؟
اصلا امام حسین برای چی شهید شد؟
امام حسین با اینکه علم غیب داشت  و میدونست رفتنش به کربلا چه مصیبت هایی براش داره ، چرا بازم رفت ..؟؟؟


باتشکر از دوست خوبم
میناخانم



نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 05:33 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
این پست موقتا ثابته برای دیدن پست های جدید برید پایین تر...


گفتی پاییز رو دوست داری ..
اینم پایــــــــــــــــــیز.........................



بیا ای همنشین سرد پاییز
به آواهای شب هایم درآمیز
بیا ای رنگ مهتاب بلورین
تو شعری تازه در من برانگیز . . .





پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده!
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن




وقتی میرفتی بهار بود ..تابستون نیومدی ..پاییز شد …
پاییز که نیومدی پاییز ماند ..زمستان که نیای ..باز پاییز میماند
تروخدا فصل ها رو به هم نریز و زودتر بیا !





زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .



پاییز می آید ، زمانی که خاطرات شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم
پاییز همچون بهار دل انگیز می شود ، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر
شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد....



زیر سایبون چشمات تو شبستون نگاهت
یه جایی گوشه اشکات مچ عشقتو میگیرم
بین پاییز و زمستون انتظار و نم بارون
میون نامهربونی تا بخوای برات میمیرم

 

 




نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1396 ساعت 08:14 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |