زندگیمون قصه نیست و نبود

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم سا



بیاید یه لیست بنویسیم طوری که هر سطرش با این کلمه شروع شه:

 چقدرخوبه که......

چقدر خوبه که میتونم هنوز لبخند بزنم
چقدر خوبه که سالمم
چقدر خوبه که خانوادم رو دارم
خداجون شکر...

حالا نوبت شماست ....منتظر جمله های شما هستم.........

نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 ساعت 01:00 ب.ظ توسط داداشی.. . جمله شما..؟ | |

سلام و درود خداوند به همه دوستان عزیزم.

گاهی وقتا بودن یه سری از آدما با وجود مهربونی و محبتشون مایه آرامش و زیبایی زندگیمون هستند.

چه توی دنیای واقعی ، چه توی دنیای حقیقی، آدمای زیادی دوروبرمون هستند که هرکدومشون یه نقش خاصی توی زندگیمون دارند. بودن و نبودنشون ممکنه تاثیر در زندگیمون داشته باشه یا شایدم نداشته باشه، توی دنیای مجازی دوستای زیادی دارم و دوست خیلی ها هستم، نمیدونم رفتنم ، نبودنم، بودنم چه تاثیر براشون داره .، آرزو میکنم هیچ وخ هیچ زمانی نبودنم برای دوستای خوبم هیچ تاثیری نداشته باشه

 

3-     معذرت میخوام از دوستانی که قادر به جبران محبت هاشون نیستم.

شاید حرفام نوشته هام باعث ازرده خاطردوستان شده باشد و خوبی و بدی از من دید حلال کنید و منو ببخشید.

6-      براتون دعا میکنم برای همه دوستای خوبم و دوستان دیگه که نمیشناسم آرزوهای خوب دارم.

7-      التماس دعا از همتون دارم.


نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 ساعت 08:54 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 ساعت 08:51 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

از باغی می‌گذری و به یک درخت بلند و عظیم بر می‌خوری.مقایسه کن: درخت بسیار تنومند و بلند است، و تو خیلی کوچک هستی.اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می‌بری، ابداً مشکلی وجود ندارد.

درخت تنومند است: خوب که چی؟بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی!

درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند،ولی هیچکدام از عقدۀ حقارت رنجنمی‌برند.

من هرگز با درختی برخورد نکردهام که  از عقدۀ حقارت یا از عقدۀ خودبزرگبینی در رنج باشد.

حتی بلندترین درختان هم از عقدۀ خودبزرگبینی رنج نمی‌برند،  زیرا مقایسه وجود ندارد.

انسان مقایسه را خلق می‌کند،آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتری می‌کنی

و گاهی احساس حقیر بودن! و امکان احساس حقیر بودن بیش از احساس برتری استزیرا میلیونها انسان وجود دارند .

یکی از تو زیباتر است، دیگری از تو بلندقدتر.یکی از تو قوی‌تر استو دیگری به نظر هوشمندتر از تو می‌رسد.

یکی بیشتر از تو علم آموخته،یکی موفقتر است، یکی مشهورتر، یکی چنان است و دیگری چنین.

اگر به مقایسه ادامه بدهی،میلیونها انسان برای مقایسه وجود دارد.

عقدۀ حـــــــقارت بزرگی گردآوری می‌کنی. ولی اینها واقعاً وجود ندارد، ساخته خودت است.

كوچك باش و عاشق !معشوق خودت را بزرگ انتخاب کن... بزرگ...!
كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را ...


نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 08:35 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
بازهم از اون پستای باحال .....

 
ســـــــــلام .. چقدر گرمه...(جواب خوانندگان : ســــــــــــــلام) حالتون چیطوره توی این هوای گرم...(جواب خوانندگان : عــــــــــــالییییییییییییییییییی)(اره جون خودتون..خخخ).. بگم بخاری ها رو روشن کنن

سلام این اجرا استندآپ کمدین امروز رو تقدیم میکنم به همه ...

یه خاطره جدید درسال 96 که واقعیه.


سلام.. ه...

دستی که نمک نداره میدونید چیه .؟

خب بنظر من ینی دستی که نه شوره نه بی مزه س بلکه بخوریش شیرینه تازه ازون کوچیکا باشه که خیلی آبداره ...

شاید خیلی ها بدونن بعلت شغل جدید حضور کمرنگی پیدا کردم و خیلی نت اومدنم سخت شده بخاطر نبودن هام و دلتنگیام ، دوری از دوستان ، معذرت میخوام بخاطر این دوری و نبودن و این بعنوان بی معرفتی من قرار ندید من نه تنها فراموشتون نمیکنم بلکه همیشه بیادتون هستم .

و امیدوارم همه منو ببخشن . اره داشتم میگفتم به این نتیجه رسیدم که دست من هم نمک نداره البته نمیدونم این خوبه یا بده حالا چجوری به این نتیجه رسیدم ...

