زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا

.


نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396 ساعت 01:39 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
ســـــــــلام ..(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره ...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)

این خاطره کاملا واقعیه ومربوط میشه به دوره راهنمایی توی مدرسه..

نقش اصلی خاطره خودم و بقیه همکلاسیاو دوستانم....

داستان از اونجا شروع شد که یه روز توی مدرسه زنگ تفریح نشسته بودیم با بچه ها (زنگ تفریح که میخورد چون ینی بزرگ شده بودیم مث آدم استراحتمون رو میکردیم ولی خیلیها کرم میریختن) اون روز من وسط اون تعداد دوستان نشسته بودم ، ینی کافی بود تو مدرسه یکجایی افتاب پیدا کنیم همه اونجارو تصرف میکردیم و من چون با سرما خیلی بدم بین بچه ها مینشستم تا گرم ببمونم آخه این خاطره مال تو زمستونه، مدرسه های محل ما حیاط بسیار بزرگی دارن هنوزم هسستن.اون روز هم بارون اومده بود و اب هایی که جمع شده بود یخ زده بود، بچه ها باهم شوخی میکردن وسطاش من هم یه چیزایی میگفتم، سر یکی از همین شوخیا یکی از بچه انداخت دنبال کسی که باهاش شوخی کرد،با یه سرعتی میرفتن، خب همه داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو من دراومدم گفتم عجب سرعتی داره حسین، یهو حسین رفت رو هوا و اومد رو زمین، (بچه ها هم که خودتون میدونید معطلن یکی یه سوتی چیزی بده یا مثلا بخوره زمین فقط مسخرش میکنن)یهو همه ازخنده غش کردند ، منم عادت ندارم به این چیزا بخندم.مچاله شدم تو خودم آخه سردم بود، بیچاره حسین داغون شده بود، اومد پیش ما ، انگشتتش درد گرفته بود، یکی گفت شکسته و الان داغی نمیفهمی، من گفتم نه بابا نشکسته، فردا صبح که اومد دیدیم انگشتشو اتل گرفته ، برگردیم به همون روز ، زنگ خورد رفتیم کلاس، علوم داشتیم از همون بچه هایی توحیاط باهم بودیم دونفرشون با من هم نیمکتی بودند معلم علوم ما هم همیشه سرسنگین و معولی بود، تو حال خودم بودم که یهویی گفتم کفشای اقای سلیمی قشنگه هااا، دوستم گفت هااا ؟ گفتم کفشای آقای سلیمی میگم قشنگه، داشت نگاه میکرد که کفشای آقای سلیمی گیر کرد به هم و اومد بخور زمین خودشو جمع جور کرد، بچه های کلاس خودشون سفت گرفتن تا نخندن، بغل دستی من یجورایی بهم نیگاه میکرد، زنگ خورد رفتیم جای همیشگی بقول معروف سینه آفتاب، بغل دستیم اسمش یاسر بود توحیاط جلوی بچه ها بهم گفت تو چشات شوره ؟؟ گفتم من ؟؟؟ گفتم نه ..واسه چی اینو میپرسی.؟ گفتم تو گفتی حسین چ سرعتی داره خورد زمین ، گفتی کفشای سلیمی قشنگه خواست بخوره زمین ، گفتم بشین سرجات ، یکی از بچه ها رو شوخی گفت : از این که داره میره تعریف کن بخوره زمین ببینیم، من واسه اینکه ثابتشون بشه که اینطور نیس یه لحظه گفتم (یکی داشت میرفت بیرون مدرسه با دوچرخه) چقد قشنگ با چرخ میره ، نزدیک درب مدرسه بود یهویی یکی از معلما اومد و خوردن بهم و خورد زمین، بچه ها یه نگاه به من یه نگاه به اون یه نگاه به معلمه و رفتن رو هوا از خنده ..عجب شدااا بابا نخندید الکی دیگه هم که ول ندادن گیر دادن به من..زنگ خورد رفتیم سر کلاس ، تا معلم میومد 5 دقه آزاد بودیم و هنوز بچه ها داشتن میخندیدن بابت قضیه، یکی از بچه هایی که همیشه باهم بودیم گفت که بگو معلم میاد امروز ، گفتم خب خره معلمو مگه ندیدی صبح بودش خب میادش حالا واسه چی بگم این خرفات چیه ..یکم عصبانی شدم . 5 دقه بعد نماینده کلاس گفتم برپا من سرم پایین بود یه لحظه که سرموبالا کردم دیدم ناظم مدرسه س گفتم یاابالفضل نکنه ....