در شغل جدیدم توی محیط باز کار میکنم که با همه نوع موجوده زنده سرکار دارم از پوست آدمیزاد و خوده آدمیزاد گرفته تا گل و گیاه و درخت و حیواناتی از قبیل سگو گربه و کلاغ و گنجیشک و ....

میگن من ادمی با محبت و مهربون و بامعرفتیم ...بخصوص مظلوم

در این مدت کارکردم و آشنایی با محیط کاری و عواملش همونایی که گفتم خب منو شناختن، هنگام کار کردن ، بخصوص موقع آبیاری فضای سبز، کلاغ ها بیشتر دور وبرم هستن برای کرم . غذای مورد علاقشون. این صمیمت منو و کلاغ ها ب جایی رسیده که در نیم متری من با خونسردی کامل قدم میزنن تازه نیش خند هم به من میزنن که کارشون ندارم.کلاغ هایی که میگم دو نوع هستن یه کیشون از این سیاه ها یکیشون از این زارکی ها ینی سفید و سیاه و قد کوتاه ها...البته اینو هم بگم این دوستای من متاهل هستنااا....

من یه روز از کانال آب گرفتم برای استخرها و مث همیشه اینا دوربرم بودم تا بعدازظهر که دیدم این کلاغ سیاه ها زن و شوهر باهم خیلی قار قار میکنن خب اهمیت ندادم.فرداش رفتم سرکار از صب دیدم باز کلاغ ها بخصوص شوهره قارقار میکنه و مث این آدمای لات هستن که قیافه میگرن برای زدن بال هاشو اونطور باز میکردو جیغ میزد ینی چیییییی ؟؟/

من کارمو ک شروع کردم توی مسیری ک میرفتمو میومد این بالای سر من بود و خانمشم روی تیر برق و درختا بود و نظاره گر بود داشتم میرفتم که دیدم  صدای قار قار کلاغه نزدیک شد برگشتم دیدم اوه اوه اوه اوه اوه میخواد بزنه .... تا که منو دید برگشتم مسیرشو عوض کرد نشست بالای سر من .تازه فهمیدم میخواد منو بزنه حتی بقصد کشت چندین بار بهم حمله کرد ولی خب یه ترسی توی حمله و وجودش بود ولی خیلی فوش میداد حیف ک زبونشو نمیفهمیدم..... توی یکی از حملاتش مث هواپیماهای جنگنده یه چیزی (بی ادبیشو) پرتاب کرد سمت من البته چند متر اونورتر فرود اومد

رسیدم به ساعات نزدیک ظهر و اینا هنوز ادامه میدادن و من هم ترسیده بودم. توی حملات این کلاغه اون کلاغ زارکی اومد و جریان رو دید، در حین حمله اون کلاغ سیاهه و فوش دادنش اون کلاغ زارکی در حمایت من به اون حمله میکرد و از من دفاع میکرد و این جا بود که خیالم راحت شد که حداقل کسی قدر نمک دست منو داره ... بازم به اون کلاغ زارکی...

هنوزم که میرم سرکار با اینکه یه هفته شده برای من قیافه میگیره ... کلاغ سیاهه..اما خسته شده، امروز میخواست آشتی کنه ولی من محلش ندادم  باهاشم آشتی نمیکنم ، اخرشم نفهمیدم دلیلش چیه ...میگن کلاغ ها کینه ایی هستن...

راسش این اون چیز باحال نبود ولی بخاطر نرسیدنم به وب اینو نوشتم.

بازم منو ببخشید


نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت 1397 ساعت 09:44 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |


زمانی که ما مدرسه میرفتیم
امکانات الان وجود نداشت ، مث تلفن و تلگرامو و اینا...
خیلی دوست داشتم شماره تلفن معلم هامو داشتم ....
دوست دارم یباره دیکه تک تک معلم هامو از اول دبستان تا اخرین کلاسی درسی که رفتم رو ببینم و صمیمانه ازشون تشکر کنم ..



دوستای عزیز بیایید یه کاری بکنیم ..
هرکدوممون برای بهترین معلممون یه جمله بگیم و اگه یه خاطره ایی هم ازش داریم تعریف کنیم
اگه امکانش هست اسم معلم ؟
معلم کلاس چندمتون؟
خاطره از چه سالیه .؟
................
این پست رو تقدیم میکنم به همه معلمای عزیز و زحمت کش
البته بشرطی که دیگه نزنن ..
خیلی درد داره بخصوص با شیلنگ..

نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 08:58 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

بالاخره یاد می گیری

از یك دوستت دارم ساده، برای دلت یك خیال رنگارنگ نبافی...

كه رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نكنی، می بازی...

كه داستان های عاشقانه، از یك جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند

كه سر هر چها راه تعهد، یك هوس شیرین چشمك می زند...

یاد می گیری

كه خودت را دریغ كنی تا همیشه عزیز بمانی...

كه آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...

و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

كه باید صورت مسئله ای پرابهام باشی، نه یك جواب كوتاه و ساده...