بله معلممون رفته بود و ما زنگ آخرهم بود باید میرفتیم خونه، ناظم که رفت اون تعداد بچه ها یه 10 نفری بودن با خنده و منفجرشدنشون کلاس رو بردن رو هواااا..و همشون هم به من نیگاه میکردن..تا اومدیم بریم خونه هی بهم گیر دادن به این یه چیز بگو به اون یه چیز بگو .تا رفتیم خونه (یه چیزی هم که مد میشد ول کن نبودن) مسیر رفت و آمد ما به مدرسه با چند نفر از بچه ها یکی بود .مسیرمون یه جاده باریک بود کنار جاده یه جوب بزرگ بود که آب داشت ، آبشم بعضی وقتا کثیف بود

یه قسمتی از مسیر خیلی باریک میشد یه پیچ میخورد بعد دوباره پیچ میخورد بعد مستقیم میشد اینهایی که با دوچرخه بودن پیاده میشدن این پیچو رد میکردن بعد دباره سوار میشدن ، علت این پیچ هم یه کانال فرعی بود به یه سمت دیگه ، اینها که پیاده بودن مث ما از رو کانال میپریدیم ، یکی بود همیشه بادوچرخه بود هیچ وخ پیاده نمیشد با دوچرخه این پیچ رو رد میکرد، ترمز که میخواست بگیره پاشو میذاشت به چرخ عقب، همیشه هم با سرعت میرفت بخصوص سر همین پیچ، اون روز صبح هم با اون چند نفر باهم بودیم و داشتیم میرفتیم نزدیک پیچ بودیم که جواد مث همیشه باسرعت ازمون رد شد ناخودآگاه من گفتم عجب سرعتی داره این جواد و پیاده هم نمیشه که داشتیم نگاهش میکردیم دیدیم جواد مستقیم رفت ، و با کتاب و دفتر و دوچرخه و خودش رفتن تو جویب.. کل اونایی اون اطراف بودن افتادن زمین و دلاشون رو گرفتن از خنده..جواد هم مث موش ابکشیده شده اومد بیرون رفت خونه،اون چند نفر دوباره بهم گیر دادن هی میخندیدن ، هی بهم میگفتن یکی چشم بزن..من یه چیزی میگفتم همون میشد..رسیدیم مدرسه نشستیم سینه آفتاب تا زنگ بخوره بریم کلاس و اونام داشتن قضیه رو برا بقیه تعریف میکردن میخندیدن..(یکی از بچه های مدرسه به دلایلی هروخ زنگ میخورد میرسید تومدرسه ) یکی از دوستان دراومد گفت میشه یکاری بکنی مهدی امروز یخده دورتر بیاد ساعت هم 8 شده بود گفتم الان پیداش میشه چیکار به من داره گفتم بس کنید دیگه..

به همون نام و نشون 10 دقه زنگ مدرسه رو دیر زدند و اون روز اصلا مهدی مدرسه نیومد، و تا اخر زنگ هم فقط میخندیدند

و یه مدتی گذشت و حرف زدنم برای چشم زدن اثری نداشت دیگه از سرشون افتاد ولی من نمیدونم چرا اون دو روز هر چیزی میگفتم خلافش میشد..چشمام هم شور نیستااا ولی میشد..

نکته اینکه هراتفاقی که توی دنیا میفته دراثر خرافات نیست ، بخاطر بی احتیاطی خودمونه


    پ ن اول : شما دوستان عزیز هم میتونید در استندآپ کمدین وبلاگ به اسم خودتون شرکت کنید فقط کافیه خاطراتتون را برام ارسال کنید....

    

امیدوارم از دومین استند آپ کمدین این وبلاگ خوشتون اومده باشه ..
.ببخشید اگه بد اجرا کردم..


نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 05:15 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


سلام دوستان عزیز و مهربونم...
خواستم دومورد رو تذکر بدم..
اول اینکه هیچــــــــــــــــــــی............
دوم اینکه همچنان دوستتون دارم ...
 سالروز درگذشت خواننده محبوب کشور رو به همه دوستارانش تسلیت میگویم..




  دوستای عزیز.

به مناسبت سال روز درگذشت خواننده محبوب خیلی از دختر پسرا،

شادی روحش صلوات..

راسی آهنگ وب هم بیاد مرتضی و خاطراتش تغییر کرد

هرکس دوست داشت در همین پست یه جمله برای مرتضی بنویسه.


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 08:04 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام دوستای همیشه درصحنه وبلاگم...
امیدوارم حالتون خوب و روزای پاییزی خوبی سپری کرده باشید و داشته باشید..


آدما دوستای زیادی دارن و بعضی هاشون خیلی دوست داشتنی هستند
من هم یه دوستی دارم از دوستای قدیمی این وبلاگم هست

ازتون میخوام براش دعا کنید ، برا سلامتیش دعا کنید
دعا کنید حالش خوب بشه...

دوست خوبم ،برات دعا میکنم تا با آرامش برگردی و باز بهم سربزنی ، با توکل به خدا
از لطف همه سپاسگذارم
برای دعای خیرتون

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1396 ساعت 11:12 ق.ظ توسط داداشی.. . دعاهاتون | |

سلام

هرکسی میتونه با توجه به این عکس ، هرچیزی که به ذهنش میرسه بگه

این عکس اولین چیزی رو که به ذهنتون و خیالتون میاره چیه ؟

........................................................


نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 07:07 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |






نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت 11:57 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام...
فصل پاییزتون بخیر وشادی ..
این پست رو از خاطرات و کامنتای دوستان از سال قبل مینویسم..
یاداور خاطرات خیلی شیرینه ...خاطرات رو بدون اسم مینویسم ...امیدوارم هرکسی بدونه خاطراتش کدومه...
.......................................................
کامنت اول ..

پاتو بردار (تکه کلامم)
یکی از خاطراتی که گفتم تعریف میکنم، من قبلا توی ساختمون نیمه کاره یا نسبتا قدیمی کار میکردم با همکارام.بیشتر وقتا توی خونه هایی کارمیکردیم که خب مابینمون وسایل خونه بود بیشتر وقتام کارمون هم دوماه اخر سال بود.
من همیشه و الان هرووخ یه چیزی سرراهم باشه و جلو دستاو پام باشه (میخواد وسیله باشه، پا باشه ، دست باشه، دماغ باشه، هرچیزی) میگم پاتوو بردار..توی ساختمون کار میکردیم توی ایستگاه پله من پایین پایین بودم و همکارم که بار اول بود باهم کار میکردیم طبقه بالا بود هیچ کسی هم دیگه نبود یه یخچالی اون پایین بود از این کوچیکا..
خب توی دستو پام بود من داشتم جابجاش میکردم و هعی میگفت پاتوو بردار، همکارم یه نیگاه به پایین انداخت که من باکی دارم حرف میزنمو میگم پاتوو بردار ...یه لحظه دیدم ابزار کارمون از اون بالا افتاد پایین و شکست دیدم همکارم نیس و یه صدایی میاد ترسیدم ..جناب خان چجوری بلند میخندید باسرعت رفتم بالا دیدم افتاده روزمین میگم چته افتادی، روشو برگردوندم دیدم داره غش میکنه از خنده واااا چیه ..میگه که تو به یخچال میگی پاتووو بردار ....میگم دیووونه زدی شیکستی ابزارو ..نه بابا تکه کلامم ..خلاصه اون روز من خودمو کشتم که بهش ثابت کنم که تکه کلامم اینه آخرشم نشد که ...هروخ منو میبینه میگه پاتوو بردار ..بابا زود قضاوت نکنید هممیشه

..............................................
کامنت دوم ...

ما ماهی عیدمون دو تا بودن منو داداشم بهشون میگفتیم عروس و داماد 4 سال بود که زنده بودنو خیلی دوسشون داشتیم یه روز یکی از ماهی ها مدتی بود از آب بیرون پریده بود و ما نمیدونستیم وقتی رسیدیم دیدیم تکون نمیخوره انداختیمش توی آب دیدیم بالا اومد یعنی مرده بود منو داداشم خیلی گریه می کردیمو کلی هم دعا می کردیم چون خیلی بهشون وابسته بودیم بعد یه ربع یهو دیدیم ماهی زنده شد یکی از بهترین خاطره هایی بود که
واقعا اون روز ایمان اوردم که خدا دعای بچه هارو قبول میکنه
.......................................
کامنت سوم...