روزی می فهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست

كه همه چیز را بی چون و چرا می پذ یری

با رویی گشاده

و لبخندی كه دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی!!


نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت 1397 ساعت 09:36 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلااااااااااام
صبح همگی بخیر ...



چی میشد یبار ، شنبه راحت میخوابیدیم...
واااااااای ...خدایا باز شروع شد...






نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت 1397 ساعت 09:27 ق.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |

سلام
تقدیم میکنم به همه شما عزیزان همیشگیم

خواهشا فقط خوب گوش بدید به حرفام....


نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 08:42 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرتون.. | |

حتما بخونید ...

پسری قبل از اینکه عروسی کنه باباش بهش یک ورق داد و گفت شب عروسیت این ورقو به خانومت بده و تو هیچوقت اینو نخون! روزها گذشت و بابای اون پسره مرد؛ پسره از یک دختره ثروتمند خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و طبق وصیت باباش عمل کرد و ورقه رو به دختره داد و وقتی که دختره اونو خوند یک کشیده زد به پسره و گفتش الان منو طلاق بده!

رفت و از یک دختره فقیری خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و همون ورقو به اون دختره داد و بازم اونو کشیده زد و گفتش منو باید طلاق بدی!!!

رفت و یک دختر از فامیلش خواستگاری کرد و قبل اینکه وارد اتاق بشه ورقو بهش داد و بهش گفت قبل اینکه منو بزنی بگو ایا وصیت بابامو قبول کردی درحالی که چشمان دختر پر اشک بود یک کشیده اونو زد و گفت منو طلاق بده!!!

پسره حالش گرفته بود و به قصد مسافرت سوار هواپیما شد نزدیک این پسر یک دختر زیبایی نشسته بود در حالی که فکر و ذهنش متن اون نامه باباش بود به دختره گفت این ورق توش وصیت بابام نوشته شده است آیا امکان داره اونو برام بخونی چون بابام گفته این وصیتو من هرگز نخونم، دختره ورقو باز کرد و خوند و شروع به سر و صدا کرد و به پسره گفت اگه من جای تو بودم خودمو از اینجا مینداختم زمین! پسره هم که از زندگیش خسته بود تصمیم میگیره که خودشو بندازه زمین درحالی که خودشو پرت میکرد به فکرش رسید که الان من خودمو کشتم پس حداقل متن نامه رو میخوندم اما وقتی خودشو پرت میکرد نامه هم از دستاش تو هوا جدا شده و معلوم نیس الان دست کیه از یابنده خواهش و التماس میکنم بگه که توی نامه چی نوشته شده بود! 

فحش ندید منم دنبال نامه ام


به درجه ای از تنهایی رسیدم که خودم به خودم زنگ میزنم ، میبینم اشغاله

فحش میدم و قطع میکنم....

تازه من خوبم...

یه دوست دارم  دوتا خط داره با خودش اس بازی میکنه

یه بار به خودش گفت : عزیزم رسیدی خبر بده ...

بعد یادش رفت خبر بده..ناصبح از نگرانی خوابش نبرد..

هععععععییییی.

یه بار آستامینوفن خوردم ازم پرسید؟

الان دقیقا کجات درد میکرد که منو خوردی .؟

میخواستم بگم که سرم که تازه یادم اومد

که قرصا حرف نمیزنن رو قرص

رو نگاه کردم دیدم ترامادول خوردم..


نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 09:22 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |
سلام...
بهارتون سرسبز و توام با شادی و سلامتی
اردیبهشتی های عزیز تولدتون مبارک....


...................................



اینجا هیچ چیز واقعی نیست
نه-رفتن ِ تو
نه-ماندن ِ من
انگار :
یکنفر دارد ما را خواب میبیند
با دانه های درشت ِ عرق
بر پیشانی اش!




هر صبح که چشم باز میکنم...
قبل از هر چیزی...قبل از هر کسی...
واقعیت را میبینم....




بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست
بگذار دست های تـــو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست
دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!
آزار می رسانــم اگـــر خشمگیــن نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست
من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست
آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست



بعضی روزها...
حال آدم یک جور عجیبی خوب است...
خوب که میگویم...
نه اینکه مشکل نباشدها... نه...
خوب یعنی خدا دستش را میگیرد...
مقابل غم ها...
میگوید "امروز بنده ام باید خوشحال باشد، سراغش نیایید"
و تو هی ذوق میکنی...
از خوشی های کوچک زندگی ات...
از اتفاقاتی که انتظارش را نداری و میشود...
گفتم انتظار، یادم آمد...
هر روزی که بی انتظار و شاکر چشم گشودم "حالم خوب بود "
خوب که میگویم...
نه اینکه به تمام آرزوهایم رسیده باشم ها!!! نه...
خوب یعنی خدا را رأس آرزوهایم قرار دادم...
و همه چیز را به او سپردم.

نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 07:25 ب.ظ توسط داداشی.. . نظرات | |