زمانی که من بدنیا اومدم خونه ما خونه پدربزرگم بود ینی پدر بابام و اون زمان بابام جبهه حضور داشتن، تا اینکه من 1 ساله شدم و تازه راه افتاده بودم ..اگه یادتون باشه خونه مادربزرگا مرغ و خروس و حیوانات اهلی زیاد بودن ...پدربزرگ ماهم مرغ .خروس لاک پشت و گاو الاغ خر گربه خرگوش موش (باغ وحشه) داشتن..وقتی بخوایید مرغا رو هدایت کنید به لونشون میگن جا جا جا جا یا کیش کیش کیش.خب بچه بودم دیگه کلمات رو که نمیتوستم بگم .توی حیات بودم و مرغ و خروسا هم بیرون توی حیاط.من هم یه چوبه کوچیک دستم بود نه بچه باهوشی بودم رفته بودم سراغ مرغا و هدایتشون میکردم سمت لونشون و میگفتم کیش کیش کیش (البته میگفتم جیش جیش جیش) دیدی خدایی نکرده یکی فوت کنه خونوادش برا عزاداری میگن عزیـــــــزم الهی قربون بشم ازاینا /مامان من میدیه بود چیکار میکردم ازدم اتاق و از ذوق میگفت عزیــــــــــــــزم الهی قربونت برم .صدای مامانم رفته بود توی کوچه یکی از فامیلای دورمون داشته رد میشده ترسیده فکر کرده پدربزرگم فوت کرده اومده تو میگه چته مامان میگه پسرم چیکار میکنه .....هیچی اون خانومه هرچی از دهنش دراومده به مامانم گفته ..مثل اینا ..کوفت درد .زهر مارمرض ..یخده ارومتر ..

...............................................
کامنت تبلیغاتی ...

سپاس فراوان ..اگه توجه کنی ایده سری دومشه..سری اولشو برید به....
....................................
امتحان ادبیات
ماشین حساب

خاطره دارم از امتحان محاسبات فنی ..
...................................
این حرکت پسرعموتون چیزی نیس
اگه ه چیزی براتون تعریف کنم
فکرکنم رژیم بلند مدت میگیرید..
....................................................
یه سوتی جدید که مال دیشبه..
داشتم با تلفن حرف میزدم موقعه تموم کردن تماس
گفتم شرمنده و پشت سرش گفتم دشمنت
ینی خودم جواب حرف خودمو دادم
.................
یه خاطره هم دارم از این سوتی ینی سوتی نبودا
خودم تکه کلامم کرده بودمش اونوخ کسیکه واسه اولین بار میشنوید
فکر میکرد سوتیه و کلی میخندید یادم باشه براتون تعریف کنم خیلی باحاله...
هنوزم این تکه کلامو میگم..

آرشیو این خاطرات رو هرکسی خواستبگه ک آدرسشو بگم..

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 09:10 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


یک نقطه ی سیاه
کوچک که بودم یکروز در مدرسه معلم وارد کلاس شد و بلافاصله
یک ورق کاغذ سفید روی تخته چسباند و یک نقطه سیاه وسط آن کشید.
سپس به کناری رفت و به دیوار اشاره کرد و پرسید:
بچه ها این جا چه می بینید؟
همه یکصدا گفتند:
یک نقطه ی سیاه!
معلم لبخندی زد و گفت: بچه های خوبم دیوار به این سفیدی و بزرگی
تخته سبز به این عریضی و کاغذ سفید به این زیبایی را ندیده گرفتید و تنها همین نقطه ی کوچک را دیدید؟
و بعد ادامه داد: عزیزانم همیشه در زندگی سعی کنید اول سفیدی ها و زیبایی
ها را ببینید.
و این برای من درس بزرگی شد.


وبلاگسازی

اولش واسه سرگرمی و واسه اینکه همه وب دارن  میاییم  وبلاگ می سازیم

و از همه چیز می نویسیم و کلی دوست پیدا می کنیم

بعدش یا تو دنیای واقعی یا دنیای مجازی عاشق میشیم

و شروع می کنیم به نوشتم مطالب عاشقانه مثبت....

تا دعوامون میشه فوری از تنهایی و نامردی می نویسیم

وقتایی هم که همه چی آرومه عکسای دونفره و حرفای عاشقانه...

اگه رابطمون دو طرفه  بهم بخوره از خیانت و جدایی و جمله های

تیکه دار می نویسیم

اگه عاشقش بشیم و ولمون کنه و بره  کلا تلخ میشیم و تلخ می نویسیم

و گرنه تلخیمون فقط تا پیدا شدن کیس بعدی ادامه داره

و این روال وجود داره تا اینکه ازدواج کنیم

وقتی ازدواج کردیم وبلاگ دونفره می سازیم:

عاشقانه های من و آقامون(یا خانم خونه)

و تا قبل از پیدا شدن بچه، از قهر و آشتی و تفریحاتمون می نویسیم

و بعد واسه بچمون مطلب میذاریم: از طرف بابایی، از طرف مامانی

هروقت بتونیم میاییم سر میزنیم و همینطوری پیش میریم

تا اینکه بچه ها ازدواج می کنن و تنها میشیم

دیگه از خاطرات جوونی و خوشیای گذشته و حالمون مینویسیم

تا اینکه ی روز دیگه نیستیم که بنویسیم و

وبلاگ فرتــــــــــــــــــ


نوشته شده در شنبه 6 آبان 1396 ساعت 06:47 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
قبل از اینکه مطلب رو بخونید خواهش میکنم این حرفارو جدی بگیرید و بهش فکر کنید ، اگه قبول داشتید روزی چندبار این
متن رو بخونید .تنها تجویزی بود که میشه برای مرهم شکست زندگی پیدا کرد...



هر انسانی قصه ای دارد و هر قصه ای پایانی. من می دانم قصه ی لحظه های من نمی شود تکرار.

هر لحظه ی من منتظرِ قصه ای ست نو.نمی خواهم به زوال بکشانم لحظه ها را. من «لحظه» را «باور» دارم.
زندگی در سه بخش خلاصه می شود : حسرت دیروز، لذت امروز، ترس از فردا. می دانم
خیلی چیزها در گذشته جا مانده اما... نمی خواهم در کنج آغوش خاطره ها بستری پهن کنم. و بمانم در حسرت دیروز. میدانم این بار هم که می خواهم از جایم بلند شوم و قدم دیگری بردارم. باز هم ممکن است زمین بخورم. اماازترس زمین خوردن در فردا لذت قدم برداشتن در امروزم رااز خودم نمی گیرم. من باز به جاده می زنم. باز قدم دیگری بر می دارم با همه ی درد کشیدنم. من دیگر از زخمی شدن زانو هایم ترسی ندارم،. این حرف ،حرفِ راستی نیست. اما می دانم زندگی غرق شدن در  لذت قدم بر داشتن است. گاهی محوِ جاده می شوم. قدم برمی دارم و درد زانوهایم را فراموش میکنم. آه که این جاده چقدر زیباست. رسیدن زیباست. اما گاهی  مقصد هم رنگ می بازد. گاهی از مقصد هم رد می شویم . قدم برداشتن در جاده می ارزد به تحمل درد زانوهایم. پس باز هم قدمی دیگر بر میدارم. راه میروم. یک جاهایی اما خیلی خسته می شوم. آن وقت است که جای زمین نشستن «باید» بدوم. «می خواهم جاری شوم در امروز». می خواهم نور بپاشم به جهان. می خواهم این دنیای خاکستری ام را رنگ آمیزی کنم. شاید من نقاش ماهری نباشم اما... زندگی بومِ تمرین ماست. نمی گویم هیچ طرحِ اشتباهی نمی کشم در بومِ زندگی ام. اما طرح نازیبا بهتر از یک صفحه ی سفید ممتد و خالیست. شاید یک روز من هم نقاش خوبی شدم. و طرح زیبایی ریختم  در بوم زندگی ام.«می خواهم جاری شوم در امروز».

من نمی دانم آخر قصه ام چه می شود. اما می دانم بهترین نویسنده آن را می  نویسد.من به یک پایان

خوش می اندیشم. من به پایان خوش از قلمی که در دست  من به پایان خوش از قلمی که در

دست نویسنده ی زندگی ام است،. «ایــــــــــــمــــــــــــــــــان» دارم.

در این جاده دو ساک بیشتر در دست نمی توانیم داشته باشیم. میدانم که پایان خوش برای

 داستان زندگی یک انسان، سنگین بودن ساکِ خوبی ها. و سبک بودن ساکِ بدی هاست.

اگر پایان خوبی داشته باشیم. یک شروع زیباتر انتظار ما را می کشد.



نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 11:03 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |